
امروز صبح دیر بیدار شدم، رفتم آزمایشگاه، استرس و دلشوره داشتم و دلم نمیخواست کار کنم، ولی از قبل برنامه ریخته بودم. کارم زیاد طول کشید و خسته و گرسنه، و توی آزمایشگاه تنها بودم. فکر میکردم ولی که من اینطوری زندگی کردن رو انتخاب میکنم فعلا. نمیتونم دقیقا شرح بدم چرا، ولی فکر میکنم سرمایهگذاری روی زندگیت و یک فعالیت اصلی برای من حداقل معنیداره. امیدوارم زندگی البته فقط کار نباشه؛ اصلا هدفم این نیست. شب یک سریال جدید شروع کردم و سالاد ماکارانی درست کردم. به این آهنگ Don't lose your head از موزیکال Six دوباره و دوباره گوش کردم و توی یوتیوب گشتم. یاد آهنگ اصلی فیلم میم مثل مادر افتادم و دیدمش و گریه کردم، حتی با این که هیچیش به مامانم نمیخورد. یک صحنههایی از "در دنیای تو ساعت چند است؟" رو د...
ادامه مطلب
چند وقت پیش در حین تمیز کردن اتاقم به پوشهای رسیدم که از ایران آورده بودم. توش یک سری بلیط مترو و رسید رستوران و کافه بود. یهو یادم اومد که من اینها رو نگه میداشتم. بعدش گریه کردم یکم. هضمش برام سخت بود که یک زمان اینقدر محبت توی دلم بود که بلیط مترویی که با کس دیگهای گرفته بودم، نهتنها نگه داشتم، که با خودم یک کشور دیگه آوردم. پاکتی که توش پاسپورتم رو با ویزای آلمان از ویزامتریک گرفته بودم، نگه داشته بودم. رندومترین چیزها. میخواستم به این برسم که بزرگ شدم و روحیهام فرق کرده. ولی شاید نه؛ شاید وقتی که باید، ته دلم رو ببینم و حدس میزنم هنوز ساده و پاکه. بعضی چیزها رو انداختم دور و فکر نکردم که خودم رو از دست دادم. فکر میکنم این روزها خستهکننده و کمی غمگیناند، ولی من ...
ادامه مطلب
بعضی اوقات فکر میکنم شاید دارم از خواهر/برادری مفهومی عمیقتر از چیزی که هست میسازم، ولی معدود وقتهایی که با صبا حرف میزنم، همیشه فکر میکنم که عاشقشام. فکر میکنم که نهتنها از من پرحرفتر، که خیلی خیلی مهربونتر و عاقلتره. داشت بهم از یک یارویی میگفت که عمیقا دوستش داشته و در نهایت رفته بهش گفته. ازش پرسیدم چه حسی داره بعد از گفتن و رد شدن، و گفت همیشه دوست داشته افتخار کنه به کسی که دوستش داره، و عشقی که برای این فرد داره. یاد خودم و استانداردهای گذشتهام افتادم و شاید یکم دلم گرفت. عاشق گوش کردن بهشام. میگم گوش کردن، چون واقعا من ده درصد مواقع میتونم حرف بزنم. تقریبا شبیه پادکست گوش دادنه. ولی من فقط میتونم بخندم وقتی حرف میزنه. میگفت با دوستهاش یک مکالمه داش...
ادامه مطلب
نمیدونم چون من اینجا هستم، مردم اینجا به نظرم بامزه هستند، یا واقعا آلمانیها انسانهای جالبیاند. چندتا کانال یوتیوب هستند که میم میسازند از کارهای آلمانیها و یکی از افرادی که من تازگیها پیدا کردم، این دختره است که ادای مادر آلمانیش رو درمیاره. امشب داشتم به بنیامین نشونش میدادم و همزمان فکر میکردم که چرا من اینقدر خوشم اومده. چون به هر حال داره دو سال میشه که اینجام و دیگه تا حدی آشنام با اخلاقهاشون. به این رسیدم آخرش که خوشم میاد این مادر خیالی شخصیت خودش رو داره، و زندگیش دور دخترش نمیچرخه. بهعلاوه این که زندگی کردن در رفاه لزوما ازت آدم خستهکنندهای نمیسازه. میتونم همچین آیندهای برای خودم تصور کنم. میتونم تصور کنم که میانسال باشم و دغدغههای کوچکی داشته باشم و در عین حال زندگی همچنان ج...
