و همینطور آریا و کاتلین

متن مرتبط با «the fault in our stars book ages» در سایت و همینطور آریا و کاتلین نوشته شده است

I want to feel the ground under my feet

  • نیلوبلاگ

    گاهی اوقات شنبهها، وقتی توی مرکز شهر میچرخم، احساس بیهدفی توی زندگی کلافهام میکنه. فکر میکنم که چی برام مهمه و به نتیجهای نمیرسم. هر مسیر فکریای هم در پیش بگیرم، یکی قبلا زیر سوالش برده. فکر میکنم که مهم همینه که لذت ببرم، بعد فکر میکنم این تفکر غیرنقادانه چیه که من دارم. بعد فکر میکنم که اوکی، سخت میگیرم، بعد فکر میکنم واقعا دنیا دو روزه و ارزشش رو نداره.  دیدن ویژگیهای منفی مامان و بابام توی خودم واقعا جالبه. مامانم اگه بگه الان شبه، و نفر مقابلش بگه الان روزه، در جوابش احتمالا بگه آره، شما هم حق داری. یعنی نه این که حتی تلاش داشته باشه طرف مقابل رو راضی کنه؛ نمیدونم چه اتفاقی میفته که نظرش واقعا عوض میشه.  توی روابط خودم هم زیاد میبینمش؛ و بدتر، توی محتو...

    ادامه مطلب
  • Inside Out 2

  • نیلوبلاگ

    دیشب با چندتا از بچههامون رفتم Inside Out 2 رو دیدم. واقعا پشیمونم که تنها نرفتم. اگه تنها بودم، جلوی گریهام رو نمیگرفتم. بعدش هم اصلا همونجا مینشستم و به گریهام ادامه میدادم. نمیتونم دقیقا توصیفش کنم، ولی خیلی غمانگیزه بزرگسالی. در عین زیباییش، خیلی غمانگیزه که هیچ چارهای جز تحمل همهی این لحظات و احساسات نداری. سنیا بالاخره از آزمایشگاه رفت و تاراس دو روز گذشته در غمگینترین حالتش بوده. من همیشه فکر میکردم این مرد هیچ حسی نداره، و این حالتش واقعا برام جالبه. با هم هشت سال توی یک کلاس و یک آزمایشگاه بودند. اینم خیلی غمانگیزه. مربوط به همون بند اول. گذر انسانها، هرچقدر هم که دوستشون داشته باشی. خسته شدم از فکر کردن برای خودم. از سیستم خودم رو داشتن. با این که کسی نباشه که باهاش از ...

    ادامه مطلب
  • I'm looking for a way out

  • نیلوبلاگ

    امشب با فواد قرار بود برم قدم بزنم، ولی هوس رستوران ایرانی کردم و رفتیم که بریم، ولی وقتی رسیدیم، دیدیم که بسته است و یک رستوران رندوم قشنگ اطرافش رفتیم. یک آقای سیاهپوستی گارسون بود و تا نمای ما رو دید، شروع کرد انگلیسی حرف زدن و گرم و مهربون بود. فواد اینقدر خوشش اومده بود که گفت اسمش رو میپرسه وقتی بیاد سفارش بگیره. گفتم الان مثلا با اسمش میخوای چی کار کنی، و آخر هم نپرسید. بعد از سفارش دادن داشتیم حرف میزدیم، طبعا به فارسی، و این گارسون از ناکجا ظاهر شد و به فارسی پرسید که آیا درست میشنوه که ما داریم به فارسی حرف میزنیم. من فکر کردم لابد پارتنرش ایرانیه. برای اولین و آخرین بار باید بگم که برگهام ریخته بود. بعد آقا خودشون رو معرفی کردند و اسمشون مهرداد بود :)) بعد من هنوز ف...

    ادامه مطلب
  • Not lost, just wandering

  • نیلوبلاگ

    یک جا نگاه کردم و دیدم رومنس اون جایگاهی که قبلا برام داشت، نداره. مهاجرت واقعا دیدم رو تغییر داد. برای یک نفر که مرتب پدر و مادرش رو میبینه، خواهرش رو میبینه، برادرزادهی دهسالهی تخسش رو هدایت میکنه، برادرزادهی سهماههی بینهایت قشنگ و خوشخندهاش رو بغل میکنه، و استعداد بیشتری در نگه داشتن دوستهاش داره، تمرکز کردن روی رومنس راحته.  من ولی همیشهی خدا دلم تنگه. هر روز باهام هست. به صدای مامانم فکر میکنم خیلی. به بغل کردن ارغوان. این که برای مهرسا کتاب بخرم. نه این که رومنس برام اهمیتی نداشته باشه؛ ولی بین این چیزها راحت گم میشه.  تازگیا توی اینستام از درودیوار پست میذارم. یک جایی دلم خواست یادگاری بمونه از روزها. هنوز نصبش ندارم و ازش هم میترسم و دوست ندارم جزئی از زندگیم بشه، ولی گاهی...

