و همینطور آریا و کاتلین

متن مرتبط با «تو بهترین حس دنیایی» در سایت و همینطور آریا و کاتلین نوشته شده است

تابستون بیستوسهسالگی

  • نیلوبلاگ

    امروز صبح دیر بیدار شدم، رفتم آزمایشگاه، استرس و دلشوره داشتم و دلم نمیخواست کار کنم، ولی از قبل برنامه ریخته بودم. کارم زیاد طول کشید و خسته و گرسنه، و توی آزمایشگاه تنها بودم. فکر میکردم ولی که من اینطوری زندگی کردن رو انتخاب میکنم فعلا. نمیتونم دقیقا شرح بدم چرا، ولی فکر میکنم سرمایهگذاری روی زندگیت و یک فعالیت اصلی برای من حداقل معنیداره. امیدوارم زندگی البته فقط کار نباشه؛ اصلا هدفم این نیست.  شب یک سریال جدید شروع کردم و سالاد ماکارانی درست کردم. به این آهنگ Don't lose your head از موزیکال Six دوباره و دوباره گوش کردم و توی یوتیوب گشتم. یاد آهنگ اصلی فیلم میم مثل مادر افتادم و دیدمش و گریه کردم، حتی با این که هیچیش به مامانم نمیخورد. یک صحنههایی از "در دنیای تو ساعت چند است؟" رو د...

    ادامه مطلب
  • ماجراهای تابستون

  • نیلوبلاگ

    دیشب از دوچرخه افتادم و دستم زخم شد و سرم کوبیده شد به زمین. مثل همیشه که موقع زمین افتادن خجالت میکشم، این دفعه هم سریع بلند شدم و وانمود کردم اصلا هم درد نداشت. در حالی که حتی نیفتادم، توی سرعت بالا دقیقا پرت شدم. انوجا پیشم بود و از خودم بیشتر نگرانم بود. در نهایت اینقدر غر زد که امروز واکسن کزاز زدم (هر ده سال باید booster بزنی)، و بالاخره بعد از دو سال گذرم به مطب دکتر باز شد. امروز به حداقل بیست نفر توضیح دادم که دستم چی شده و همکارهام ناراحت شدند. از کل قضیه مثل همیشه یک ماجرا درآوردم، و با همه شوخی کردم سرش. دست و پام درد میکرد کل روز، گردنم بهخاطر واکسن گرفته بود، و کلا دوست داشتم بخوابم. بقیه حواسشون هست. ولی دیشب وقتی رسیدم خونه و بالاخره تنها بودم، دوست داشتم...

    ادامه مطلب
  • بیستوسهسالگی

  • نیلوبلاگ

    دوست دارم یک روز مرخصی بگیرم و فقط بشینم گریه کنم. بهم میگه گریههات از وقتی شروع شد که رئیسجمهورت کشته شد. خندهام میگیره. هزارتا حدس میزنه، هیچکدومش باعث این وضع نیست. میدونی، هرچقدر میگذره، غم رفتنش توی قلبم به لایههای عمیقتری نفوذ میکنه. بین همهی آدمهایی که میشناسم، فقط به اون میتونستم بگم چهمه، و احتمالا میفهمید. اگه حس میکردم که توی این غم تنها نیستم، خیلی از بارش کم میشد. نمیدونم چه narrativeای دارم برای فکر کردن بهش. قبول کنم عشق واقعا به زندگی رنگ میده؟ یا به روایت محبوب و آرامشبخشم بچسبم که زندگی توی هیچکس خلاصه نمیشه؟ یک بار، احتمالا حداقل حداقلش هفت سال پیش، بهم گفته بود که هیچوقت معمولی نمیشم. سنی ازم گذشته و آخرین باری که فکر کردم کسی معمولیه. یادم نمیاد. ولی هرازگاهی حر...

    ادامه مطلب
  • شش ماه به بیستوچهار سالگی

  • نیلوبلاگ

    دیشب دو ساعت خوابیدم. ساعت پنج صبح داشتم تفریحی دنبال آپارتمان میگشتم. بلند شدم و اتاقم رو بالاخره تمیز کردم و یک بار سنگینی از دوشم برداشته شد. لحاف و پتوم رو توی ماشین لباسشویی انداختم، ویدئوکال رفتیم و چایی میخوردم. آخرش خوابم گرفت و ساعت دوی ظهر در حالی که بیرون بارون میاومد و میخورد به پنجرهام، خوابیدم و خیلی خیلی کیف داد. ساندویچ تست املت و پنیر خوردم که از یک دنیای دیگه بود از لحاظ خوشمزگی.  جزئیات نسبتا بیاهمیت زندگی؛ ولی خود دیشب و امشبم خیلی فرق دارند. اینقدر در طول این چند ماه تغییر کردم که خودم رو نمیشناسم گاهی. مهمترین دلیل این که خودم نبودم قبلا، میل عمیقم به جواب ندادن به بعضی حرفهای دیگرانه. لزوما به دلیل بیعلاقگی نیست؛ فقط حرفی ندارم.  امروز یک بحث ...

