امروز صبح دیر بیدار شدم، رفتم آزمایشگاه، استرس و دلشوره داشتم و دلم نمیخواست کار کنم، ولی از قبل برنامه ریخته بودم. کارم زیاد طول کشید و خسته و گرسنه، و توی آزمایشگاه تنها بودم. فکر میکردم ولی که من اینطوری زندگی کردن رو انتخاب میکنم فعلا. نمیتونم دقیقا شرح بدم چرا، ولی فکر میکنم سرمایهگذاری روی زندگیت و یک فعالیت اصلی برای من حداقل معنیداره. امیدوارم زندگی البته فقط کار نباشه؛ اصلا هدفم این نیست. شب یک سریال جدید شروع کردم و سالاد ماکارانی درست کردم. به این آهنگ Don't lose your head از موزیکال Six دوباره و دوباره گوش کردم و توی یوتیوب گشتم. یاد آهنگ اصلی فیلم میم مثل مادر افتادم و دیدمش و گریه کردم، حتی با این که هیچیش به مامانم نمیخورد. یک صحنههایی از "در دنیای تو ساعت چند است؟" رو دوباره ...
ادامه مطلبپا شدیم رفتیم شمال آلمان. به سرمون زد و E-bike اجاره کردیم و از یک شهر به شهر دیگه رفتیم تا به دریا رسیدیم. راهش طولانی بود و آفتاب شدید، و آخرش از دوچرخهسواری حالمون بههم میخورد، ولی خب، ماجراجوییهای جوانی. معمولا وقتی یک کاری با هم میکنیم، منتظر میمونه که من نظرم رو بگم، و مثلا خیلی اوقات غر میزنم یا میگم صرفا خوب بود و فکر میکنه پشیمونم. من واقعا ولی بهندرت احساس پشیمونی میکنم. تجربههای جدید هیچوقت جای پشیمونی ندارند، و من یاد گرفتم که از mildly interesting لذت ببرم. از وسط مزرعهها دوچرخهسواری کردیم، از پل روی یک دریاچهی خیلی خیلی بزرگ رد شدیم. در طول راه برای خودم میخوندم و خوشحال بودم. کنار ساحل توی آب راه رفتیم و خوشحال بودم. میخواستم یک چیزی از توی چتم با کلم بهش نشون بدم و تمام عکسها...
ادامه مطلبچند وقت پیش در حین تمیز کردن اتاقم به پوشهای رسیدم که از ایران آورده بودم. توش یک سری بلیط مترو و رسید رستوران و کافه بود. یهو یادم اومد که من اینها رو نگه میداشتم. بعدش گریه کردم یکم. هضمش برام سخت بود که یک زمان اینقدر محبت توی دلم بود که بلیط مترویی که با کس دیگهای گرفته بودم، نهتنها نگه داشتم، که با خودم یک کشور دیگه آوردم. پاکتی که توش پاسپورتم رو با ویزای آلمان از ویزامتریک گرفته بودم، نگه داشته بودم. رندومترین چیزها. میخواستم به این برسم که بزرگ شدم و روحیهام فرق کرده. ولی شاید نه؛ شاید وقتی که باید، ته دلم رو ببینم و حدس میزنم هنوز ساده و پاکه. بعضی چیزها رو انداختم دور و فکر نکردم که خودم رو از دست دادم. فکر میکنم این روزها خستهکننده و کمی غمگیناند، ولی من خودمم. کودکیم و نوجوانی و ...
ادامه مطلبیک روز رو هی دوباره و دوباره زندگی میکنم و در مرحلهای هستم که حتی کمی براش احترام قائلم. دوست دارم یک نفر دنبالم بیاد در طول روز و براش توضیح بدم چطور زندگی میکنم. که صبحها توی راه صبحانه میخورم، چون وقتی توی خونه صبحانه میخورم، اصلا نمیدونم باید با خودم چی کار کنم و حوصلهام سر میره. سوار اتوبوس میشم و حتما یک آشنا میبینم. هر روز صبح بین پله و آسانسور برای چهار طبقه انتخاب میکنم. هر روز به محض رسیدن غذام رو توی یخچال میذارم و قهوه با شیر آماده میکنم و با یک لیوان آب میبرم سر میزم. تاراس یک ساعت بعد از من میاد. میزش از من دوره، ولی به هر حال سلامش رو میکنه. بین دوازده و سه دقیقه و دوازده و دقیقه، میرم پیشش و میپرسم "lunch?" و در حین ناهار درمورد موضوع روز، فعلا المپیک، حرف میزنیم. عصر که برمی...
