
چند وقت پیش در حین تمیز کردن اتاقم به پوشهای رسیدم که از ایران آورده بودم. توش یک سری بلیط مترو و رسید رستوران و کافه بود. یهو یادم اومد که من اینها رو نگه میداشتم. بعدش گریه کردم یکم. هضمش برام سخت بود که یک زمان اینقدر محبت توی دلم بود که بلیط مترویی که با کس دیگهای گرفته بودم، نهتنها نگه داشتم، که با خودم یک کشور دیگه آوردم. پاکتی که توش پاسپورتم رو با ویزای آلمان از ویزامتریک گرفته بودم، نگه داشته بودم. رندومترین چیزها. میخواستم به این برسم که بزرگ شدم و روحیهام فرق کرده. ولی شاید نه؛ شاید وقتی که باید، ته دلم رو ببینم و حدس میزنم هنوز ساده و پاکه. بعضی چیزها رو انداختم دور و فکر نکردم که خودم رو از دست دادم. فکر میکنم این روزها خستهکننده و کمی غمگیناند، ولی من ...
ادامه مطلب
نمیدونم چون من اینجا هستم، مردم اینجا به نظرم بامزه هستند، یا واقعا آلمانیها انسانهای جالبیاند. چندتا کانال یوتیوب هستند که میم میسازند از کارهای آلمانیها و یکی از افرادی که من تازگیها پیدا کردم، این دختره است که ادای مادر آلمانیش رو درمیاره. امشب داشتم به بنیامین نشونش میدادم و همزمان فکر میکردم که چرا من اینقدر خوشم اومده. چون به هر حال داره دو سال میشه که اینجام و دیگه تا حدی آشنام با اخلاقهاشون. به این رسیدم آخرش که خوشم میاد این مادر خیالی شخصیت خودش رو داره، و زندگیش دور دخترش نمیچرخه. بهعلاوه این که زندگی کردن در رفاه لزوما ازت آدم خستهکنندهای نمیسازه. میتونم همچین آیندهای برای خودم تصور کنم. میتونم تصور کنم که میانسال باشم و دغدغههای کوچکی داشته باشم و در عین حال زندگی همچنان ج...
ادامه مطلب
قرار شد با مامان و بابا و صبا برم استانبول و احساس عجیبی راجع بهش دارم. نمیدونم. فید اینستام در کنار توییتهای بامزه، پر از عکس کشورهای مختلف و یک سری عکس خونه است. بعضی اوقات، تقریبا ناخودآگاه، از روی یک پستی سریع رد میشم، حتی با این که تشخیص دادم که محتوای جالبی داره. نمیدونم دقیقا چرا، حدسم اینه که ته دلم میدونم که در آینده، من احتمالا میتونم هر کاری که دوست دارم، بکنم. این برای من که از یک خانوادهی متوسط توی ایران اومدم و بهصورت پیشفرض همهچی قفل بود، دلهرهآوره. فکریه که بهش عادت ندارم و معذبم میکنه. قراره باهاشون برم استانبول، و واقعا احساس عجیبیه. دوست دارم خودم رو جمعوجور کنم، براش برنامه بریزم، پول جمع کنم، و نقش جدیدم رو بپذیرم و حواسم بهشون باشه. مرحلهی جدیدی از بزرگسالی.&...
ادامه مطلب
دوست دارم برای خودم یک دانشجو داشته باشم. دوست دارم حواسم به یک نفر باشه و آموزشش بدم. تقریبا مطمئنم که توش خوب خواهم بود. هنوز خودم کوچک و ناتوان و گمشدهام، ولی در مقایسه با انسانهای دیگر، حداقل تازهکار نیستم و میتونم معلم باشم برای مدت محدودی. و این جنبهی تازهای ازم برای خودمه حتی. من همیشه از زیر مسئولیتش فرار میکنم. همیشه دربارهی این شوخی میکنم که چقدر از هیچی ایدهای ندارم. شاید برای همین که دوست ندارم چیزی جدی بشه. دوست ندارم من راجع به چیزی تصمیم بگیرم. دوست ندارم تاثیری روی چیزی داشته باشم. و درست نیست. توی بیستوسهسالگی ارشدم رو تموم کردم و جای خوبی کار میکنم. خونهی خودم رو دارم و پایههای زندگیم بهنسبت مستحکماند. کیکهای خوشمزهای درست میکنم حتی. توی فراموش کردن اینها واقعا خوب شدم، و ا...