    ادامه مطلب
  • نزدیک زمستون

  • نیلوبلاگ

    اصلا حوصلهی آشپزی رو توی خودم پیدا نمیکنم. پاستا و تن ماهی درست کرده بودم و سر ناهار شوخیطور گفتم I hate this, I hate this so much، و سرم رو بلند کردم و دیدم همه خیره شدند :)) صحنهی عجیبی بود. ضعیف و غمگینم و فعلا انوجا حواسش بهم هست. یعنی زندگی میگذره ولی بابت غذا هر شب عزا میگیرم دقیقا. خیلی به نظرم این بخش تنها زندگی کردن نامردیه. که در اوج خستگی و ضعف و غم هم از آسمون غذا و سرویس اتاق نمیاد. این هم کمی سخته که کسی توی آزمایشگاه نمیدونه که اوضاع اینطوریه. نمیدونم، یعنی در هر صورت کاری ازشون برنمیاد، ولی یکم حس میکنم توی غم تنهام؟ همچین چیزی.  گناه دارم، ولی میدونم راهی هم جز قوی بودن و power through کردن ندارم. از اون دورههاییه که میانبر هم داشته باشه، میانبرش اثر خوبی روی شخصیتت ند...

    ادامه مطلب
  • اتاق بههمریخته و بیستوسهسالگی

  • نیلوبلاگ

    قبلا میگفتم که چیزی غرقم نمیکنه. احساسات، هرچقدر هم شدید، میگذرند و من تقریبا همیشه حالت ثابتی دارم. میدونم واقعا انگار خوشی زده زیردلم، ولی یک جایی دیگه دلم نمیخواست ازم محافظت بشه، حتی اگه بهاش این باشه که اینقدر خسته و ضعیف باشم. دلم میخواست هرازگاهی توی غم غرق باشم. نهچون دوستش دارم؛ فقط احساسات بخش مهمی از input من از اطرافاماند. ناپایدار و عذابآورند، ولی انگار من پایداری و صلحم رو از همینها میگیرم. برای اولین بار در مدتها، مشتاق آیندهام. نه این که بهش فکر کنم دقیقا، ولی برام جالبه که چی میشه. قبلا برام جالب نبود. اصلا قابلتصور نبود. مخصوصا در زمینهی کاری. الان ولی توی آزمایشگاه واقعا احساس عجیب و خوبی دارم. یعنی واقعا دهنم داره سرویس میشه، ولی خیلی خوش میگذره. سوپروایزرم میگ...

    ادامه مطلب
  • بیستوسه

  • نیلوبلاگ

    فکر میکنم هر چیزی هم که بنویسم، تهش اینه که معنیای توی زندگی پیدا نمیکنم. نه با لحن افسرده؛ با لحن خنثی. زندگیم ایدهآله؛ نه به این معنی که در قلههای رفاه زندگی میکنم، که همهچی سرجای خودشه. نگران پول نیستم خیلی، نزدیک به طبیعت زندگی میکنم، کسی اذیتم نمیکنه، سرکارم خوبه، پارتنر خوبی دارم. هیچی نیست که ازش شکایت کنم و این خیلی من رو گیج میکنه. که حالا باید چی کار کنم. اگه مشکلی پیش بیاد، خب چه بهتر و اصلا میرم سراغ حلش و یک چیزی سرگرمم میکنه، ولی دوست دارم در این بیغمی هم بتونم در یک جهت حرکت کنم. فکر میکنم ایران رفتن سیستمم رو به هم ریخته. به صورت یک حقیقت علمی میدونم توانایی همدردی ضعیفی دارم و واقعا غم دیگران فقط متاسفم میکنه و نه ناراحت. چندتا اتفاق بود که عمیقا نار...

    ادامه مطلب
  • یک نفس آرزوی تو

  • نیلوبلاگ

    به نظرم یکی از چیزهای خوبی که از این سفر دراومد، امید به آینده بود. جدا از حجاب و این صحبتها، یک جاییش ما داشتیم نوهی خالهام که شهری جز تهران زندگی میکنه و خانوادهی سنتیتری داره، قانع میکردیم که چشموگوشبسته نره پزشکی بخونه و نره تجربی به امید پزشکی و یک لحظه به خودم اومدم و واقعا فضای خونه رو تحسین کردم. من که پنج سال پیش تصمیم گرفتم نرم پزشکی، تکتک افراد این فامیل تلاش کردند منصرفم کنند. حالا به این باور قلبی رسیده بودند که هرکسی رو بهر کاری ساختند. یعنی میگم هی فکر میکنی مردم احمقاند، ولی من الان در نقطهی کمیابی هستم که حس میکنم گفتوگو جواب میده. شاید خیلی دیر و شاید ارزشش رو نداشته باشه، ولی جواب میده. ارزشهای مطلق کماند، ولی بستن راه گفتوگو همهچی رو بدتر میکنه. پرهام بهم میگفت یک بار که...