ادامه مطلببعضی اوقات فکر میکنم شاید دارم از خواهر/برادری مفهومی عمیقتر از چیزی که هست میسازم، ولی معدود وقتهایی که با صبا حرف میزنم، همیشه فکر میکنم که عاشقشام. فکر میکنم که نهتنها از من پرحرفتر، که خیلی خیلی مهربونتر و عاقلتره. داشت بهم از یک یارویی میگفت که عمیقا دوستش داشته و در نهایت رفته بهش گفته. ازش پرسیدم چه حسی داره بعد از گفتن و رد شدن، و گفت همیشه دوست داشته افتخار کنه به کسی که دوستش داره، و عشقی که برای این فرد داره. یاد خودم و استانداردهای گذشتهام افتادم و شاید یکم دلم گرفت. عاشق گوش کردن بهشام. میگم گوش کردن، چون واقعا من ده درصد مواقع میتونم حرف بزنم. تقریبا شبیه پادکست گوش دادنه. ولی من فقط میتونم بخندم وقتی حرف میزنه. میگفت با دوستهاش یک مکالمه داشته در مورد بدبو بودن گل دوازدهامام و...
ادامه مطلبنمیدونم چون من اینجا هستم، مردم اینجا به نظرم بامزه هستند، یا واقعا آلمانیها انسانهای جالبیاند. چندتا کانال یوتیوب هستند که میم میسازند از کارهای آلمانیها و یکی از افرادی که من تازگیها پیدا کردم، این دختره است که ادای مادر آلمانیش رو درمیاره. امشب داشتم به بنیامین نشونش میدادم و همزمان فکر میکردم که چرا من اینقدر خوشم اومده. چون به هر حال داره دو سال میشه که اینجام و دیگه تا حدی آشنام با اخلاقهاشون. به این رسیدم آخرش که خوشم میاد این مادر خیالی شخصیت خودش رو داره، و زندگیش دور دخترش نمیچرخه. بهعلاوه این که زندگی کردن در رفاه لزوما ازت آدم خستهکنندهای نمیسازه. میتونم همچین آیندهای برای خودم تصور کنم. میتونم تصور کنم که میانسال باشم و دغدغههای کوچکی داشته باشم و در عین حال زندگی همچنان جالب با...
ادامه مطلبدیشب از دوچرخه افتادم و دستم زخم شد و سرم کوبیده شد به زمین. مثل همیشه که موقع زمین افتادن خجالت میکشم، این دفعه هم سریع بلند شدم و وانمود کردم اصلا هم درد نداشت. در حالی که حتی نیفتادم، توی سرعت بالا دقیقا پرت شدم. انوجا پیشم بود و از خودم بیشتر نگرانم بود. در نهایت اینقدر غر زد که امروز واکسن کزاز زدم (هر ده سال باید booster بزنی)، و بالاخره بعد از دو سال گذرم به مطب دکتر باز شد. امروز به حداقل بیست نفر توضیح دادم که دستم چی شده و همکارهام ناراحت شدند. از کل قضیه مثل همیشه یک ماجرا درآوردم، و با همه شوخی کردم سرش. دست و پام درد میکرد کل روز، گردنم بهخاطر واکسن گرفته بود، و کلا دوست داشتم بخوابم. بقیه حواسشون هست. ولی دیشب وقتی رسیدم خونه و بالاخره تنها بودم، دوست داشتم گریه کنم. به بنیامین...
ادامه مطلبرفتم در مورد این avoidant attachment style ویدئو دیدم و دیدم بیربط نیست و یکم شخصیتم به سمتش متمایل هست. البته مشکلی هم توش نمیبینم و به نظرم اتفاقا سیستم منطقیایه. این از این. ولی چیزی که ازش مونده توی ذهنم و کمی معذب میکنه، اینه که یک جایی میگفت که این افراد از احساساتشون آگاهی ندارند و سر همین توی پردازششون مشکل دارند. سر همین چنان به من، مدعی همیشگی توی خودآگاهی و پردازش احساسات، برخورد که از اون موقع هی فکر میکنم نکنه چیزی هست اینجا که من نمیبینمش. فکر نمیکنم که مشکل بزرگی در زندگیم بهخاطر شخصیتم داشته باشم، ولی این احساس نامرتبط بودن به دیگران اکثر اوقات هست. چند شب پیش داشتم به آیشنور توی یکی از مکالمات پس از فیلم دیدنشون میگفتم که حس میکنم ماسک دارم کل روز، و حتی در حین این دیالوگ هم...
