و همینطور آریا و کاتلین

متن مرتبط با «بهترین حس های دنیا» در سایت و همینطور آریا و کاتلین نوشته شده است

از سفرهای روزانه به هانوفر

  • نیلوبلاگ

    چند وقت پیش در حین تمیز کردن اتاقم به پوشهای رسیدم که از ایران آورده بودم. توش یک سری بلیط مترو و رسید رستوران و کافه بود. یهو یادم اومد که من اینها رو نگه میداشتم. بعدش گریه کردم یکم. هضمش برام سخت بود که یک زمان اینقدر محبت توی دلم بود که بلیط مترویی که با کس دیگهای گرفته بودم، نهتنها نگه داشتم، که با خودم یک کشور دیگه آوردم. پاکتی که توش پاسپورتم رو با ویزای آلمان از ویزامتریک گرفته بودم، نگه داشته بودم. رندومترین چیزها.  میخواستم به این برسم که بزرگ شدم و روحیهام فرق کرده. ولی شاید نه؛ شاید وقتی که باید، ته دلم رو ببینم و حدس میزنم هنوز ساده و پاکه. بعضی چیزها رو انداختم دور و فکر نکردم که خودم رو از دست دادم. فکر میکنم این روزها خستهکننده و کمی غمگیناند، ولی من ...

    ادامه مطلب
  • از فکرهای رندوم

  • نیلوبلاگ

    نمیدونم چون من اینجا هستم، مردم اینجا به نظرم بامزه هستند، یا واقعا آلمانیها انسانهای جالبیاند. چندتا کانال یوتیوب هستند که میم میسازند از کارهای آلمانیها و یکی از افرادی که من تازگیها پیدا کردم، این دختره است که ادای مادر آلمانیش رو درمیاره. امشب داشتم به بنیامین نشونش میدادم و همزمان فکر میکردم که چرا من اینقدر خوشم اومده. چون به هر حال داره دو سال میشه که اینجام و دیگه تا حدی آشنام با اخلاقهاشون. به این رسیدم آخرش که خوشم میاد این مادر خیالی شخصیت خودش رو داره، و زندگیش دور دخترش نمیچرخه. بهعلاوه این که زندگی کردن در رفاه لزوما ازت آدم خستهکنندهای نمیسازه. میتونم همچین آیندهای برای خودم تصور کنم. میتونم تصور کنم که میانسال باشم و دغدغههای کوچکی داشته باشم و در عین حال زندگی همچنان ج...

    ادامه مطلب
  • ماجراهای تابستون

  • نیلوبلاگ

    دیشب از دوچرخه افتادم و دستم زخم شد و سرم کوبیده شد به زمین. مثل همیشه که موقع زمین افتادن خجالت میکشم، این دفعه هم سریع بلند شدم و وانمود کردم اصلا هم درد نداشت. در حالی که حتی نیفتادم، توی سرعت بالا دقیقا پرت شدم. انوجا پیشم بود و از خودم بیشتر نگرانم بود. در نهایت اینقدر غر زد که امروز واکسن کزاز زدم (هر ده سال باید booster بزنی)، و بالاخره بعد از دو سال گذرم به مطب دکتر باز شد. امروز به حداقل بیست نفر توضیح دادم که دستم چی شده و همکارهام ناراحت شدند. از کل قضیه مثل همیشه یک ماجرا درآوردم، و با همه شوخی کردم سرش. دست و پام درد میکرد کل روز، گردنم بهخاطر واکسن گرفته بود، و کلا دوست داشتم بخوابم. بقیه حواسشون هست. ولی دیشب وقتی رسیدم خونه و بالاخره تنها بودم، دوست داشتم...

