
گاهی اوقات شنبهها، وقتی توی مرکز شهر میچرخم، احساس بیهدفی توی زندگی کلافهام میکنه. فکر میکنم که چی برام مهمه و به نتیجهای نمیرسم. هر مسیر فکریای هم در پیش بگیرم، یکی قبلا زیر سوالش برده. فکر میکنم که مهم همینه که لذت ببرم، بعد فکر میکنم این تفکر غیرنقادانه چیه که من دارم. بعد فکر میکنم که اوکی، سخت میگیرم، بعد فکر میکنم واقعا دنیا دو روزه و ارزشش رو نداره. دیدن ویژگیهای منفی مامان و بابام توی خودم واقعا جالبه. مامانم اگه بگه الان شبه، و نفر مقابلش بگه الان روزه، در جوابش احتمالا بگه آره، شما هم حق داری. یعنی نه این که حتی تلاش داشته باشه طرف مقابل رو راضی کنه؛ نمیدونم چه اتفاقی میفته که نظرش واقعا عوض میشه. توی روابط خودم هم زیاد میبینمش؛ و بدتر، توی محتو...
ادامه مطلب
از پارسال این عادت رو پیدا کردم که هرازگاهی نصفهشبها آهنگ ایرانی میذارم و میرقصم. خیلی زندگی بامزه است. یک بار دختر هندیه بهم گفت که دوست داره توی اتاق تنهایی برقصه و منم فکر کردم -و شاید بهش هم گفتم- که مگه دیوانه است. خلاصه دیشب هم برنامه همین بود. صبح بلند شدم، کولهپشتیم رو برداشتم و اومدم برلین. برلین محشره. خسته و بیانرژی بودم و نمیخواستم برنامه بچینم و واقعا شانس آوردم، چون احتمالا برلین بهترین جا برای همچین بیمسئولیتیای بود. کل روز تنهایی راه رفتم و هی خوشحالتر شدم. واقعا سزاوار این همه عشقیه که بهش هست. یک خیابون داره که شبیه وکیلآباد مشهده؛ یعنی وسیع و پهن و دوطرفه است، با مترو از وسطش، و مغازههای زیبا در دو طرف. فرمت خیلی ویژهای هم نیست، ولی به یاد وکیلآباد بودم.&nbs...
ادامه مطلب
پریشب یک خواب عجیبی دیدم که توش مصرانه میخواستم خودکشی کنم. آخرش که اقدام کردم، عمیقا پشیمون و وحشتزده شدم. اصلا نمیدونی. زندگیای که قبلش کاملا خالی بود، حالا قشنگترین چیز ممکن به نظر میرسید. الان من اصلا و ابدا به خودکشی فکر نمیکنم، ولی وقتی از خواب بیدار شدم، فکر کردم شاید نشونهای از این بود که قدر زندگیم رو به اندازهی کافی نمیدونم. بزنم به تخته تازگیا خیلی در روابط اجتماعیم کمتر وحشیبازی درمیارم و کلا خیلی آرامتر شدم. و نه از سر این که کمتر اهمیت میدم، فقط خیلی بینش و بصیرت پیدا کردم و اکثر اوقات میتونم بفهمم کارهای اشتباه بقیه و رفتارهاییشون که ناراحتم میکنه، از جای بدی نمیاد. کمتر در مقابل بقیه قرار میگیرم و بیشتر تلاش میکنم درک کنم و خیلی خوب جواب میده. چون در نهایت به این...
ادامه مطلب
امروز انوجا خیلی یهویی بهم پیام داد که خیلی خوشحاله که من دوستشام. قلبم رفت. آدم برای همین چیزها زنده است. که انسانهایی که باهاشون obsessedای، باهات obsessed باشند. که هی به خودت بگی که بعد از ناهار میری کتابخونه و درس میخونی و تمام انگیزهاش هم داشته باشی. ولی باهاشون بستنی بخوری و باهاشون مغازهی هندی بری که پنیر بخرند. دم درشون سرکهی بالزامیکت رو بذاری، چون برای کاهو لازم داشتند. خیلی غمگین بودم و توی همچین شبی آرامش تازهپیداکردهام مثل قند برام شیرینه. درس خوندن شیرینه و ناهارهای شنبه با بنیامین و افراد دیگه شیریناند. این که امروز بعد از سی دقیقه دویدن خسته نشدم، شیرینه. هی فکر میکنم که آدم بدی نیستم، ولی بعدش میپرسم که "پس چرا انسانها رو رها میکنی؟" و منطقیه، چون کدوم آدم...
