و همینطور آریا و کاتلین

متن مرتبط با «اس ام اس بهترین حس دنیا» در سایت و همینطور آریا و کاتلین نوشته شده است

اواسط می

  • نیلوبلاگ

    خسته شدم از غم. هیچجوره نمیره. میدونی، جدا بودن از زندگی نمیترسونتم. فکر نمیکنم واقعا جدا هم باشم البته. رشتههای متفاوتی وصلم میکنند. توی آزمایشگاه با تاراس، سوپروایزرم، بهم خوش میگذره. سربهسرم میذاره و سربهسرش میذارم و شنیدن تعریفهای سه ماه یک بارش و افزایش فراوانیشون خوشحالم میکنه. احساس میکنم به اینجا تعلق دارم و این هم احساس پسزمینهی خوبیه. ولی داشتم میگفتم؛ بزرگسالی احتمالا شجاعترت میکنه. میبینی که حتی اگه رشتهی زندگی رو رها کنی، نیممتر پایینترت زمین محکمه. غم ولی نمیره. برای من نرفته. از خودم میپرسم برای چی دارم این غم رو تحمل میکنم، و خب اول این که چارهی دیگهای ندارم خیلی، دوم این که درسته من مسیر خودم رو نمیدونم، ولی چندتا مسیر اشتباه میشناسم.  نمیدونم، دارم احتیاط میکنم؛ یک روز...

    ادامه مطلب
  • اواسط بهار

  • نیلوبلاگ

    فواد وقتی پیشمه، دو دقیقه نمیتونه ساکت بمونه. تا یک ثانیه سکوت میشه، میپرسه "خب دیگه چه خبر؟". بهش میگم بذار راجع به موضوعات واقعی حرف بزنیم و چرتوپرت نگیم، ولی نمیذاره که. پیش خودم فکر میکنم، و میبینم منم چیزی برای گفتن ندارم. هرچی برای گفتن هست، ته ته دلم میگذره. همراه کلی غم. هیچیش برای یک گفتوگوی دوستانه توی یک روز آفتابی بهاری مناسب نیست.  امروز وسط جنگل داشتیم راه میرفتیم و قاصدک دیدیم. من میگفتم فوت کردن قاصدک برای رسوندن پیامه، اون میگفت برای آرزو کردن. قرار شد آرزو کنیم یا پیام برسونیم. فکر کردم که پیامی برای رسوندن نیست. آرزو کردم که توی زندگیم باشه. امروز انوجا از سر دلتنگی گریه میکرد. گفتم که درکش میکنم. که وقتی کسی رو واقعا، بهخاطر خودش، دوست داشته باشی، غمش هیچوقت نمیره. ...

    ادامه مطلب
  • نزدیک به سپتامبر

  • نیلوبلاگ

    چند شب پیش با انوجا بیرون بودم و توی اتوبوس براش تعریف میکردم که چقدر دلم تنگه و اشک توی چشمهاش جمع شده بود :)) دلتنگیم در این حد مشخصه یعنی. دو ثانیه فکر کنم گریهام میگیره. دیشب صبا عکس دختر دخترخالهمون رو فرستاده و اینقدر بچه بزرگ و قشنگ شده که نمیتونم صبر کنم برای بغل کردنش.  قبلا راجع به پرهام میگفتم که کنارش دنیا یک احساس دیگه داره، نمیدونم چطوری بگم، ولی به صورت بنیادینی فرق میکنه. دیگه اون دنیایی که من میشناسم نیست. قشنگتره. الان انگار اون دنیایی که من کنار دیگران داشتم، کنار دختر دخترخالهام حتی، برام چنان دور و متمایز از اینجاست که مجموع همهشون با هم شبیه بهشته. امروز امتحانم رو دادم و فقط مصاحبههام موندند و حتی نمیتونم برای امتحان خوشحال باشم، نمیتونم روی چیزی جز برگشتن تمرکز ک...