    ادامه مطلب
  • In your head

  • نیلوبلاگ

    احساس میکنم خیلی تغییر کردم. مهمترینش اینه که دنبال تماشا شدن نبستم. اون حس missionای که میخواستم، پیدا کردم و کاری رو میکنم که باید بکنم و نه کاری که فکر میکنم بقیه ازم توقع دارند.  عاشق آزمایشگاهمام. انسانهای بالغی که چنان در جزئیات یک پروسه غرق شدند، انگار چیزی مهمتر از این توی دنیا نیست. داشتم توی یک جمعی میگفتم که گاهی اوقات خشنه جو آزمایشگاهمون و من دوستش دارم، و زهرا یکم خندید و گفت من به آزمایشگاهم میخورم. فکر کنم آره؛ در نگاه اول مشخص نبود، ولی واقعا احساس خونه بودن دارم توش. چیزها خوباند و خوب نیستند. پریروز کلی گریه کردم. اصلا ایدهای نداری. توی خیابون گریه کردم، بعد از صحبت کردن با مامانم گریه کردم، توی دستشویی گریه کردم. یعنی حالا خودم خواستم که چیزها رو حس کنم، ولی د...

    ادامه مطلب
  • lost in pace

  • نیلوبلاگ

    امروز داشتم دنبال یک کانالی توی تلگرام میگشتم و تصادفی به یک پیام از یکی از دوستهام رسیدم که قبلا خیلی نزدیک بودیم. پیامش طولانی و پر از محبت بود و توی اون لحظات قطعا آرامشبخش. نمیتونم انکار کنم که من سهم خودم رو از محبت توی این زندگی دریافت کردم. فکر میکنم سهم خودم رو از محبت به انسانهای دیگه هم دادم. واقعا اصلا باورت نمیشه من چه زندگیای رو دارم هدایت میکنم :)) یعنی بیشتر از درد، خندهداره برام در این لحظه. واقعا هم نمیدونم چرا این همه ماجرا سرم میاد و اگر صادق باشم، شکایتی ندارم، چون به تماشاگر درونیم خوش میگذره.  امروز داشتم فکر میکردم چرا اینقدر مقاوم شدم، و فکر میکنم بهخاطر همینه که هرچقدر هم عذابآور باشه، هر روز تمهایی میبینم که همیشه باهاشون درگیر بودم. یک جایی نفسم میبره، ولی بر...

    ادامه مطلب
  • Strong like the sky

  • نیلوبلاگ

    از پارسال این عادت رو پیدا کردم که هرازگاهی نصفهشبها آهنگ ایرانی میذارم و میرقصم. خیلی زندگی بامزه است. یک بار دختر هندیه بهم گفت که دوست داره توی اتاق تنهایی برقصه و منم فکر کردم -و شاید بهش هم گفتم- که مگه دیوانه است. خلاصه دیشب هم برنامه همین بود. صبح بلند شدم، کولهپشتیم رو برداشتم و اومدم برلین. برلین محشره. خسته و بیانرژی بودم و نمیخواستم برنامه بچینم و واقعا شانس آوردم، چون احتمالا برلین بهترین جا برای همچین بیمسئولیتیای بود. کل روز تنهایی راه رفتم و هی خوشحالتر شدم. واقعا سزاوار این همه عشقیه که بهش هست. یک خیابون داره که شبیه وکیلآباد مشهده؛ یعنی وسیع و پهن و دوطرفه است، با مترو از وسطش، و مغازههای زیبا در دو طرف. فرمت خیلی ویژهای هم نیست، ولی به یاد وکیلآباد بودم.&nbs...

    ادامه مطلب
  • to be continued

  • نیلوبلاگ

    چند بار بهم گفت که به کسی نزدیک نمیشه for its sake. یعنی به صمیمیت نیازی نداره، و انگار براش اینطوری بود که when it happens, it happens.  من اون موقع خیلی بهش فکر نکرد. در واقع اول فکر کردم منم همینطور. بعد فکر کردم حالا شاید نه همیشه. این مدت پس ذهنم موند و این دو سه روز بهش بیشتر فکر کردم و الان توی این کافه به این رسیدم که من همه کار و مخصوصا روابط انسانی رو for its sake انجام میدم.  گناهی هم ندارم. زندگی برای من عقب افتاده بود و انگار همیشه دارم تلاش میکنم بهش برسم. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • Umrika - Dustin O'Halloran