    ادامه مطلب
  • نزدیک به بیستوسهسالگی

  • نیلوبلاگ

    چند وقت پیش داشتم با کلم حرف میزدم و به این اشاره کرد که به ساعت خوابش گیر میدادم و تلاش میکردم درستش کنم، که واقعا برام جالب بود. خودم هم یادم میاد که یک زمانی تلاش میکردم همهچیز و همهکس رو درست کنم، ولی نمیتونم به خود الانم ربطش بدم. الان واقعا اکثر مواقع هیچ اهمیتی نمیتونم بدم. یعنی واقعا اوج تلاشم برای اهمیت دادن از این روش، اینه که از رسول هر چند روز بپرسم حالش چطوره، چون از دوستدخترش جدا شده و درد و تنهایی جدایی هنوز توی ذهنم پررنگه، و این که حواسم به مهرسا هست. دو سهتا مورد اینطوری و غیر از این انگار هیچ. واقعا هم حس بدی ندارم سرش، ولی عجیبه فکر کردن بهش. این که میگم اهمیتی نمیدم، نه به این معنی که به آدمها اهمیتی نمیدم، فقط تلاش برای اصلاح اوضاع برام مطرح نیست و من اینطوری نبودم. ای...

    ادامه مطلب
  • دو ماه به بیستوسهسالگی

  • نیلوبلاگ

    امروز صبح که بیدار شده بودم و مثل نود درصد صبحها توی خودم بودم، داشتم همینطوری رندوم توی تلگرامم میگشتم و پست یکی از دوستهام رو میخوندم و میگفت که بقیه رو راحت میبخشه و زیاد پیش نمیاد ناراحت بشه. حتی نه این که مهم نباشند، فقط حس بدی نداره. از صبح ذهنم پیشش مونده. من فکر میکنم بهنسبت در روابط انسانیم civilام. دعوا نمیکنم، غیبت نمیکنم از دوستهای قدیمی، خیلی اوقات تلاش میکنم حرف بزنم و همیشه تلاش میکنم تا حد امکان به بقیه آسیب نزنم. ولی اینطوری نه. رها کردن یک احساس و اتفاق بد تقریبا همیشه برام همراهه با رها کردن اون آدم. تلافی نمیکنم ولی اهمیتی هم نمیدم. دلم واقعا هنوز بزرگ نیست برای همچین برخوردی. برخوردهای ناخوشایند کوچک از افراد نزدیک بهم تا ته دلم میرن و بهترین کاری که از دستم برمیاد، همین...

    ادامه مطلب
  • اوایل تابستون

  • نیلوبلاگ

    کتابی که پرهام برای تولدم بهم داده بود، دیشب تموم کردم. بعد شاید فکر کنی که مثلا توی کتابخونهام بود و نمیخوندمش تا مثلا یک هفته پیش که بالاخره شروع کردم. ولی نه، متاسفانه یا خوشبختانه خوندنش ماهها طول کشید. انگلیسی بود و هزاران واژه داشت که من نمیشناختم. من انسان کار پیوسته نیستم و مهمترین انگیزهام این بود که تولد بعدیم انسانی نباشم که در طول یک سال نتونسته یک کتاب بخونه، و البته بازم کادو بگیرم. دیروز رفته بودیم hike و توی قطار داشتم پنجاه صفحهی پایانی رو پیش میبردم. اشک توی چشمهام جمع میشد از داستان کتاب. فکر میکنم بهعنوان کسی که برادری داره که حدودا دردسر خانواده است، زندگی ون گوگ و رابطهاش با برادرش عمیقتر توی ذهنم میرفت. از یک طرف هم به خودم افتخار میکردم که تونستم چند ماه به ...