    ادامه مطلب
  • اواسط مارچ

  • نیلوبلاگ

    واقعا نمیدونم چطوری انرژی جمع کرده بودم که الان از قبل هم خستهترم. دیروز هم پریود شدم و الان با ترکیب استرس و خواب کم و درد و نیاز به دستشویی رفتن مداوم، واقعا روز بهاری زیبایی رو دارم میگذرونم. وشنوی خیلی بهم محبت میکنه؛ امروز از اون روزهایی بود که از بدو بیدار شدن داشتم غر میزدم. بهش میگم که آیا فقط من در حال مرگم، و میگه نه، بقیه هم همیناند. ولی از بقیه پرسیدیم و نبودند. در نتیجه الان این شک به دل من افتاده که آیا فرد ضعیفیام. به هر حال جوابش آره هم باشه، اشکال نداره؛ دوست دارم فکر کنم که لوس بودنم نقطهی ضعف بزرگی نیست. پروژهی الانم رو واقعا نمیفهمم؛ یعنی از دور میفهمم و همهچی خوبه، ولی وقتی دارم انجامش میدم، اصلا نمیفهمم چه اتفاقی داره میفته. نمیتونم دقیقا دنبال کنم و افراد این آزمایشگا...

    ادامه مطلب
  • مامان

  • نیلوبلاگ

    امشب شام خونهی یک نفر دعوت بودم و دور میز شام که با دوستهامون نشسته بودیم، این ایده رو دادم که هرکس یک چیزی بگه که کسی توی آلمان نمیدونه، یا کلا چیز شخصیایه. خودم از این گفتم که با یکی از برادرهام تقریبا اصلا حرف نمیزنم. کامیلا از سگش که وقتی خودش شیلی بوده، از دستش داده. زهرا از این که شعر مینویسه. نوبت به استیون که رسید، از این گفت که چطور وقتی شش سالش بوده، یک یکشنبه صبح رفته که مادرش رو بیدار کنه، نتونسته و به باباش گفته، و باباش که اومده بیدارش کنه، فهمید که فوت کرده. من قبلش از این گفته بودم که چطور من خیلی احساساتی ندارم برای بروز دادن به بقیه. اصلا مثلا خوشم نمیاد که به کسی بگم دلم براش تنگ شده، چون معمولا دلم تنگ نمیشه. اینجا که استیون از این خاطره میگفت، گریهام گرفت. اینقدر غم...

    ادامه مطلب
  • اسفند

  • نیلوبلاگ

    میدونی، به گذشته که فکر میکنم، دیگه شبیه یک زندگی دیگه به نظر نمیرسه. دیگه از پشت شیشه نمیبینمش، برای خودمه. داشتم فکر میکردم به اون موقع که سوم راهنمایی بودم و کلی التماس کرده بودم که برام "من پیش از تو" بگیرند و یادمه که سی تومن بود و یادمه که گرون بود و یادمه که بعد از خوندنش تا مدتها اعصابم خرد بود که انرژیم رو سر همچین چیزی هدر دادم. بعد از دیدن فیلمش دیشب داشتم به این فکر میکردم و بعد یهو دیدم چقدر خاطرهی خودمه. چقدر چیزهایی که اینجا دارم و چیزهایی که ایران دارم، به هم گره میخورند. با رسول راجع به چیزهای مزخرف مشترک بین ایران و ترکیه حرف میزنم، با وشنوی راجع به کلمات مشترک هندی و فارسی و خوشم میاد که جفتمون واژهی "زندگی" رو داریم.  سپید حامله است و این از اون چیزهاییه که از ...