ادامه مطلب
دارم تلاش میکنم بیشتر عصبانی بشم. نمیتونم دلیلش رو دقیقا توضیح بدم، ولی حس میکنم انسانها گاهی اوقات شایستهی تحمل شدن نیستند یا این که عصبانی شدن شاید اون لحظه رو سختتر کنه، ولی در نهایت زندگی رو بهتر میکنه. هنوز به مرحلهی نشون دادن عصبانیت نرسیدم، ولی به این نتیجه رسیدم که اولین قدم در این جهت همینه که به خودم اجازهی عصبانی شدن بدم. سر بعضی چیزها عصبانی شدن ساده است؛ امروز از دست همآزمایشگاهیهام عصبانی بودم که بلند روسی حرف میزنند. سر بعضی چیزها ساده نیست. تلاش کردم از دستش عصبانی باشم، ولی اینقدر هنوز دلیل هیچ کارش رو نمیفهمم که در نهایت از عصبانیت به سردرگمی و از سردرگمی به غم میرسم. یک بخشی از چیزها رو شخصی نکردن و اعتمادبهنفس داشتن شاید همین باشه؛ من همونقدر خودم رو دوست دارم ...
ادامه مطلب
توی شهری که من زندگی میکنم، زمستون کلی اعتصاب رانندههای اتوبوس داشتیم. کل شهر هم برپایهی اتوبوس. واقعا دیوانهکننده بود گاهی. رانندهها حقوق بیشتر میخواستند و راهشون هم همین بود تا این که در نهایت هم فکر میکنم واقعا حل شد. البته من هیچوقت دنبالش نرفتم تا قطعی بدونم. توی این ماجرا برای من خیلی جالب بود که ببینم با وجود همهی غرها، کسی نمیاد بگه که خب "بیاید کار کوفتیتون رو انجام بدید و اینقدر نمکنشناس نباشید". واقعا مردم انگار پذیرفته بودند از اولش و اصلا همچین تفکری من ندیدم که زیبا بود. من از وقتی اومدم insecurity جدیدم این شده که میترسم کسی حس کنه من خودم رو میگیرم و اینها، چون واقعا خودم رو خیلی میگیرم گاهی ولی جزئی از شخصیتمه و نه ارمغان اونجا. این جوکها راجع به نژاد و لهجه و فلا...
ادامه مطلب
من همین الان داشتم فکر میکردم و متوجه شدم کلید کلی در روند همهی آزادیهای کسبشده توی خانوادهی ما همین بوده که بعد از کلی مذاکرهی منطقی و دعوا و بحث بینتیجه، مامانم شانسی دیده یک خانوادهی دیگه روششون اصلا همونه و به آنی متحول شده. عصبانی نمیشم، فقط برام جالبه. دیشب خیلی بهم خوش میگذشت و با این حال دوقدمی این بودم که اسنپ بگیرم و برم، چون بار استرس نمیذاره چیز دیگهای هم حس کنم. کاملا میفهمم که از یک سنی به بعد تحملم برای استرس صفره. حاضرم از هر چیزی بگذرم تا نگران نباشم. دوست ندارم اینطوری باشم. اثرش رو روی زندگیم میفهمم کاملا. با پرهام که هستم، کوچکترین چیزها، مثل نگاه مردم یا زنگ گوشیم، تمرکزی برام نمیذاره. ترجیح میدم که کلا پیشش نباشم تا این که استرسش رو تحمل کنم. هیچوقت هم چیزی پیش نمیاد، ...