ادامه مطلبگاهی اوقات شنبهها، وقتی توی مرکز شهر میچرخم، احساس بیهدفی توی زندگی کلافهام میکنه. فکر میکنم که چی برام مهمه و به نتیجهای نمیرسم. هر مسیر فکریای هم در پیش بگیرم، یکی قبلا زیر سوالش برده. فکر میکنم که مهم همینه که لذت ببرم، بعد فکر میکنم این تفکر غیرنقادانه چیه که من دارم. بعد فکر میکنم که اوکی، سخت میگیرم، بعد فکر میکنم واقعا دنیا دو روزه و ارزشش رو نداره. دیدن ویژگیهای منفی مامان و بابام توی خودم واقعا جالبه. مامانم اگه بگه الان شبه، و نفر مقابلش بگه الان روزه، در جوابش احتمالا بگه آره، شما هم حق داری. یعنی نه این که حتی تلاش داشته باشه طرف مقابل رو راضی کنه؛ نمیدونم چه اتفاقی میفته که نظرش واقعا عوض میشه. توی روابط خودم هم زیاد میبینمش؛ و بدتر، توی محتوایی که مصرف میکنم. بعد من اصلا انسان ...
ادامه مطلباز سوپروایزرم یک خرده اینجا گفتم؛ توصیف کردنش برای من سخته، چون نسبتا خیلی وقته میشناسمش و وقتی به کسی نزدیکی، صفات چندان کاربردی نیستند. ولی آدم باهوش و دقیقیه و قطعا دانشمند درجهیکی. یک خرده هم ترسناکه برای انسانهای دیگه. من رو اینقدر دعوا کرده که عادی شده، ولی بقیه همچنان میترسند و براشون هم عجیبه که ما با هم خوب کنار میایم. یک جاهایی زیادهروی میکنه توی تند بودنش و خلاصه واقعا یک مقدار نیاز داره که روی رابطهاش با انسانها کار کنه. ولی این همه گفتم که به این برسم که وقتی بقیه ازم میپرسند چطوری باهاش کنار میام، در کنار واقعا کمککننده و بخشنده بودنش در وقت و دانش، این به ذهنم میاد که من رو جدی میگیره. واقعا ایدهای ندارم که نظرش راجع به من چیه. میدونم به صورت کلی تاییدم میکنه، ولی همین. نظرش ه...
ادامه مطلبدیشب با چندتا از بچههامون رفتم Inside Out 2 رو دیدم. واقعا پشیمونم که تنها نرفتم. اگه تنها بودم، جلوی گریهام رو نمیگرفتم. بعدش هم اصلا همونجا مینشستم و به گریهام ادامه میدادم. نمیتونم دقیقا توصیفش کنم، ولی خیلی غمانگیزه بزرگسالی. در عین زیباییش، خیلی غمانگیزه که هیچ چارهای جز تحمل همهی این لحظات و احساسات نداری. سنیا بالاخره از آزمایشگاه رفت و تاراس دو روز گذشته در غمگینترین حالتش بوده. من همیشه فکر میکردم این مرد هیچ حسی نداره، و این حالتش واقعا برام جالبه. با هم هشت سال توی یک کلاس و یک آزمایشگاه بودند. اینم خیلی غمانگیزه. مربوط به همون بند اول. گذر انسانها، هرچقدر هم که دوستشون داشته باشی. خسته شدم از فکر کردن برای خودم. از سیستم خودم رو داشتن. با این که کسی نباشه که باهاش از چیزهای توی ذ...
ادامه مطلبقرار شد با مامان و بابا و صبا برم استانبول و احساس عجیبی راجع بهش دارم. نمیدونم. فید اینستام در کنار توییتهای بامزه، پر از عکس کشورهای مختلف و یک سری عکس خونه است. بعضی اوقات، تقریبا ناخودآگاه، از روی یک پستی سریع رد میشم، حتی با این که تشخیص دادم که محتوای جالبی داره. نمیدونم دقیقا چرا، حدسم اینه که ته دلم میدونم که در آینده، من احتمالا میتونم هر کاری که دوست دارم، بکنم. این برای من که از یک خانوادهی متوسط توی ایران اومدم و بهصورت پیشفرض همهچی قفل بود، دلهرهآوره. فکریه که بهش عادت ندارم و معذبم میکنه. قراره باهاشون برم استانبول، و واقعا احساس عجیبیه. دوست دارم خودم رو جمعوجور کنم، براش برنامه بریزم، پول جمع کنم، و نقش جدیدم رو بپذیرم و حواسم بهشون باشه. مرحلهی جدیدی از بزرگسالی. امروز میگفت...