ادامه مطلب
دیشب از دوچرخه افتادم و دستم زخم شد و سرم کوبیده شد به زمین. مثل همیشه که موقع زمین افتادن خجالت میکشم، این دفعه هم سریع بلند شدم و وانمود کردم اصلا هم درد نداشت. در حالی که حتی نیفتادم، توی سرعت بالا دقیقا پرت شدم. انوجا پیشم بود و از خودم بیشتر نگرانم بود. در نهایت اینقدر غر زد که امروز واکسن کزاز زدم (هر ده سال باید booster بزنی)، و بالاخره بعد از دو سال گذرم به مطب دکتر باز شد. امروز به حداقل بیست نفر توضیح دادم که دستم چی شده و همکارهام ناراحت شدند. از کل قضیه مثل همیشه یک ماجرا درآوردم، و با همه شوخی کردم سرش. دست و پام درد میکرد کل روز، گردنم بهخاطر واکسن گرفته بود، و کلا دوست داشتم بخوابم. بقیه حواسشون هست. ولی دیشب وقتی رسیدم خونه و بالاخره تنها بودم، دوست داشتم...
ادامه مطلب
مامان و بابام یهویی به سرشون زده و تا من رو به خونهی بخت نفرستند، دست از سرم برنمیدارند. فکر میکنم تازه متوجه شدند که من به بیستوچهارسالگی نزدیکام. بامزه است دیدنشون. بهشون از دیتهایی که رفتم و کراشهام میگم، و بعد با هم غیبتشون رو میکنیم. خوشحالم که این مدلیاند. یعنی میدونم اگه بحث جدی باشه، دیوانهام میکنند، ولی خوش میگذره باهاشون حرف زدن. بعد از کلی غم، بالاخره احساس رهایی میکنم. فکرم درگیر کسی نیست. خاطرات قلبم رو به درد نمیارن. زیر نور خورشید همهچیز راحتتره. این چند روز وایمار بودم از طرف پروگرمم. در طول روز سمینار داشتیم و شبها آزاد بودیم. خیلی شهر قشنگی بود. هر گوشه یک کافه بود و یاد تهران میافتادم. با بچههای کلاسمون میرفتیم یک کافهای باری مینشستیم و تا نیمهشب حرف...
ادامه مطلب
برای تولد آیتو banana bread برده بودم آزمایشگاه. دلیل واقعیش این بود که یک سری موز بهشدت نابودشده داشتم و نمیدونستم باهاشون چی کار کنم. ولی آیتو خوشحال بود، و منم خوشحال بودم که خوشحاله. از این که حواسم به بقیه باشه، عمیقا خوشم میاد. از کیک درست کردن برای بقیه، و آماده کردن چیزهای کوچک هیجانانگیز خوشم میاد. تولد آرجون هم نزدیکه. دارم فکر میکنم بدم نمیاد یک سنت ازش بسازم. سرعت قهر کردنمون واقعا حیرتانگیزه. اگه جوونتر بودم، فکر میکردم که باید انرژی بیشتری بذارم. الان ولی تعادل توی ذهنم پررنگتره. مامان و بابام همیشه تلاش میکردند هرچی هم شده، سلام و خداحافظی خوبی داشته باشند. منم توی ذهنم مونده. ولی حتی خداحافظی هم نیاز به تعادل داره. دو روز پیش یک بحثی با یکی از دوستهام داشتم و یک جاییش ...
ادامه مطلب
دوست دارم برای خودم یک دانشجو داشته باشم. دوست دارم حواسم به یک نفر باشه و آموزشش بدم. تقریبا مطمئنم که توش خوب خواهم بود. هنوز خودم کوچک و ناتوان و گمشدهام، ولی در مقایسه با انسانهای دیگر، حداقل تازهکار نیستم و میتونم معلم باشم برای مدت محدودی. و این جنبهی تازهای ازم برای خودمه حتی. من همیشه از زیر مسئولیتش فرار میکنم. همیشه دربارهی این شوخی میکنم که چقدر از هیچی ایدهای ندارم. شاید برای همین که دوست ندارم چیزی جدی بشه. دوست ندارم من راجع به چیزی تصمیم بگیرم. دوست ندارم تاثیری روی چیزی داشته باشم. و درست نیست. توی بیستوسهسالگی ارشدم رو تموم کردم و جای خوبی کار میکنم. خونهی خودم رو دارم و پایههای زندگیم بهنسبت مستحکماند. کیکهای خوشمزهای درست میکنم حتی. توی فراموش کردن اینها واقعا خوب شدم، و ا...
