
یک روز رو هی دوباره و دوباره زندگی میکنم و در مرحلهای هستم که حتی کمی براش احترام قائلم. دوست دارم یک نفر دنبالم بیاد در طول روز و براش توضیح بدم چطور زندگی میکنم. که صبحها توی راه صبحانه میخورم، چون وقتی توی خونه صبحانه میخورم، اصلا نمیدونم باید با خودم چی کار کنم و حوصلهام سر میره. سوار اتوبوس میشم و حتما یک آشنا میبینم. هر روز صبح بین پله و آسانسور برای چهار طبقه انتخاب میکنم. هر روز به محض رسیدن غذام رو توی یخچال میذارم و قهوه با شیر آماده میکنم و با یک لیوان آب میبرم سر میزم. تاراس یک ساعت بعد از من میاد. میزش از من دوره، ولی به هر حال سلامش رو میکنه. بین دوازده و سه دقیقه و دوازده و دقیقه، میرم پیشش و میپرسم "lunch?" و در حین ناهار درمورد موضوع روز، فعلا المپیک، حرف میزنیم. عصر ک...
ادامه مطلب
I had a dream I was sevenClimbing my way in a treeI saw a piece of heavenWaiting impatient for meAnd I was ruing far away?Would I run off the world somedayNobody knows, nobody knowsAnd I was dancing in the rainI felt alive and I can't complainBut now take me homeTake me home where I belongI can't take it anymore Aurora - Runaway...
ادامه مطلب