ادامه مطلبمامان و بابام یهویی به سرشون زده و تا من رو به خونهی بخت نفرستند، دست از سرم برنمیدارند. فکر میکنم تازه متوجه شدند که من به بیستوچهارسالگی نزدیکام. بامزه است دیدنشون. بهشون از دیتهایی که رفتم و کراشهام میگم، و بعد با هم غیبتشون رو میکنیم. خوشحالم که این مدلیاند. یعنی میدونم اگه بحث جدی باشه، دیوانهام میکنند، ولی خوش میگذره باهاشون حرف زدن. بعد از کلی غم، بالاخره احساس رهایی میکنم. فکرم درگیر کسی نیست. خاطرات قلبم رو به درد نمیارن. زیر نور خورشید همهچیز راحتتره. این چند روز وایمار بودم از طرف پروگرمم. در طول روز سمینار داشتیم و شبها آزاد بودیم. خیلی شهر قشنگی بود. هر گوشه یک کافه بود و یاد تهران میافتادم. با بچههای کلاسمون میرفتیم یک کافهای باری مینشستیم و تا نیمهشب حرف میزدیم. یک شبش داشتیم ...
ادامه مطلببرای تولد آیتو banana bread برده بودم آزمایشگاه. دلیل واقعیش این بود که یک سری موز بهشدت نابودشده داشتم و نمیدونستم باهاشون چی کار کنم. ولی آیتو خوشحال بود، و منم خوشحال بودم که خوشحاله. از این که حواسم به بقیه باشه، عمیقا خوشم میاد. از کیک درست کردن برای بقیه، و آماده کردن چیزهای کوچک هیجانانگیز خوشم میاد. تولد آرجون هم نزدیکه. دارم فکر میکنم بدم نمیاد یک سنت ازش بسازم. سرعت قهر کردنمون واقعا حیرتانگیزه. اگه جوونتر بودم، فکر میکردم که باید انرژی بیشتری بذارم. الان ولی تعادل توی ذهنم پررنگتره. مامان و بابام همیشه تلاش میکردند هرچی هم شده، سلام و خداحافظی خوبی داشته باشند. منم توی ذهنم مونده. ولی حتی خداحافظی هم نیاز به تعادل داره. دو روز پیش یک بحثی با یکی از دوستهام داشتم و یک جاییش بهم گفت...
ادامه مطلبدیروز بدمینتون بازی کردیم، امروز والیبال ساحلی، و دویدم. هرجایی بتونم، با دوچرخه میرم. از کودکی تا اوایل جوانی، ورزش هیچوقت بخشی از زندگی من نبود. یک دورههایی باشگاه میرفتم و اوکی بود، ولی چیزی نبود که من دنبالش باشم. از وقتی که اومدم اینجا، هی برام پررنگتر شد و چیزهایی که دوست داشتم، پیدا کردم و ادامه دادنشون سخت نبود. توی بدمینتون حتی حس میکنم دارم به سطح خوب و متوسطی میرسم و شاید یک روز حتی بتونم توی مسابقات هم باشم. این هم یک سطح جدید زندگیه که دارم میبینم. حتی با باشگاه رفتن هم هرازگاهی فکر میکنم. صرفا بهخاطر این که قدرت ساعد زدن یا پرتاب دیسک فریزبی رو به دست بیارم :)) به صورت objective فکر نمیکنم زیبا باشم دقیقا. معمولا فکر میکنم بهاندازهی کافی قشنگم و بیشتر از این فکرم درگیرش نمیمونه...
ادامه مطلبدوست دارم برای خودم یک دانشجو داشته باشم. دوست دارم حواسم به یک نفر باشه و آموزشش بدم. تقریبا مطمئنم که توش خوب خواهم بود. هنوز خودم کوچک و ناتوان و گمشدهام، ولی در مقایسه با انسانهای دیگر، حداقل تازهکار نیستم و میتونم معلم باشم برای مدت محدودی. و این جنبهی تازهای ازم برای خودمه حتی. من همیشه از زیر مسئولیتش فرار میکنم. همیشه دربارهی این شوخی میکنم که چقدر از هیچی ایدهای ندارم. شاید برای همین که دوست ندارم چیزی جدی بشه. دوست ندارم من راجع به چیزی تصمیم بگیرم. دوست ندارم تاثیری روی چیزی داشته باشم. و درست نیست. توی بیستوسهسالگی ارشدم رو تموم کردم و جای خوبی کار میکنم. خونهی خودم رو دارم و پایههای زندگیم بهنسبت مستحکماند. کیکهای خوشمزهای درست میکنم حتی. توی فراموش کردن اینها واقعا خوب شدم، و ا...