    ادامه مطلب
  • یادداشتهای توی آزمایشگاه

  • نیلوبلاگ

    خیلی احساس بیکفایتی میکنم امروز. آزمایش دیروزم کار نکرده و واقعا آزمایش سادهای بود. یعنی واقعا ناراحتکننده است. به خودم توی wet lab امید زیادی ندارم. میدونم که هر کاری کنم، تهش انسان حواسپرتیام. یعنی ته ته وجودمه، نمیتونم انگار کاریش کنم. میدونم که ویژگیهای خوب زیادی هم دارم کنارش، ولی خب در کنار این مشکل اساسی، اونها کاری از پیش نمیبرند. اینقدر غمگین و افسرده شدم از این فکرها که آزمایشم رو متوقف کردم. اگه بدونم که این روند طبیعیه و مردم اوایلش گماند، واقعا خیالم راحت میشه. ولی میترسم زمان بگذره و من همینطور حواسپرت بمونم. ولی خب، میشه اینطوری بهش نگاه کرد که یک چالش جدید توی زندگیم دارم و احتمالش زیاده که یک زمانی بیاد که این نگرانیم برام یک خاطرهی بامزه باشه. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • هر روز به پگاه پیام میدم که «پگاه، واقعا چه خبره توی این مملکت؟»

  • نیلوبلاگ

    عزیزم، دیگه نمیفهمم واقعا. و میدونی، من الان به جنگ خیلی فکر نمیکنم، ازش هم نمیترسم، چون درکی ازش ندارم. چیزی که من الان ازش واقعا وحشت میکنم، اینه که من با این آدمها از یک ملیتم. نزدیکم هستند....

    ادامه مطلب
  • و موضوع دقیقا حرفهای مسخره نیست، موضوع فردیه که باهاش میتونی دربارهشون حرف بزنی.

  • نیلوبلاگ

    میدونی عزیزم، وقتی دبیرستانی بودیم، فاطمه وقتی عصبی بود از دستم، بهم میگفت که یکم آرومتر حرف بزنم، و یا این که خیلی جیغ جیغ میکنم. از وقتی اومدم دانشگاه هیچکس همچین چیزی بهم نگفته. ممکنه بخشیش ب...

    ادامه مطلب
  • احسان هیچوقت امید نداد به من. میگفت زودتر درست رو به یه جایی برسون و فقط برو.

  • نیلوبلاگ

    وقتی بچه بودم، بینهایت دوست داشتم زلزله رو تجربه کنم، دقیقا یکی از آرزوهام بود. هر چقدر هم که دوس داشتم، سرم نمیومد. یه بار یه زلزله پنج ریشتری اومد، حدود پنج سال پیش تو مشهد، که حدس بزنین من کجا بود...

    ادامه مطلب
  • اینجا، وضعیتیه که میتونیم TEotFW خودمون رو رقم بزنیم.

  • نیلوبلاگ

    خب، من با پگاه حرف زده بودم و مشخص کرده بودیم که ما معتاد شدیم به اینترنت. نه این که دقیقا خیلی وقت بگذرونیم، صرفا بیخبر بمونیم، ممکنه واقعا عصبی بشیم. راه حلمون برای این موضوع این بود که همیشه نزدیک...

    ادامه مطلب
  • که من احساسی رو به وجود بیارم، حتی وقتی نیستم

  • نیلوبلاگ

    وقتی The Fault in Our Stars رو دیدم، کلاس دوم دبیرستان بودم فک کنم. در هر صورت کلا درکی نداشتم که چرا آگوست از فراموش شدن میترسه. الان ولی، کاملا درک میکنم. یکی از بزرگترین چیزایی که میخوام، اینه ...

    ادامه مطلب
  • تابستون.

  • نیلوبلاگ

    من بهت میگم که اولین کراش زندگیم پسرداییم بود. به شکل واقعا احمقانهای. بهت میگم که یکی از مهمترین دلایلی که بیوتکنولوژی رو به پزشکی ترجیح دادم، این بود که میخواستم اگه یه روز کسی از پسرم پرسید ...

    ادامه مطلب
  • من هم باید تلاش کنم کمتر تو توییتر بچرخم. یا کمتر تو توییتر افراد معتقد به «کرم از خود درخته».

  • نیلوبلاگ

    کلی غر زدم راجع به این که کلا چرا این ظلم همیشگی هست نسبت به زنان، افرادی که حالا به هر دلیلی طرفدار نظامند ولی لزوما ناپاک نیستند، و کلا، همه چی. ولی واقعا دیدم توی یه پست هیچوقت نمیگنجه. صرفا به ع...

    ادامه مطلب
  • روزی که رفتیم به کافه «تراس تو تراس تو تراس» و جلومون، منظرهی شهر زیبام و چرخ و فلک پارک ملت بود

  • نیلوبلاگ

    دو تا هویت دارم: فرد کاملا آرومی که میخواست پزشک اطفال بشه، شهر خودش بمونه و به جای دور و کاملا آلودهای تبعید نشه، هر بار رنج دور شدن رو تحمل نکنه، زیاد فک نکنه و اونقدرا زیاد هم دقت نکنه، همه چی عا...

    ادامه مطلب