ادامه مطلب
پارسال که من ایران بودم، موقعی که از میدون ولیعصر رد میشدیم، دو متر از پرهام فاصله میگرفتم و شالم که حتما از قبل روی سرم انداخته بودم. یک بار با BRT یک ایستگاه رفتم از سر ترس. یک نگرانی همیشگی بود. پریروز از اونجا سه بار رد شدیم. سه بار گفتند "خانوم شالت رو بنداز" و هر سه بار توجهی نکردم. یک بار گفتم مرسی، یک بارش چیزی نگفتم، یک بار بهش خیره شدم. برای مامان که تعریف کردم، از دستم حرص میخورد. بهش میگم واقعا چطور آدمی تمام اون اعتراضات رو از دست میده و در آسایش میخوره و میخوابه و زندگی رو میکنه و بعدشم که برمیگرده، حاضر نیست یک ذره شجاعت خرج کنه. من که ایران رو اینطوری ندیدم. من که همیشه ترسیدم و تحقیر شدم. چرا باید برگشت به اون وضع رو سادهتر کنم براشون؟ بخوانید...
ادامه مطلب
روش حرف زدنم اینطوریه که توی جمع یک سوال میپرسم و به جواب بقیه گوش میدم و احتمالا بهخاطر پرهام هم همچین چیزی توم نهادینه شده، چون هی باید سوال میپرسیدم. خوشم میاد که همه توی جمع حرف بزنند و بحث کنیم راجع به موضوعات مختلف. یک بار از بقیه پرسیدم که چه چیزی رو راجع به شخصیت هم تغییر میدن اگه بتونند. وقتی از رسول راجع به خودم پرسیدم واقعا بامزه شد، چون قشنگ میفهمیدم اول جوابش داره تلاش میکنه مهربون باشه و هی با رسیدن به ته لیستش (توجه کنید که لیست، یکی دوتا نیود)، از فکر کارهای من خشنتر میشد. چیزی که از بین حرفهاش برام جالب بود. این بود که میگفت خیلی بقیه رو قضاوت'>قضاوت میکنم. اون موقع میگفتم آره. ولی اشکال نداره. امروز خیلی بیهوده و خسته بودم و آخر شب داشتم این کانال توییتر شریف رو...
ادامه مطلب
قشنگ انگار خودم رو چشم زدم :)) اینقدر خسته و نیازمند آخر هفتهام که نمیدونی. بیشتر از یک ساعت توی یوتیوب بودم و حتی عذاب وجدان ندارم. دلم میخواست به حال خودم باشم. اینجور وقتهائه که انسان با خودش فکر میکنه من اگه اینجا توی خودم فرو برم، هیچکس نیست که بیرون بکشتم. یک مفهوم احتمالا نسبتا معروفی هست که باید یک آدم داشته باشی توی زندگیت که نصفهشب هم بهش نیاز داشتی، باشه برات. بعد شاید فکر کنی واقعا انسان کلا شاید سه چهار بار در زندگیش نصفهشب به کسی نیاز داشته باشه، ولی من نمیدونم یک زمانی چه سبک زندگیای داشتم که هر هفته یک نصفهشب در غم کاملا غرق بودم. فکر کنم فکر این که اگه غرق بشم، هیچکس نیست که نجاتم بده، چنان وحشتی به دلم مینداخت که واقعا غرق میشدم. الان این شکلی نیست. من توی خودم غرق بش...