  • نیلوبلاگ

    هی میگم که امروز مینویسم و بعد نمینویسم. روزهای نسبتا سختیه با مشکلات نهچندان شاعرانه و وقتی واقعا بهش فکر میکنم، نمیدونم اصلا از چی میخواستم که بنویسم. وسط همهچیز، دستپختم به شکل معجزهآسایی از پارسال خیلی بهتر شده و الان واقعا هر غذایی میخورم، اشک توی چشمانم حلقه میزنه از فکر این که من همچین چیزی درست کردم. تازه الان دارم بهش فکر میکنم. که من اینقدر احساس بیاستعدادی میکردم توی آشپزی و الان به اینجا رسیدم. دلایلش هم برام مشخصاند؛ معمولا یکم از میانگین سربههواترم و یادم میره غذا رو چک کنم، و همیشه هم مقاومت داشتم دربرابر این که غذام رو در حین پختن بچشم. برنج رو هنوز البته خیلی خوب نمیپزم ولی برای اونم یک راه مناسبی پیدا کردم و حداقل بد نمیشه. ولی اصلا اینها مهم نیست، مهم فقط همینه که درنهایت ...

    ادامه مطلب
  • And there may not be meaning, so find one and seize it

  • نیلوبلاگ

    پریشب یک خواب عجیبی دیدم که توش مصرانه میخواستم خودکشی کنم. آخرش که اقدام کردم، عمیقا پشیمون و وحشتزده شدم. اصلا نمیدونی. زندگیای که قبلش کاملا خالی بود، حالا قشنگترین چیز ممکن به نظر میرسید.  الان من اصلا و ابدا به خودکشی فکر نمیکنم، ولی وقتی از خواب بیدار شدم، فکر کردم شاید نشونهای از این بود که قدر زندگیم رو به اندازهی کافی نمیدونم. بزنم به تخته تازگیا خیلی در روابط اجتماعیم کمتر وحشیبازی درمیارم و کلا خیلی آرامتر شدم. و نه از سر این که کمتر اهمیت میدم، فقط خیلی بینش و بصیرت پیدا کردم و اکثر اوقات میتونم بفهمم کارهای اشتباه بقیه و رفتارهاییشون که ناراحتم میکنه، از جای بدی نمیاد.  کمتر در مقابل بقیه قرار میگیرم و بیشتر تلاش میکنم درک کنم و خیلی خوب جواب میده. چون در نهایت به این...

    ادامه مطلب
  • got the music in you baby, tell me why

  • نیلوبلاگ

    امروز انوجا خیلی یهویی بهم پیام داد که خیلی خوشحاله که من دوستشام. قلبم رفت. آدم برای همین چیزها زنده است. که انسانهایی که باهاشون obsessedای، باهات obsessed باشند. که هی به خودت بگی که بعد از ناهار میری کتابخونه و درس میخونی و تمام انگیزهاش هم داشته باشی. ولی باهاشون بستنی بخوری و باهاشون مغازهی هندی بری که پنیر بخرند. دم درشون سرکهی بالزامیکت رو بذاری، چون برای کاهو لازم داشتند. خیلی غمگین بودم و توی همچین شبی آرامش تازهپیداکردهام مثل قند برام شیرینه. درس خوندن شیرینه و ناهارهای شنبه با بنیامین  و افراد دیگه شیریناند. این که امروز بعد از سی دقیقه دویدن خسته نشدم، شیرینه.  هی فکر میکنم که آدم بدی نیستم، ولی بعدش میپرسم که "پس چرا انسانها رو رها میکنی؟" و منطقیه، چون کدوم آدم...

    ادامه مطلب
  • Wohin du gehst

  • نیلوبلاگ

    دارم autophagy رو میخونم و رمقی ندارم. سخته و مثل splicing نسبتا موضوع ایزولهایه و من میتونم بدون دونستنش دووم بیارم. ولی خب، قبول میکنم که این جالب بود که فهمیدم autophagy در واقع ubiquitination در مقیاس بزرگتره. نه دقیقا، ولی تا حالا من اصلا به نقش یکسان این دوتا توی سلول فکر نکرده بودم. حتی سیستمشون شبیهه و من نمیدونستم.  دیروزم یک ویدئو راجع به جنگهای خاورمیانه دیدیم که اونم برام جالب بود. اومدم تعریف کنم، ولی دیدم واقعا به فضای اینجا نمیخوره :)) کلا من الان بهسان کودک یک ساله دارم چیزهای اساسی و هیجانانگیز این دنیا رو یاد میگیرم و سوالی که پیش میاد اینه که من احمق بودم یا چی؟ :)) یعنی بذار واضحتر بگم، من قطعا خوشحالم از این چیزهای بنیادینی که هر روز دارم یاد میگیرم، ولی واقعا ...

