
یک جا نگاه کردم و دیدم رومنس اون جایگاهی که قبلا برام داشت، نداره. مهاجرت واقعا دیدم رو تغییر داد. برای یک نفر که مرتب پدر و مادرش رو میبینه، خواهرش رو میبینه، برادرزادهی دهسالهی تخسش رو هدایت میکنه، برادرزادهی سهماههی بینهایت قشنگ و خوشخندهاش رو بغل میکنه، و استعداد بیشتری در نگه داشتن دوستهاش داره، تمرکز کردن روی رومنس راحته. من ولی همیشهی خدا دلم تنگه. هر روز باهام هست. به صدای مامانم فکر میکنم خیلی. به بغل کردن ارغوان. این که برای مهرسا کتاب بخرم. نه این که رومنس برام اهمیتی نداشته باشه؛ ولی بین این چیزها راحت گم میشه. تازگیا توی اینستام از درودیوار پست میذارم. یک جایی دلم خواست یادگاری بمونه از روزها. هنوز نصبش ندارم و ازش هم میترسم و دوست ندارم جزئی از زندگیم بشه، ولی گاهی...
ادامه مطلب
پریشب یک خواب عجیبی دیدم که توش مصرانه میخواستم خودکشی کنم. آخرش که اقدام کردم، عمیقا پشیمون و وحشتزده شدم. اصلا نمیدونی. زندگیای که قبلش کاملا خالی بود، حالا قشنگترین چیز ممکن به نظر میرسید. الان من اصلا و ابدا به خودکشی فکر نمیکنم، ولی وقتی از خواب بیدار شدم، فکر کردم شاید نشونهای از این بود که قدر زندگیم رو به اندازهی کافی نمیدونم. بزنم به تخته تازگیا خیلی در روابط اجتماعیم کمتر وحشیبازی درمیارم و کلا خیلی آرامتر شدم. و نه از سر این که کمتر اهمیت میدم، فقط خیلی بینش و بصیرت پیدا کردم و اکثر اوقات میتونم بفهمم کارهای اشتباه بقیه و رفتارهاییشون که ناراحتم میکنه، از جای بدی نمیاد. کمتر در مقابل بقیه قرار میگیرم و بیشتر تلاش میکنم درک کنم و خیلی خوب جواب میده. چون در نهایت به این...
ادامه مطلب
امروز هوا بالاخره آفتابیه و بارون نمیاد. منم خوشحالم. تیشرتهای جدید دارم و یک فلاسک (؟) جدید. درسهام خوب پیش میره فکر میکنم. دو هفتهی دیگه بالاخره امتحان میدم و راستش یکم خوشحالم که داره تموم میشه. نمیدونم میرسم تموم کنم یا نه، ولی خیلی چیزها یاد گرفتم توی همین مدت و از خودم بهنسبت راضیام. میتونستم برات با جزئیات تعریف کنم این روزها چطوری میگذره. از خرید خونه کردن برای انوجا و منصرف کردنش از خرید چیزهای چرت، تا دنبال لباس بچه گشتن توی آمازون و مقدار زیاد شکلات خریدن. انوجا یک اخلاقی داره، که مثلا بهش میگم من فلان چیز رو لازم دارم و حالا خودم سر فلان چیز اصرار خاصی ندارم، ولی ایشون رها نمیکنه. این حرکتش هر بار توی ذهنم میمونه. این که اولویتهای منم تا حدی برای اون اولویتاند. من براش غریب...
ادامه مطلب
امروز خیلی خسته بودم. هی تلاش کردم بخونم و خوندم، ولی هی بیشتر عذاب کشیدم. آخرش ساعت ششونیم گفتم طبیعی نیست من دیگه در این حد عذاب بکشم. وقت استراحته. آخرین باری که اینطوری فشرده درس خوندم، برمیگرده به یکونیم دو سال پیش و برام بهشدت عجیبه که اینقدر تغییرات شدیدی داشتم توش بدون تلاش کردن. اون از بدون آهنگ درس خوندن و تمرکز کردن که چیزی بود که من سالها براش تلاش کردم و نتونستم، و اینم از هر روز نسبتا زود بیدار شدن و نسبتا زود خوابیدن و رفتن به کتابخونه که من در تمام عمرم جز کنکور چنین پیوستگیای نداشتم. امتحانم (مفرد، یک امتحان از تمام کلاسهام) یک ماه دیگه است و براش استرس دارم. من تا همینجاش به خودم افتخار میکنم بابت محض استرس داشتن، چون یک ماه ترجمهی طبیعیش توی ذهن من ابدیته، ولی ...
ادامه مطلب
امروز با همسایهام که یک دختر ایرانیه، رفتیم توی جنگل. کلی راه رفتیم و نمیدونی چقدر چقدر قشنگ بود. همهجا سبز. بعدش با هم رفتیم مرکز شهر و بستنی خوردیم. خیلی چسبید. دختر خوبیه و دوستش دارم و عصر فوقالعادهای بود، ولی وسطش چند لحظه فکر کردم که محشر میشد اگه اونجا با تو بودم. من توی لذت بردن از زندگی واقعا استعداد دارم. یعنی فکر کردم اینجا که بیام برام عادی میشه، ولی نه، هنوزم از طبیعت و آسمون کیف میکنم. الانم که بهار اومده، هر روز تعطیل بهشته. اگه بیای، برات کیک درست میکنم و با چایی میخوریم، توی جنگل میگردیم، توی مرکز شهر بستنی میخوریم. یک جایی از مرکز شهر هست که قهوههای خوبی داره و با انوجا صبحهای شنبه میریم اونجا. پریروز در نبودش رفتم بازم روتین صبحهای شنبه رو انجام دادم که شامل پرسه زدن...
