165
همینطوری ادامه بدم ، دولینگو برام پیام می فرسته که "خب تو با این اراده ات ، غلط می کنی که میخوای آلمانی یاد بگیری."
اوف !!
یکی بره به خیلی سبز بگه :"بابا فهمیدیم که خیلی خلاقی ، دردت بخوره تو سر کانون ، ولی میشه خفه شی؟"
168
قبلنا فک می کردم وقتی کسی در حقم بدی می کنه ، ناراحتم می کنه یا هر چیز دیگه باید در ثانیه ولش کنم و دیگه حتی یه ذره بهش فک نکنم.الان دارم فک می کنم که این استراتژیِ واقعا خوبیه ولی به درد من ای که موقع تنهایی دلم برای درختای مدرسه امم تنگ میشه به هیچ وجه مناسب نیس.
170
... بیشتر از همه می خواست جان اسنو را ببیند.یک جورهایی آرزو می کرد پیش از رفتن به قصر زمستانی به دیوار برسند تا جان دوباره سر به سرش بگذارد و او را خواهر کوچولو صدا بزند.آن وقت آریا به او می گفت که دلش برایش تنگ شده و جان هم هم زمان همین را می گفت ؛ همان طور که همیشه همه چیز را در یک آن با هم می گفت...
١۶٢
بگین که فقط من و فرزانه عاشق آراگورن نیستیم؟!اگه میخواین بفهمین کیه Arago و تو گوگل سرچ کنید.
و ما مسلما مفهوم کامنتای بسته رو می فهمیم.
من مطلقا نمی فهمم تکلیفم با اسلام چیه. منظورم اینه که من از جهان بینی اسلام خوشم میاد ، به نظرم منطقی میاد و این که انقدر به نیازمندا ، ارزش های اخلاقی مثل غیبت نکردن ، دروغ نگفتن و اینا ارزش میده ، به نظر کاملا درست میاد. ولی از طرف دیگه جدا نمی فهمم چرا باید آدما به وسیله ی یک خط مسلمان - کافر از ...
161
داشتم راز فال ورق ـو می خوندم که یادم افتاد چقدر من کودکی تلخی داشتم ، باید در سن ده سالگی سه ساعت به سخن رانی Jای احسان در مورد فلسفه ی اخلاقی هگل گوش می دادم تا بره برام بستنی بخره. یه بارم برام فیلم Seven ـو گذاشت.هنوزم نمی فهمم چرا یونیسف یه جوری دستگیرش نکرد.
١۵۴
باز دوباره شاهد رسیدن محرم و بحثای روشنفکرانه در مورد هیأتای عزاداری هستیم.
١۵۵
آدم نباید تو شب تولدش به درجه ای از بیکاری و بی کسی برسه که بره Telegram FAQ بخونه. + جدا کسی نمی دونه چطور میشه اون چتایی که پاک کردی رو برگردونی؟
١۵٧
خداوندا , من بی نهایت خوشبختم که کم کمش پنج نفرو دارم که بدون این که من حتی یک کلمه بگم , یادشون مونده که امروز تولدمه :
152
نمی دونم چرا تصور بقیه ی مردم از ما تجربیا اینه که عاشق سوسک و تمساح و عنکبوتاییم :|
روزنامه خاطرات سارا السلطنه لابد :|
امروز روز قشنگی بود.مخلوطی از زبان فارسی(که من نصف زنگ ـو داشتم قهقهه می زدم) ، زمین شناسی (که تلاشام نتیجه داد و آخر فهمیدم چجوری خودمو کنترل کنم و پاره اش نکنم) و خوندن 200 صفحه از نبرد پادشاهان.عمیقا دوست داشتنی بود. ای کسانی که نبرد پادشاهان رو خوندید ، جدا ینی جیکن هگر به آریا نمیاد ؟! من به کل...
و آخرشم من بردم.
یادی کنیم از روزهایی که من ، فرزانه ، مونا و هلیا سر این که کی زودتر حماسه ی لارتن کرپسلی رو تموم کنه دعوا می کردیم و کتابا رو از هم می دزدیدیمو مهسا کارش این شده بود که بشینه و پوکرفیس ما رو نگاه کنه.
و من دوستش دارم.
زندگیم شده معجونی از موسیقی های میخکوب کننده , آدمای جالب , رابطه های عجیب , داستان هایی از پادشاهان و کارای جدیدی که من هیچوقت جرات انجامشونو نداشتم.