ادامه مطلبژوئن با باربیکیو میگذره. صبح باربیکیو، عصر باربیکیو. واقعا زیباست. آفتاب که هست، همه خوشحالاند. واقعا واکنش مردم اینجا به خورشید الهامبخشه. هر مشکلی رو فراموش میکنند. دو دقیقه کار میکنند، ده دقیقه از پنجره به بیرون نگاه میکنند. دیروز با جمع ایرانیمون کباب خوردیم. برام خیلی عجیبه که اینقدر دوستشون دارم و پیششون بهم خوش میگذره. فکر میکنم علیرغم این که دنیای ذهنیمون فرق داره، شوخیهامون و مدل شوخی کردنمون خیلی خیلی شبیهه. انوجا دیتهاش رو براساس این که چه مقدار میخنده، ارزیابی میکنه. یعنی واقعا اگه کسی ندونه، فکر میکنه داره تلاش میکنه بهترین دلقک رو انتخاب میکنه. همین مشخص میکنه دقیقا چرا من بهترین دوستشام. توی کافه نشستم و توتفرنگی و شکلات میخورم. اینجا ننوشتم که بالاخره دوچرخه خریدم. دوچرخهسوار...
ادامه مطلبدوست دارم برگردم ایران، ولی فکر میکنم فقط فکرش آرومم میکنه، و نه واقعا ایران بودن. حتی بحث شرایط ایران نیست؛ درنهایت فکر میکنم خونه بودن واقعا تمام راهحل نیست. از غر زدن خسته شدم. ولی واقعا جز غم چیزهای اندکی توی خودم دارم. نمیدونم چطوری به بنیامین بگم وقتی در مورد گرمایش جهانی حرف میزنه، من نمیتونم گوش بدم، چون هر لحظه از زندگی سخته و فکر حتی پنج سال دیگه توی ذهنم نمیگنجه. از معدود چیزهایی که خوشحالم میکنه، در کنار دوچرخهام، How I met your mother دیدنه. خیلی درکش میکنم و این درک شدن و درک کردن کمی به زندگی نزدیکترم میکنه. نمیدونم، یکم هم مثل وقتی که کوچک بودم، در مقابل سختیها خودم رو جمع میکنم و ارتباطم رو با دنیا میبرم، تا کسی بیاد دنبالم. اون موقع منتظر میموندم که مامان و بابام بیان و ناز...
ادامه مطلبخسته شدم از غم. هیچجوره نمیره. میدونی، جدا بودن از زندگی نمیترسونتم. فکر نمیکنم واقعا جدا هم باشم البته. رشتههای متفاوتی وصلم میکنند. توی آزمایشگاه با تاراس، سوپروایزرم، بهم خوش میگذره. سربهسرم میذاره و سربهسرش میذارم و شنیدن تعریفهای سه ماه یک بارش و افزایش فراوانیشون خوشحالم میکنه. احساس میکنم به اینجا تعلق دارم و این هم احساس پسزمینهی خوبیه. ولی داشتم میگفتم؛ بزرگسالی احتمالا شجاعترت میکنه. میبینی که حتی اگه رشتهی زندگی رو رها کنی، نیممتر پایینترت زمین محکمه. غم ولی نمیره. برای من نرفته. از خودم میپرسم برای چی دارم این غم رو تحمل میکنم، و خب اول این که چارهی دیگهای ندارم خیلی، دوم این که درسته من مسیر خودم رو نمیدونم، ولی چندتا مسیر اشتباه میشناسم. نمیدونم، دارم احتیاط میکنم؛ یک روز شاید ...
ادامه مطلبدوست دارم یک روز مرخصی بگیرم و فقط بشینم گریه کنم. بهم میگه گریههات از وقتی شروع شد که رئیسجمهورت کشته شد. خندهام میگیره. هزارتا حدس میزنه، هیچکدومش باعث این وضع نیست. میدونی، هرچقدر میگذره، غم رفتنش توی قلبم به لایههای عمیقتری نفوذ میکنه. بین همهی آدمهایی که میشناسم، فقط به اون میتونستم بگم چهمه، و احتمالا میفهمید. اگه حس میکردم که توی این غم تنها نیستم، خیلی از بارش کم میشد. نمیدونم چه narrativeای دارم برای فکر کردن بهش. قبول کنم عشق واقعا به زندگی رنگ میده؟ یا به روایت محبوب و آرامشبخشم بچسبم که زندگی توی هیچکس خلاصه نمیشه؟ یک بار، احتمالا حداقل حداقلش هفت سال پیش، بهم گفته بود که هیچوقت معمولی نمیشم. سنی ازم گذشته و آخرین باری که فکر کردم کسی معمولیه. یادم نمیاد. ولی هرازگاهی حرفش میاد ت...
ادامه مطلب