    ادامه مطلب
  • باغ گیاهشناسی

  • نیلوبلاگ

    خیلی بامزه است، ولی من از یکی دو هفته پیش دچار یک انقلاب روحی شدم؛ با غذام سالاد میخورم و عصرها میرم قدم میزنم. میفهمم مکانیسم پایهاش چیه، ولی دقیقا شاید نتونم توضیح بدم. گاهی اوقات با خودم به یک تعادلی میرسم و وقتی به اون تعادل میرسم، حفظ کردنش راحته نسبتا. چرخهای از اعتماد به خودم و حفظ کردن اون اعتماده. وقتی اشتباهی میکنم، تنها کاری که باید کنم، اصلاح کردنش در لحظه است. تلاش میکنم سختیهای موقت روی سبک زندگیم تاثیر نذارند و طوری نشه که هر چیزی یکم سخت شد، من رهاش کنم. حالا شاید بگید یک سالاد خوردن و قدم زدن که این حرفها رو نداره، ولی در زندگی من اینقدر تغییر بزرگیه که تو جشن تولد همکلاسیم نشسته بودم از این تغییرات میگفتم و دوستهام مبهوت مونده بودند کاملا. کامیلا طوری رفتار میکرد انگا...

    ادامه مطلب
  • امروز و فردا

  • نیلوبلاگ

    امروز بلند شدم و با توکل بر خدا و یک نقشهی آفلاین توی گوگل که نمیدونستم اصلا موقعیت من توش آپدیت میشه یا نه و بدون سیمکارت و اینترنت از خوابگاه اومدم بیرون. واقعا یکم ترسناک بود. کلاس آلمانیم ولی محشر بود. در طول روز با حدودا بیست نفر حرف زدم و آشنا شدم. مهربون و گرم برخورد میکنند و از اول روز کمتر میترسم. برای کلاس آلمانی فردام مشتاقم حتی اینقدر که خوش گذشت.  عصر بعد از تموم شدن کارها با امیر رفتم خرید و سیمکارت هم گرفتم. زندگیم بدون سیمکارت اینقدر قابلیت ترسناک شدن داشت که واقعا بعدش به یک سطح جدید از مهاجرت رسیدم. توی فروشگاه با یک نفر مکالمهی آلمانی داشتم. شب با دست پر و سنگین برگشتم خوابگاه. بازم غمگین بودم. وضعیت خوشحالی و غمم دقیقا انگار به روز و شب برمیگرده. روزم رو براش&nb...

    ادامه مطلب
  • وقتی که مینویسم، چیزها مشخصترند و کاری که باید انجام بدم، کاملا واضحه.

  • نیلوبلاگ

    چیزها,یی که در مورد تهران دوست نداشتم، داره یادم میاد؛ تاکسیهاش و هر لحظه برای یک چیزی پول دادن و گاهی اوقات فرساینده بودنش. ولی موضوع اینه که من از حالت توی خوابگاه بودن خوشم میاد. از این که به حال خودم رها باشم. توی تختم عصرونه بخورم و همزمان سریال ببینم و از کل دنیا جدا باشم. این که با هیچ فردی ...

    ادامه مطلب
  • در نهایت، آخر مسیر، فقط به این فکر میکنی که چقدر شجاع بودی که هر بار بلند شدی و ادامه دادی.

  • نیلوبلاگ

    راستش واقعا میترسم. از ته دلم. احساس میکنم که در حالی که من دارم پایههای رشتهام رو یاد میگیرم، همکلاسیهام در حال جابهجا کردن مرزهای علمند. این چند روز درست نخوندم. صبحها که بلند میشم، اینقدر...

    ادامه مطلب
  • اسفندها

  • نیلوبلاگ

    با صبا کلا زیاد حرف نمیزنم در حالت معمول، ولی به هر حال نصف حرفهامون به مهرسا برمیگرده. امروز که داشتم از پلهها پایین میومدم، یاد هزاران دفعهای افتادم که مهرسا رو -از وقتی که یکی دو ماهش بود، تا ...

    ادامه مطلب
  • هر روز به پگاه پیام میدم که «پگاه، واقعا چه خبره توی این مملکت؟»

  • نیلوبلاگ

    عزیزم، دیگه نمیفهمم واقعا. و میدونی، من الان به جنگ خیلی فکر نمیکنم، ازش هم نمیترسم، چون درکی ازش ندارم. چیزی که من الان ازش واقعا وحشت میکنم، اینه که من با این آدمها از یک ملیتم. نزدیکم هستند....