ادامه مطلب
بالاخره خونهی خودمم و دقیقا به همون خوبیه که فکر میکردم، فقط وان نداره که حالا فدای سرش. ذهنم هزار جا هست و مثلا ششصد جاش به مهاجرت مربوطه. اتاقمم هنوز خیلی کار داره برای انجام دادن، ولی ساعت یکه و منم فردا کلاسهام شروع میشه. سوال پیش میاد که خب اینجا دارم چه غلطی میکنم پس. نیاز به نوشتن داشتم. اینجا واقعا خیلی قشنگه. توی راه قطار از یک جاهایی رد شدیم که اصلا نمیدونی؛ محشر بود. پر از درخت بود، هوا کل مدت ابری بود، توی پنجره حل شده بودم. توی کل راه همه باهام خیلی مهربون بودند و کمکم میکردند. اینجا گاز برقی به قابلمه و ماهیتابهام نمیخورد و وقتی توی گروه خوابگاه گفتم، پنج دقیقه بعدش یک قابلمه داشتم. زبالهها رو فعلا توی یک پلاستیک گذاشتم که بعدا ببینم سیستم جدا کردنشون چطوریه. یکی از آشناه...
ادامه مطلب
یک تیشرتش رو برای خودم برداشتم، که خاکستری تیره است، و روش بزرگ نوشته ROCK. بهم میاد، و قرار شد که وقتهایی که قراره محکم و قوی باشم، بپوشمش. الان هم پوشیدمش، چون امشب میترسیدم، و غمگین بودم. قبل از...
ادامه مطلب
با دختری که توی اتاق روبهرویی فیزیک هستهای میخونه، توی آشپزخونه حرف میزدم و یه جاش گفت «آدم مگه چقدر زندهاس که چیزی رو که دوست نداره بخونه؟» و یه لحظه خوشحال شدم. مثل همون موقع که با زهرا نشستیم ...
ادامه مطلب
واقعا هر وقت یه نفر میگه «قدیما مردم خیلی سالمتر بودند و آمار مرگ و میر خیلی کمتر بود» میل عمیقی پیدا میکنم که آرزو کنم که کاش یه تب طاعونی چیزی بیاد، یا دو سهتا بچه رو بر اثر بیماری از دست بده، ...
ادامه مطلب
داشتم با مهرسا تلفنی حرف میزدم، و یه جاش ازم پرسید که "تو وقتی میری مدرسه، به دوستات چی میگی؟" من هم در راستای روحیات لطیفی از یک کودک شش ساله توقع داشتم، گفتم که "میرم به دوستام سلام میکنم، ازشون میپرسم حالشون چطوره، بهشون میگم که چقدر دوسشون دارم، تو به دوستات چی میگی؟" و گفت که "من میگم سلام، از جای من برو کنار، برو کنار."...
ادامه مطلب
این گفته که «خوب شد که اینترنت, رو قطع کردند، چون داشتیم بیشازحد وابسته میشدیم و حالا میتونیم کنار هم وقت بگذرونیم ^_^» برای من شبیه به این میمونه که قحطی بیاد و یه نفر بگه «خوب شد که غذا نیست دیگه...
ادامه مطلب
رشته من نود درصدش توی آزمایشگاه میگذره. توی آزمایشگاههامون، توی هر دانشکدهای و سر هر درسی، مدام این اسلوب جمله تکرار میشه که «توی بقیه آزمایشگاهها توی بقیه کشورها از .... استفاده میشه، ما چون بو...
ادامه مطلب
کلی غر زدم راجع به این که کلا چرا این ظلم همیشگی هست نسبت به زنان، افرادی که حالا به هر دلیلی طرفدار نظامند ولی لزوما ناپاک نیستند، و کلا، همه چی. ولی واقعا دیدم توی یه پست هیچوقت نمیگنجه. صرفا به ع...
ادامه مطلب
هر بار از مشهد به تهران برمیگردم، واقعا هوس میکنم بشینم واسه کل زندگیم عزاداری کنم. ینی حتی الان نسبتا خوبم، ولی همچنان دوست دارم سوگواری کنم. + دیشب سر جمع چهار ساعت خوابیدم. و چیزای نسبتا کمی خو...
ادامه مطلب
استاد شیمی آلیمون : «بچهها، اگه گفتین اینجا چه اتفاقی میفته؟ اولش ر داره.»سروش :«هیبریداسیون»...
ادامه مطلب