Sweeter than Fiction

ساخت وبلاگ
من الان خوشحالم.

امروز زمین خونده بودم و نرفتم امتحان بدم و در نتیجه مجبورم برم دوباره بخونم.برای کنفرانس تاریخ ، نرگس بیشعور نیومد در نتیجه قسمت من دو برابر شد.مزخرف ترین املای عمرمو دادم(می دونستین المجسطی اینطوری نوشته میشه؟یا مثلا صوان الحکمه اینطوری نوشته میشه؟).فردا امتحان فیزیک دارم و یک کلمه هم نخوندم.کارای زیستمو انجام ندادم و خلاصه کلا خیلی بدبخت بیچاره ام.

ولی خیلی خوشحالم.و همش به خاطر بهار و عیده.
کلا یه سری صفات تو من هست که هیچکس درک نمی کنه.مثلا عشق من به صبحا.به روز.به نور.به بچه ها.به بهار. و عجیب تر از همه به مدرسه. نمی خوام هیچ کدوم رو توضیح بدم ولی تازگیا فهمیدم اینا خیلی بنیادین.و واسه اولین بار من جدا وجودم رو وابسته به اینا می دونم.

من خوشحالم که روزا دارن بلندتر میشن.از صمیم قلبم خوشحالم.خوشحالم که بالاخره می تونم صبحا ساعت پنج بلند شم.و همه اینا قدری عجیب به نظر می رسن ولی خب ، من خوشحالم که نهایی داره می رسه و بالاخره نصف بدبختی تموم میشه.خوشحالم که نهایی می رسه و ما می تونیم ساعت ها توی کوچه ی کنار مدرسه که هواش تو بهار معرکسسسس قدم بزنیم (حتی اگه مجبور باشیم کلش بشینیم زمین بخونیم) .

من حتی دارم به بعدش فک می کنم.ینی سال چهارم و بازم خوشحال میشم (ینی کلا الان یه سطل آشغال جلوم بزارین من جیغ می زنم :" آخ جون !! مگس !!) می دونی من هنوزم از جهاتی بچه موندم.هنوزم از فکر بزرگ شدن ذوق زده میشم.
...
نویسنده : بازدید : 7 تاريخ : دوشنبه 23 اسفند 1395 ساعت: 1:15