    ادامه مطلب
  • Philosophers guess, but they just don't know

  • نیلوبلاگ

    امروز با همسایهام که یک دختر ایرانیه، رفتیم توی جنگل. کلی راه رفتیم و نمیدونی چقدر چقدر قشنگ بود. همهجا سبز. بعدش با هم رفتیم مرکز شهر و بستنی خوردیم. خیلی چسبید. دختر خوبیه و دوستش دارم و عصر فوقالعادهای بود، ولی وسطش چند لحظه فکر کردم که محشر میشد اگه اونجا با تو بودم.  من توی لذت بردن از زندگی واقعا استعداد دارم. یعنی فکر کردم اینجا که بیام برام عادی میشه، ولی نه، هنوزم از طبیعت و آسمون کیف میکنم. الانم که بهار اومده، هر روز تعطیل بهشته. اگه بیای، برات کیک درست میکنم و با چایی میخوریم، توی جنگل میگردیم، توی مرکز شهر بستنی میخوریم. یک جایی از مرکز شهر هست که قهوههای خوبی داره و با انوجا صبحهای شنبه میریم اونجا. پریروز در نبودش رفتم بازم روتین صبحهای شنبه رو انجام دادم که شامل پرسه زدن...

    ادامه مطلب
  • Morning sun

  • نیلوبلاگ

    صبح با پریا گزارشم رو مرور کردیم و بعدش میخواستم ویرایشش کنم که دیدم برام کروسان گذاشته روی میزم با همین نوت. قلبم :(  یکی از خوبیهای بزرگسالی اینه که خودت رو شناختی و میفهمی وقتهایی که بدقلقی باید چی کار کنی. مثلا گاهی اوقات توی بدمینتون پشتسرهم اشتباهات احمقانهای میکنم (اگه کل متد بازی کردن من اشتباهات احمقانه محسوب نشه)، و اینجور وقتها معمولا کمک میکنه اگه پنج ثانیه مکث کنم. حتی به چیز خاصی هم فکر نکنم، فقط به خودم فرصت بدم. روز آخر روتیشن اولمه و دارم گزارشم رو کامل میکنم. باید یک مقدار محتوای سخت راجع به یک چیزی واردش کنم و ذهنم کار نمیکنه. فکر کردم که نوشتن همیشه کمک میکنه. یکی از چیزهایی که در مورد پروگرمم ازش خوشم میاد، اینه که روی موج سوار نیست، به همهی موضوعات میپردازه...

    ادامه مطلب
  • The Others

  • نیلوبلاگ

    فکر کنم اکثر آدمها صرفا خودشون براشون جالبه. وقتی فیلمهای قدیمیای پیدا میکنند و میبینند خودشون توش نیستند، حوصلهشون سر میره. بین همهی حرفهات به همونی توجه میکنند که دربارهی خودشونه. بعضیها...

    ادامه مطلب
  • People help the people

  • نیلوبلاگ

    چند وقت پیش جولیک یک پستی گذاشته بود که توش پرسیده بود که چرا باید آدم خوبی باشیم و چی بهمون میرسه و همون موقع، منم از قبل درگیرش بودم. یعنی ارزشها که از آسمون نیومدند، فکر میکنم ما در نهایت به چیز...

    ادامه مطلب
  • One of Those Things

  • نیلوبلاگ

    میدونی، فکر میکنم اگه توی دوم دبیرستانم، شخصیت الانم رو میدیدم، خوشحال میشدم. هنوز افکار اون موقعم رو درک میکنم. یکم دیوانه بودم و زیاد هم قهر میکردم، ولی حداقل از دید خود الانم احمق نبودم. شاید...

    ادامه مطلب
  • That the universe was made just to be seen by my eyes ...

  • نیلوبلاگ

    چند باری از دیگران شنیدم که پدر و مادرشون تلاش میکردند که خوشاخلاق بارشون بیارن. و نمیدونم چرا هر بار برام عجیب بود. در نهایت فهمیدم به خاطر این که هیچوقت توی خونهی ما این مطرح نبوده. یعنی نه فقط...

    ادامه مطلب
  • May you take no effort in your being generous

  • نیلوبلاگ

    میدونی، به نظرم تمام این مردهایی که دربارهی فمینیستها جوک میسازند، یا بدتر، افرادی که باور دارند «میخواستی توی سوریه نجنگند که الان اینجا جنگ باشه؟»، این افرادی که توی کشورهای پیشرفته زندگی میک...

    ادامه مطلب
  • Who knows where we're going, baby?

  • نیلوبلاگ

    این طوری نیست که از خودم بدم بیاد یا هر چی. فقط از خودم خسته شدم. و حتی نمیدونم دوست دارم کی باشم. دوست دارم کتابهای جدید بخونم. مثلا دربارهی فلسفه، یا تاریخ علم. رمانهای ژاپنی یا ادبیات روسیه. چو...

    ادامه مطلب