    ادامه مطلب
  • سر کلاس تاریخ تحلیلی اسلامی

  • نیلوبلاگ

    شیش ساعته دارم فک میکنم چطور ممکنه یه نفر بگه «من به خاطر حجاب شهید شدم». ینی بهش فک کن، چطور ممکنه یه فرد زنده چنین چیزی بگه؟...

    ادامه مطلب
  • خب، حداقل سلام کردن رو مثه من از 18 سالگی، یا مثه 96ایامون از 20 سالگی یاد نگرفته.

  • نیلوبلاگ

    داشتم با مهرسا تلفنی حرف میزدم، و یه جاش ازم پرسید که "تو وقتی میری مدرسه، به دوستات چی میگی؟" من هم در راستای روحیات لطیفی از یک کودک شش ساله توقع داشتم، گفتم که "میرم به دوستام سلام میکنم، ازشون میپرسم حالشون چطوره، بهشون میگم که چقدر دوسشون دارم، تو به دوستات چی میگی؟" و گفت که "من میگم سلام، از جای من برو کنار، برو کنار."...

    ادامه مطلب
  • احسان هیچوقت امید نداد به من. میگفت زودتر درست رو به یه جایی برسون و فقط برو.

  • نیلوبلاگ

    وقتی بچه بودم، بینهایت دوست داشتم زلزله رو تجربه کنم، دقیقا یکی از آرزوهام بود. هر چقدر هم که دوس داشتم، سرم نمیومد. یه بار یه زلزله پنج ریشتری اومد، حدود پنج سال پیش تو مشهد، که حدس بزنین من کجا بود...

    ادامه مطلب
  • ولی یه روز اینها تموم میشه، امیدوارم یه روز واست داستانهاش رو تعریف کنم و نفس راحت بکشم.

  • نیلوبلاگ

    رشته من نود درصدش توی آزمایشگاه میگذره. توی آزمایشگاههامون، توی هر دانشکدهای و سر هر درسی، مدام این اسلوب جمله تکرار میشه که «توی بقیه آزمایشگاهها توی بقیه کشورها از .... استفاده میشه، ما چون بو...

    ادامه مطلب
  • که من احساسی رو به وجود بیارم، حتی وقتی نیستم

  • نیلوبلاگ

    وقتی The Fault in Our Stars رو دیدم، کلاس دوم دبیرستان بودم فک کنم. در هر صورت کلا درکی نداشتم که چرا آگوست از فراموش شدن میترسه. الان ولی، کاملا درک میکنم. یکی از بزرگترین چیزایی که میخوام، اینه ...

    ادامه مطلب
  • همنام، همذات

  • نیلوبلاگ

    دلم میخواد بنویسم، از همه چیز.از این که دوس دارم رانندگی یاد بگیرم، از این که امروز سر مراسم بلهبرون حمید، یه تکه از گوشت مرغ رو داشتم میجویدم و هی میجویدم و هی میخواستم قورت بدم و نمیشد و صبا ک...

    ادامه مطلب
  • روزی که رفتیم به کافه «تراس تو تراس تو تراس» و جلومون، منظرهی شهر زیبام و چرخ و فلک پارک ملت بود

  • نیلوبلاگ

    دو تا هویت دارم: فرد کاملا آرومی که میخواست پزشک اطفال بشه، شهر خودش بمونه و به جای دور و کاملا آلودهای تبعید نشه، هر بار رنج دور شدن رو تحمل نکنه، زیاد فک نکنه و اونقدرا زیاد هم دقت نکنه، همه چی عا...

    ادامه مطلب
  • بعد از سوال «اتم بزرگتره یا سلول؟»، این صحنه، زیباترین صحنهی تاریخ کلاسیمون محسوب میشه

  • نیلوبلاگ

    استاد شیمی آلیمون : «بچهها، اگه گفتین اینجا چه اتفاقی میفته؟ اولش ر داره.»سروش :«هیبریداسیون»...

    ادامه مطلب