    ادامه مطلب
  • فکرهای جدید

  • نیلوبلاگ

    از سوپروایزرم یک خرده اینجا گفتم؛ توصیف کردنش برای من سخته، چون نسبتا خیلی وقته میشناسمش و وقتی به کسی نزدیکی، صفات چندان کاربردی نیستند. ولی آدم باهوش و دقیقیه و قطعا دانشمند درجهیکی. یک خرده هم ترسناکه برای انسانهای دیگه. من رو اینقدر دعوا کرده که عادی شده، ولی بقیه همچنان میترسند و براشون هم عجیبه که ما با هم خوب کنار میایم. یک جاهایی زیادهروی میکنه توی تند بودنش و خلاصه واقعا یک مقدار نیاز داره که روی رابطهاش با انسانها کار کنه. ولی این همه گفتم که به این برسم که وقتی بقیه ازم میپرسند چطوری باهاش کنار میام، در کنار واقعا کمککننده و بخشنده بودنش در وقت و دانش، این به ذهنم میاد که من رو جدی میگیره. واقعا ایدهای ندارم که نظرش راجع به من چیه. میدونم به صورت کلی تاییدم میکنه، ولی همین. ن...

    ادامه مطلب
  • روزهای خوب

  • نیلوبلاگ

    ژوئن با باربیکیو میگذره. صبح باربیکیو، عصر باربیکیو. واقعا زیباست. آفتاب که هست، همه خوشحالاند. واقعا واکنش مردم اینجا به خورشید الهامبخشه. هر مشکلی رو فراموش میکنند. دو دقیقه کار میکنند، ده دقیقه از پنجره به بیرون نگاه میکنند. دیروز با جمع ایرانیمون کباب خوردیم. برام خیلی عجیبه که اینقدر دوستشون دارم و پیششون بهم خوش میگذره. فکر میکنم علیرغم این که دنیای ذهنیمون فرق داره، شوخیهامون و مدل شوخی کردنمون خیلی خیلی شبیهه.  انوجا دیتهاش رو براساس این که چه مقدار میخنده، ارزیابی میکنه. یعنی واقعا اگه کسی ندونه، فکر میکنه داره تلاش میکنه بهترین دلقک رو انتخاب میکنه. همین مشخص میکنه دقیقا چرا من بهترین دوستشام.  توی کافه نشستم و توتفرنگی و شکلات میخورم. اینجا ننوشتم که بالاخره دوچرخه خرید...

    ادامه مطلب
  • از سری ماجراهای بیستسالگی

  • نیلوبلاگ

    دارم تلاش میکنم بیشتر عصبانی بشم. نمیتونم دلیلش رو دقیقا توضیح بدم، ولی حس میکنم انسانها گاهی اوقات شایستهی تحمل شدن نیستند یا این که عصبانی شدن شاید اون لحظه رو سختتر کنه، ولی در نهایت زندگی رو بهتر میکنه. هنوز به مرحلهی نشون دادن عصبانیت نرسیدم، ولی به این نتیجه رسیدم که اولین قدم در این جهت همینه که به خودم اجازهی عصبانی شدن بدم. سر بعضی چیزها عصبانی شدن ساده است؛ امروز از دست همآزمایشگاهیهام عصبانی بودم که بلند روسی حرف میزنند. سر بعضی چیزها ساده نیست. تلاش کردم از دستش عصبانی باشم، ولی اینقدر هنوز دلیل هیچ کارش رو نمیفهمم که در نهایت از عصبانیت به سردرگمی و از سردرگمی به غم میرسم.  یک بخشی از چیزها رو شخصی نکردن و اعتمادبهنفس داشتن شاید همین باشه؛ من همونقدر خودم رو دوست دارم ...

    ادامه مطلب
  • فکرهای وسط درس خوندن

  • نیلوبلاگ

    من این روزها خیلی انسان بهرهوری شدم و بهازای نیمساعت درس خوندن، یک بار خودم و یک بار پرهام رو سکته میدم. دیروز فکر سوغاتی خریدن دیوانهام کرده بود. خیلی خیلی ذوق داشتم که برای هرکس چیزهای قشنگ بخرم. سر ناهار نشستم و حساب کردم و دیدم با احتساب همه، باید در حد دویست یورو خرج کنم که یکم زیاده. بعدش ولی عصر که دیگه ذوقش داشت من رو میکشت، رفتم و برای مامانم گردنبند خریدم. گردنبندش اینقدر قشنگه، اینقدر قشنگه که نمیتونم اهمیت بدم از بودجهای که داشتم، گرونتر شد. ترکیب دوری و بزرگتر شدن و دلتنگی و همینطور بهتر شدن مامانم تمام مشکلات قبلی رو از ذهنم برده. این زن سختیهای زیادی کشیده و با وجود این که سختیهای زیادی هم برای من درست کرده، بهاندازهی کافی آسایش فراهم کرده که به جایی ک...