ادامه مطلب
امروز با همسایهام که یک دختر ایرانیه، رفتیم توی جنگل. کلی راه رفتیم و نمیدونی چقدر چقدر قشنگ بود. همهجا سبز. بعدش با هم رفتیم مرکز شهر و بستنی خوردیم. خیلی چسبید. دختر خوبیه و دوستش دارم و عصر فوقالعادهای بود، ولی وسطش چند لحظه فکر کردم که محشر میشد اگه اونجا با تو بودم. من توی لذت بردن از زندگی واقعا استعداد دارم. یعنی فکر کردم اینجا که بیام برام عادی میشه، ولی نه، هنوزم از طبیعت و آسمون کیف میکنم. الانم که بهار اومده، هر روز تعطیل بهشته. اگه بیای، برات کیک درست میکنم و با چایی میخوریم، توی جنگل میگردیم، توی مرکز شهر بستنی میخوریم. یک جایی از مرکز شهر هست که قهوههای خوبی داره و با انوجا صبحهای شنبه میریم اونجا. پریروز در نبودش رفتم بازم روتین صبحهای شنبه رو انجام دادم که شامل پرسه زدن...
ادامه مطلب
این آهنگ تازگیا عمیقا غمگین و مبهوتم میکنه. قبلا شنیده بودمش و دوستش داشتم، ولی به متنش توجه نکرده بودم، چند روز قبل اتفاقی به موزیکویدئوش رسیدم که به نظرم محشر بود. بعدش یکی توی کامنتهاش متنش رو دیدم، و دیگه یکی از کارهای محبوبم این شده که همزمان با پخش شدن آهنگ متنش هم بخونم و منتظر بمون...
ادامه مطلب
فکر کنم اکثر آدمها صرفا خودشون براشون جالبه. وقتی فیلمهای قدیمیای پیدا میکنند و میبینند خودشون توش نیستند، حوصلهشون سر میره. بین همهی حرفهات به همونی توجه میکنند که دربارهی خودشونه. بعضیها...
ادامه مطلب
چند وقت پیش جولیک یک پستی گذاشته بود که توش پرسیده بود که چرا باید آدم خوبی باشیم و چی بهمون میرسه و همون موقع، منم از قبل درگیرش بودم. یعنی ارزشها که از آسمون نیومدند، فکر میکنم ما در نهایت به چیز...
ادامه مطلب
میدونی، فکر میکنم اگه توی دوم دبیرستانم، شخصیت الانم رو میدیدم، خوشحال میشدم. هنوز افکار اون موقعم رو درک میکنم. یکم دیوانه بودم و زیاد هم قهر میکردم، ولی حداقل از دید خود الانم احمق نبودم. شاید...
ادامه مطلب
چند باری از دیگران شنیدم که پدر و مادرشون تلاش میکردند که خوشاخلاق بارشون بیارن. و نمیدونم چرا هر بار برام عجیب بود. در نهایت فهمیدم به خاطر این که هیچوقت توی خونهی ما این مطرح نبوده. یعنی نه فقط...
ادامه مطلب
میدونی، تصوری که من از خودم داشتم، اینه که در مقابل ضربهها، فرد مقاومیم. یعنی خب، من یک دختر بودم در قدم اول. از نظر برخی افراد من هوش کافی ندارم به خاطر دختر بودن، و در قدم دوم تمام چیزهای ظاهری بو...
ادامه مطلب
داشتم میگفتم که توی زندگی هر فردی، یک سری وقتهای خوبی هست که خیلی تلاش میکنه و میخونه و از خودش راضیه و وقتهای خیلی خیلی بیشتری هست که یک مشکلی وجود داره، و تلاش خیلی زیادی نمیکنه، یا حتی اصلا ...
ادامه مطلب
فکر کنم میتونم از این شروع کنم که خونهام، شب با صبا در حین ویدئویی که از یوتیوب گذاشته بود، میخوندم و این خیلی شبیه خونه بود. با هم راجع به صورتهای فلکی حرف زدیم و مامان رو مسخره کردیم و خندیدیم. ...
ادامه مطلب
و عزیزم، واقعا به ندرت زندگیم انقدر شلوغ بوده. به ندرت انقدر به چیزای مختلف مجبور بودم فک کنم. نمیدونم نوشتن میتونه کمک کنه یا نه. میدونم که همهی اینا برای اینند که تمیز بشم، و میدونم که لازمند...
ادامه مطلب
تو نوجوونی ، حق انتخاب نداری که جوگیر باشی یا نه ، اما می تونی انتخاب کنی که در چه زمینه ای جوگیر باشی ... مثلا ما یه سری دهمی جوگیر داریم این طرفا که با جعبه والیبال بازی می کنن در حالی که توپ آوردن به مدرسه کاملا مجازه ، تو می تونی مثه اونا نباشی چون خیلی رقت انگیز میشی در این حالت....
ادامه مطلب
داشتم راز فال ورق ـو می خوندم که یادم افتاد چقدر من کودکی تلخی داشتم ، باید در سن ده سالگی سه ساعت به سخن رانی Jای احسان در مورد فلسفه ی اخلاقی هگل گوش می دادم تا بره برام بستنی بخره. یه بارم برام فیلم Seven ـو گذاشت.هنوزم نمی فهمم چرا یونیسف یه جوری دستگیرش نکرد....
ادامه مطلب