ادامه مطلب
ژوئن با باربیکیو میگذره. صبح باربیکیو، عصر باربیکیو. واقعا زیباست. آفتاب که هست، همه خوشحالاند. واقعا واکنش مردم اینجا به خورشید الهامبخشه. هر مشکلی رو فراموش میکنند. دو دقیقه کار میکنند، ده دقیقه از پنجره به بیرون نگاه میکنند. دیروز با جمع ایرانیمون کباب خوردیم. برام خیلی عجیبه که اینقدر دوستشون دارم و پیششون بهم خوش میگذره. فکر میکنم علیرغم این که دنیای ذهنیمون فرق داره، شوخیهامون و مدل شوخی کردنمون خیلی خیلی شبیهه. انوجا دیتهاش رو براساس این که چه مقدار میخنده، ارزیابی میکنه. یعنی واقعا اگه کسی ندونه، فکر میکنه داره تلاش میکنه بهترین دلقک رو انتخاب میکنه. همین مشخص میکنه دقیقا چرا من بهترین دوستشام. توی کافه نشستم و توتفرنگی و شکلات میخورم. اینجا ننوشتم که بالاخره دوچرخه خرید...
ادامه مطلب
خسته شدم از غم. هیچجوره نمیره. میدونی، جدا بودن از زندگی نمیترسونتم. فکر نمیکنم واقعا جدا هم باشم البته. رشتههای متفاوتی وصلم میکنند. توی آزمایشگاه با تاراس، سوپروایزرم، بهم خوش میگذره. سربهسرم میذاره و سربهسرش میذارم و شنیدن تعریفهای سه ماه یک بارش و افزایش فراوانیشون خوشحالم میکنه. احساس میکنم به اینجا تعلق دارم و این هم احساس پسزمینهی خوبیه. ولی داشتم میگفتم؛ بزرگسالی احتمالا شجاعترت میکنه. میبینی که حتی اگه رشتهی زندگی رو رها کنی، نیممتر پایینترت زمین محکمه. غم ولی نمیره. برای من نرفته. از خودم میپرسم برای چی دارم این غم رو تحمل میکنم، و خب اول این که چارهی دیگهای ندارم خیلی، دوم این که درسته من مسیر خودم رو نمیدونم، ولی چندتا مسیر اشتباه میشناسم. نمیدونم، دارم احتیاط میکنم؛ یک روز...
ادامه مطلب
دوست دارم یک روز مرخصی بگیرم و فقط بشینم گریه کنم. بهم میگه گریههات از وقتی شروع شد که رئیسجمهورت کشته شد. خندهام میگیره. هزارتا حدس میزنه، هیچکدومش باعث این وضع نیست. میدونی، هرچقدر میگذره، غم رفتنش توی قلبم به لایههای عمیقتری نفوذ میکنه. بین همهی آدمهایی که میشناسم، فقط به اون میتونستم بگم چهمه، و احتمالا میفهمید. اگه حس میکردم که توی این غم تنها نیستم، خیلی از بارش کم میشد. نمیدونم چه narrativeای دارم برای فکر کردن بهش. قبول کنم عشق واقعا به زندگی رنگ میده؟ یا به روایت محبوب و آرامشبخشم بچسبم که زندگی توی هیچکس خلاصه نمیشه؟ یک بار، احتمالا حداقل حداقلش هفت سال پیش، بهم گفته بود که هیچوقت معمولی نمیشم. سنی ازم گذشته و آخرین باری که فکر کردم کسی معمولیه. یادم نمیاد. ولی هرازگاهی حر...
ادامه مطلب
دیروز رفتیم دریای بالتیک. اولین بارم بود. چهار کیلومتر با پاهای برهنه راه رفتیم و آخرش به گریه خیلی نزدیک بودم. شبش Encanto دیدیم و از چیزی که یادم بود، قشنگتر بود حتی. از سفر کردن با دیگران میترسیدم، ولی در عین این که ارتباط عمیقی نداشتیم، واقعا سفر خوشایندی بود. هنوز نمیتونم صداقت و مهربونی رو با هم handle کنم البته. مامان و بابام رفته بودند توس و از خودشون عکس گرفته بودند. روند پیر شدنشون رو، بهخصوص بابام، به وضوح میبینم و قلبم میشکنه. نمیدونم آیا اونها هم در دردند از دوری من، یا سرشون با زندگی گرمه. این که بگم احساس تنهایی میکنم، بیان دقیقی از وضعیت نیست. به طرز عجیبی واقعا تنها هستم. نه این که قدر دوستی رو ندونم، ولی دوستی فقط گذر از زندگی دیگرانه. نمیترسم اصلا. فکر...