    ادامه مطلب
  • یادداشتهای توی آزمایشگاه

  • نیلوبلاگ

    خیلی احساس بیکفایتی میکنم امروز. آزمایش دیروزم کار نکرده و واقعا آزمایش سادهای بود. یعنی واقعا ناراحتکننده است. به خودم توی wet lab امید زیادی ندارم. میدونم که هر کاری کنم، تهش انسان حواسپرتیام. یعنی ته ته وجودمه، نمیتونم انگار کاریش کنم. میدونم که ویژگیهای خوب زیادی هم دارم کنارش، ولی خب در کنار این مشکل اساسی، اونها کاری از پیش نمیبرند. اینقدر غمگین و افسرده شدم از این فکرها که آزمایشم رو متوقف کردم. اگه بدونم که این روند طبیعیه و مردم اوایلش گماند، واقعا خیالم راحت میشه. ولی میترسم زمان بگذره و من همینطور حواسپرت بمونم. ولی خب، میشه اینطوری بهش نگاه کرد که یک چالش جدید توی زندگیم دارم و احتمالش زیاده که یک زمانی بیاد که این نگرانیم برام یک خاطرهی بامزه باشه. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • هفتهای که عدسپلوم هیچ مزهای نداشت و کشمشهاش سوخته بودند.

  • نیلوبلاگ

    پریا خیلی سوپروایزر خوبیه. باهام مهربونه، بهم اعتماد میکنه، از بالا به پایین نگاه نمیکنه، هر ایدهای که میدم، منطقی بررسی میکنه و اگه خوب باشه استفاده میکنه، اگه نباشه میگه چرا نیست. گاهی اوقات کاملا آشفته است. من معمولا توی آزمایشگاه آشفته نمیشم، چون این تهش برای من یک روتیشنه، ولی برای پریا پروژهی دکتراشه. یکم میترسم با دیدنش. حجم کارهاش بهشدت زیاده. این حجم زیاد کارها هم مدلشون طوریه که چندان سریع نمیشه انجامشون داد. وسط کار کلی مشکل ریز و درشت پیدا میشه.  پرهام میگه کار توی آزمایشگاه خیلی بهم میاد. واقعا هم یک سری ویژگیها دارم که بهم کمک میکنند. ولی بازم طول میکشه تا کاملا یک شخصیت پیدا کنم برای آزمایشگاه. راستش میتونم تصور کنم که حتی نسبتا زود بهش برسم. دیشب کلی وقت و انر...

    ادامه مطلب
  • در نهایت بازم به زندگی عادی و صرفا جالبم برمیگردم.

  • نیلوبلاگ

    یک تیشرتش رو برای خودم برداشتم، که خاکستری تیره است، و روش بزرگ نوشته ROCK. بهم میاد، و قرار شد که وقتهایی که قراره محکم و قوی باشم، بپوشمش. الان هم پوشیدمش، چون امشب میترسیدم، و غمگین بودم. قبل از...

    ادامه مطلب
  • در نهایت، آخر مسیر، فقط به این فکر میکنی که چقدر شجاع بودی که هر بار بلند شدی و ادامه دادی.

  • نیلوبلاگ

    راستش واقعا میترسم. از ته دلم. احساس میکنم که در حالی که من دارم پایههای رشتهام رو یاد میگیرم، همکلاسیهام در حال جابهجا کردن مرزهای علمند. این چند روز درست نخوندم. صبحها که بلند میشم، اینقدر...

    ادامه مطلب
  • و موضوع دقیقا حرفهای مسخره نیست، موضوع فردیه که باهاش میتونی دربارهشون حرف بزنی.

  • نیلوبلاگ

    میدونی عزیزم، وقتی دبیرستانی بودیم، فاطمه وقتی عصبی بود از دستم، بهم میگفت که یکم آرومتر حرف بزنم، و یا این که خیلی جیغ جیغ میکنم. از وقتی اومدم دانشگاه هیچکس همچین چیزی بهم نگفته. ممکنه بخشیش ب...

    ادامه مطلب
  • احسان هیچوقت امید نداد به من. میگفت زودتر درست رو به یه جایی برسون و فقط برو.