ادامه مطلب
چند باری از دیگران شنیدم که پدر و مادرشون تلاش میکردند که خوشاخلاق بارشون بیارن. و نمیدونم چرا هر بار برام عجیب بود. در نهایت فهمیدم به خاطر این که هیچوقت توی خونهی ما این مطرح نبوده. یعنی نه فقط...
ادامه مطلب
دیشب که داشتم هاردم رو مرتب میکردم، به فرم انتخاب رشتهام رسیدم. اولویت اولش رشتهی الانم بود، اولویت آخرش هم پزشکی بیرجند. مامان و بابام راضی نمیشدند که من دیگه ته تهش پزشکی مشهد قبول میشم، و مجبو...
ادامه مطلب
میدونی، تا حالا خیلی پیش نیومده که با کسی که وضعیتش مثل منه، راجع به نوشتن صحبت کنم. منظورم کسیه که بنویسه، و نوشتن جزء مهمی از زندگیش باشه، ولی مثلا نویسنده نباشه. نمیدونم بقیه چه حسی راجع به این ...
ادامه مطلب
فکر کنم دو شب پیش بود که خواب دیدم برای یک مسابقه یا یک چیز هیجانانگیز کلا، رفتم آمریکا (تازه با پگاه) و بعد از این که چیز هیجانانگیز تموم شده بود، سه روز به بلیط برگشتمون مونده بود، و من میخواستم ...
ادامه مطلب
یک مسئلهای پیش اومده، و بابتش ناراحتم، و استرس دارم. مینویسم که شاید بتونم یکم بهتر فکر کنم. ۱. زیستشناسی. نیاز به شناختن عمیق من نیست حقیقتا. من عمیقا شیفته اینم که بدونم توی سلول چی میگذره، هورم...
ادامه مطلب
داشتم میگفتم که توی زندگی هر فردی، یک سری وقتهای خوبی هست که خیلی تلاش میکنه و میخونه و از خودش راضیه و وقتهای خیلی خیلی بیشتری هست که یک مشکلی وجود داره، و تلاش خیلی زیادی نمیکنه، یا حتی اصلا ...
ادامه مطلب
فکر کنم میتونم از این شروع کنم که خونهام، شب با صبا در حین ویدئویی که از یوتیوب گذاشته بود، میخوندم و این خیلی شبیه خونه بود. با هم راجع به صورتهای فلکی حرف زدیم و مامان رو مسخره کردیم و خندیدیم. ...
ادامه مطلب
یک صحنه از زنان کوچک بود که من رو عمیقا ترسوند. این شکلی بود که مگ، که با مرد مورد علاقهاش که معلم بود و فقیر بود، ازدواج کرده بود و بعد از مدتها، یک چیزی که قیمتش بالا بود، خریده بود و پشیمون شده ب...
ادامه مطلب
به صورت عمیقی میترسم. احتمالش هست که بتونم به زودی توی یه مجلهای بنویسم. مقالههای تازه مربوط به بیوتک پزشکی رو ترجمه کنم. بابتش واقعا هیجان دارم عزیزم. احتمالش هم هست که بتونم تدریس کنم و حقوق بگ...
ادامه مطلب
و عزیزم، واقعا به ندرت زندگیم انقدر شلوغ بوده. به ندرت انقدر به چیزای مختلف مجبور بودم فک کنم. نمیدونم نوشتن میتونه کمک کنه یا نه. میدونم که همهی اینا برای اینند که تمیز بشم، و میدونم که لازمند...
ادامه مطلب
ساعت یازده و نیم شبه و من می خوام بنویسم هر چند اگه دقیق بخوایم به این موضوع نگاه کنیم نمی تونم بنویسم ولی می خوام حرف بزنم و نمی خوام اینجا متروک باشه در نتیجه باید بنویسم. سارا یه بار گفت آدم هیچوقت نمی تونه حدس بزنه چه اتفاقایی ممکنه براش پیش بیاد و درست می گفت. زندگی من جزو آروم ترین زندگیاییه که میشه در خاور میانه متصور شد. با پدر و مادری نو بازنشسته ک...
ادامه مطلب
رابطه ی فرودو و سم تو ارباب حلقه ها منو بدجوری یاد رابطه ی امیر و حسن تو بادبادک باز میندازه....
ادامه مطلب
وریس آه بلندی کشید.آه مردی که تمام غم دنیا را روی شانه هایش حمل می کند."کاهن اعظم یه روز به من گفت که وقتی گناه می کشیم، رنج می کشیم.اگه این درست باشه ، لرد ادارد ، بهم بگو ... پس چرا همیشه بی گناهان بیشتر رنج می کشن ، اونم وقتی شما لردهای عالی رتبه به بازی تاج و تخت مشغولین؟" بازی تاج و تخت ، جلد 3 - من قبلا جزو گریان ترین انسان های ساکن در کهکشان راه شیری بودم ، تا قبل از تابستون ، در طول تابستون و تا الان من هیچوقت سر مشکلاتم گریه نکردم ، بدترین و تلخ ترین لحظات ممکن ـو گذروندم و گریه نکردم ، چون گریه ام نمیومد فقط موقع ناراحتی تو خودم می رفتم و همین.تمام اون ...
ادامه مطلب
?It's time to begin, isn't it I get a little bit bigger but then I'll admitI'm just the same as I wasNow don't you understandI'm never changing who I am It's time - Imagine Dragons...
ادامه مطلب
طی مکالماتی که امروز با هلیا داشتم فهمیدم که مثه این که کاتلین می میره....
ادامه مطلب