ادامه مطلب
فواد وقتی پیشمه، دو دقیقه نمیتونه ساکت بمونه. تا یک ثانیه سکوت میشه، میپرسه "خب دیگه چه خبر؟". بهش میگم بذار راجع به موضوعات واقعی حرف بزنیم و چرتوپرت نگیم، ولی نمیذاره که. پیش خودم فکر میکنم، و میبینم منم چیزی برای گفتن ندارم. هرچی برای گفتن هست، ته ته دلم میگذره. همراه کلی غم. هیچیش برای یک گفتوگوی دوستانه توی یک روز آفتابی بهاری مناسب نیست. امروز وسط جنگل داشتیم راه میرفتیم و قاصدک دیدیم. من میگفتم فوت کردن قاصدک برای رسوندن پیامه، اون میگفت برای آرزو کردن. قرار شد آرزو کنیم یا پیام برسونیم. فکر کردم که پیامی برای رسوندن نیست. آرزو کردم که توی زندگیم باشه. امروز انوجا از سر دلتنگی گریه میکرد. گفتم که درکش میکنم. که وقتی کسی رو واقعا، بهخاطر خودش، دوست داشته باشی، غمش هیچوقت نمیره. ...
ادامه مطلب
دیشب دو ساعت خوابیدم. ساعت پنج صبح داشتم تفریحی دنبال آپارتمان میگشتم. بلند شدم و اتاقم رو بالاخره تمیز کردم و یک بار سنگینی از دوشم برداشته شد. لحاف و پتوم رو توی ماشین لباسشویی انداختم، ویدئوکال رفتیم و چایی میخوردم. آخرش خوابم گرفت و ساعت دوی ظهر در حالی که بیرون بارون میاومد و میخورد به پنجرهام، خوابیدم و خیلی خیلی کیف داد. ساندویچ تست املت و پنیر خوردم که از یک دنیای دیگه بود از لحاظ خوشمزگی. جزئیات نسبتا بیاهمیت زندگی؛ ولی خود دیشب و امشبم خیلی فرق دارند. اینقدر در طول این چند ماه تغییر کردم که خودم رو نمیشناسم گاهی. مهمترین دلیل این که خودم نبودم قبلا، میل عمیقم به جواب ندادن به بعضی حرفهای دیگرانه. لزوما به دلیل بیعلاقگی نیست؛ فقط حرفی ندارم. امروز یک بحث ...
ادامه مطلب
چند روز پیش به این نتیجه رسیدم که اسم دخترم رو بهار بذارم. هر بار اومدنش تا عمق دلم رو گرم و تمیز میکنه. امروز خیلی خوشحال بودم، دیروز هم خیلی خوشحال بودم، احتمالا فردا هم خیلی خوشحال باشم. اتفاق خاصی هم نمیفته، فقط شکوفهها رو میبینم و دلم باز میشه و تمام این زمستون و پاییز زخمهاش محوتر و محوتر میشه. اتفاق خاص البته میفته. تا دو سه روز دیگه تز ارشدم رو سابمیت میکنم. گفتن این جمله و دیدن گذر زندگیم جالبه. این که شش ماه دیگه بیستوچهار سالم میشه هم. نمیدونم خوشحالیم رو چطور بروز بدم. الان هم یکم فکر کردم که اصلا چه خبره که من اینقدر خوشحالم. ولی بهاره و من یکم دیگه مدرک ارشدم رو میگیرم؛ چطور میشه خوشحال نباشم؟ بخوانید...
ادامه مطلب
دارم تلاش میکنم بیشتر عصبانی بشم. نمیتونم دلیلش رو دقیقا توضیح بدم، ولی حس میکنم انسانها گاهی اوقات شایستهی تحمل شدن نیستند یا این که عصبانی شدن شاید اون لحظه رو سختتر کنه، ولی در نهایت زندگی رو بهتر میکنه. هنوز به مرحلهی نشون دادن عصبانیت نرسیدم، ولی به این نتیجه رسیدم که اولین قدم در این جهت همینه که به خودم اجازهی عصبانی شدن بدم. سر بعضی چیزها عصبانی شدن ساده است؛ امروز از دست همآزمایشگاهیهام عصبانی بودم که بلند روسی حرف میزنند. سر بعضی چیزها ساده نیست. تلاش کردم از دستش عصبانی باشم، ولی اینقدر هنوز دلیل هیچ کارش رو نمیفهمم که در نهایت از عصبانیت به سردرگمی و از سردرگمی به غم میرسم. یک بخشی از چیزها رو شخصی نکردن و اعتمادبهنفس داشتن شاید همین باشه؛ من همونقدر خودم رو دوست دارم ...