  • نیلوبلاگ

    وقتی بچه بودم، بینهایت دوست داشتم زلزله رو تجربه کنم، دقیقا یکی از آرزوهام بود. هر چقدر هم که دوس داشتم، سرم نمیومد. یه بار یه زلزله پنج ریشتری اومد، حدود پنج سال پیش تو مشهد، که حدس بزنین من کجا بود...

    ادامه مطلب
  • که من احساسی رو به وجود بیارم، حتی وقتی نیستم

  • نیلوبلاگ

    وقتی The Fault in Our Stars رو دیدم، کلاس دوم دبیرستان بودم فک کنم. در هر صورت کلا درکی نداشتم که چرا آگوست از فراموش شدن میترسه. الان ولی، کاملا درک میکنم. یکی از بزرگترین چیزایی که میخوام، اینه ...

    ادامه مطلب
  • بعد از سوال «اتم بزرگتره یا سلول؟»، این صحنه، زیباترین صحنهی تاریخ کلاسیمون محسوب میشه

  • نیلوبلاگ

    استاد شیمی آلیمون : «بچهها، اگه گفتین اینجا چه اتفاقی میفته؟ اولش ر داره.»سروش :«هیبریداسیون»...

    ادامه مطلب
  • یه چیزی ، من سال بعد هم دبیرستانی حساب می شم یا ازش خداحافظی کنم؟

  • نیلوبلاگ

    به نظرم تصویر ذهنی مردم از دخترای دبیرستانی نیاز به یه تغییر اساسی داره.برای مثال، عزیزانم، من در طول زندگی دبیرستانیم کسی رو ندیدم که عاشق گلزار و جاستین باشه. شوخی های ما خیلی از حد «هنوز پریود نشدی؟بچه ات مال کیه؟» فراتره و باید بگم پونزده نفر فقط از کلاس ما سر آخر شدن تو مدرسه تو آزمونای سنجش رقابت می کنند. انقدر این تصویر دخترای لوس مضطرب بی مزه رو تو فیلما تکرار نکنید. ...

    ادامه مطلب
  • از سری پست های"چیزهایی که بعد از شونصد سال زندگی باید فهمیده باشید "

  • نیلوبلاگ

    پروردگارا , به زنان سرزمینم این درک و بصیرت را ببخش که خب لعنتیا , کی با کفش پاشنه بلند میاد مراقب آزمون باشه ؟!...

    ادامه مطلب
  • البته حسابشو نکرده بودیم که اونا خودشون اسم دارن

  • نیلوبلاگ

    یه چیزی یادم اومد راجب اون اسما. یه زمانی من و فرزانه می خواستیم یه یتیمخونه تاسیس کنیم که توش بچه ها رو جمع کنیم و روشون اسم بزاریم.بعدم ولشون کنیم به امان خدا. و وقتی اینو به مونا گفتیم.فقط چند لحظه پوکرفیس نگاه کرد.بعد از چند دقیقه سکوت و عبور بوته ی خار از پس زمینه ، فرزانه با جدیت تمام گفت :"ما با این کارمون به اونا هویت می بخشیم.این مهمترین چیزه." که البته این کارو خراب تر کرد....

    ادامه مطلب
  • الانم میرم سر قسمت دو و ازم هیچ ابراز احساساتی نخواین چون مطمینم بعد فیلم فلج میشم

  • نیلوبلاگ

    من از این به بعد هر برنامه ای داشته باشم اینجا می نویسم.چون امروز حقیقتا عوامل زیادی دست به دست هم دادند تا من نتونم شرلوک رو ببینم ولی در نهایت سر ساعت چار شروعش کردم و خیلی خیلی خوب بود (قسمت اولشو دیدم البته) و همه اش به خاطر این بود که این سست ارادگیمو می رسوند که این همه پست بزارم از برنامه ام و آخرشم هیچی به هیچی...

    ادامه مطلب
  • بهترین حس دنیا آروم بودنه

  • نیلوبلاگ

    می دونی ، هفته ی بعد خیلی قشنگ و رویایی به نظر می رسه ... موبایلم بالاخره می رسه دستم ، میریم شمال و آزمونیم در کار نیست و بعدش ، مدرسه ها ......

    ادامه مطلب