ادامه مطلب
باید این هزارمین پست اینجاست. همم. میخواستم بگم جالبه، ولی واقعا نیست. امروز رفتیم دریاچه. تصوری که توی ذهنم بود، قدم زدن برای دو ساعت و بعد قایقسواری بود. ولی رفتیم و چون دو قطره بارون روی صورتمون نشست، مستقیم از اتوبوس پیاده شدیم و رفتیم یک کافه کنار دریاچه. جای قشنگی بود. بعدش که بارون بند اومد -اسمش حتی بارون نبود، وارش شاید- شروع کردیم به قدم زدن. دوست دارم ببینم این داستان به کجا میرسه. سخته توضیح دادنش. این که به یک فردی که دوست نزدیک نیست، احساس رومانتیک نداشته باشی، ولی اهمیت بدی و از همنشینی باهاش عمیقا لذت ببری. تلاش نمیکنم جهتی بهش بدم، شکلی ازش بسازم، یا شتابش بدم. فکر میکنم درسم رو یاد گرفتم و میذارم این چیزها مسیر خودشون رو برن. تو هم در نهایت انسانی هستی که چیزهای زیاد...
ادامه مطلب
معمولا هرچی که بتونم از زندگی میکَنم و حالا برام عجیبه این موقعیت که میتونم به یک نفر بگم دوستش دارم و میدونم که هر کاری که شروع کنم، reciprocate میشه و باید جلوی خودم رو بگیرم که کاری نکنم و چیزی نشون ندم، چون آیندهای نیست و مهمتر این که همون آیندهی نداشته گذشته رو هم خراب میکنه. هرچقدر هم کل این ماجرا منطقی باشه، در عمل واقعا پیرم کرده. این مدت به گذشته زیاد فکر کردم و هی دلم خواست برم به انسانها بگم که برای من اتفاقات چطوری بود و بفهمم اونها چطوری نگاهش میکنند. درنهایت کاری نکردم، حتی با این که احتمالا حداقل مقداری اطلاعات میتونستم جمع کنم. مدت زیادیه که میتونم با جواب نگرفتن کنار بیام، ولی از پرسیدن سوالم نمیگذرم. الان ولی حتی سوال پرسیدن هم حس غلطی داره؛ نشونهی این که جای خودت رو ن...
ادامه مطلب
دوست دارم بنویسم، ولی زندگی سریع و شدید میگذره و من همیشه overwhelmedام. احساسات دیگه قاطیش. ادعا کردم که باهوشم و زندگیم رو خوب هدایت میکنم، و چالشهای جدید و سختتر پیدا کردم. امشب تنهام و دارم چتهای قدیمی رو میخونم. در حد شش هفت سال پیش. جالبه که خیلی هم فرق نکردم. جالبه که زندگی چقدر حجیمه. چقدر اتفاقات کوچک و بزرگ دیدم. چقدر آدمهای زیادی رو شناختم و بهنسبت به آدمهای زیادی نزدیک و ازشون دور شدم. تا چند ماه پیش بابت این ناراحت بودم. اصلا هم ایدهای ندارم که دقیقا چرا من اینقدر tuover rate بالایی دارم، چون واقعا هم انسان بدی نیستم، ولی خب الان حس بدی بابتش ندارم. حداقل الان، کینهای از کسی توی دلم نیست. میتونم قدر اوقاتی که داشتیم، بدونم. ته ذهنم فکر میکنم یک روز شاید این چیزهای کو...
ادامه مطلب
دیشب برای اولین بار توی این شهر خونهی خودم نخوابیدم و واقعا جالبه. پیش انوجا بودم و اصرار داشت که بمونم و به نظر میاد که منم هیچ استقلال عملی در برابر این دختر ندارم. خیلی از خونهی بقیه موندن بدم میاومد. حس میکردم آدم باید در نهایت پنج دقیقه قبل از خواب با خودش تنها باشه. دیشب ولی بد نبود. صبح هم بلند شدیم و برام صبحانه درست کردم و ریموت تلویزیونش رو داد بهم که توش یوتیوب داشت. من حدودا چهار ساعت سرگرمش بودم. روزهای موجداری دارم. برای اولین بار در مدت طولانیای احساس واقعا زنده بودن میکنم. نه لزوما خوشحال، ولی مثل قبل detached نیستم از زندگی. چیزها رو از پشت پنجرهی مات نمیبینم و روی پوستم حس میکنم. از تنها بودن میترسم. اصلا احتمالا سر همین گاردم رو کنار گذاشتم. الان از خرید اومدم و جدا از این...
ادامه مطلب