عیدتونم مبارک عزیزانم.این اولین عید اینجاس. - تاریخ: 1396/1/4 ساعت: 2:56
فعلا تمام اهدافمو از قبیل محقق شدن , سبز کردن آخر موهام* , یه دختر هفت ساله داشتن , ویالون زدن , خوندن و غیره رو کنار گذاشتم و رو جمع کردن کلی دوست و آشنا و یه خونه ی بزرگ داشتن تمرکز کردم تا دیگه عیدا تنها نباشیم. چون که می دونین , تنها بودن تو عید ساکز. * اونو به خاطر این کنار گذاشتم که الان من اص...
Moana - تاریخ: 1396/1/4 ساعت: 2:56
خوشحالم که بالاخره دیزنی فهمید می تونه انیمیشناشو بدون شوهر دادن شخصیت اصلی پایان بده.توقع نداشتم به این سطح از فهم و درک برسه.xa0 ... حداقل در طول حیات من.
و خوشحالم. - تاریخ: 1396/1/4 ساعت: 2:56
تازگیا علاقه ی زیادی پیدا کردم که یه چیزی رو پیدا کنم و توش غرق شم. به خاطر همین جز از کل ـو انقدر دوست دارم.من کاملا تو حرص خوردن ـای جسپر و عشقم به مادرش غرق شده بودم.و به خاطر همینه که انقدر Death Note رو دوست دارم ؛ من خیلی وقته چیزی تو زندگیم نداشتم که هر روز منتظرش باشم و واسش هیجان داشته باشم...
من هیچوقت فک نمی کردم بتونم اینا رو بنویسم - تاریخ: 1395/12/29 ساعت: 21:06
یه چیزی بود تو دنیای سوفی که فک کنم اسمش فلسفه ی دکارتی بود ؛ ینی مثلا یه جریان فکری به وجود میاد که اسمش تزه ، بعد یه جریان مخالف به وجود میاد که میشه آنتی تز و در نهایت از ترکیب این دو تا و متعادل شدنشون سنتز به وجود میاد که باز خود این سنتز میشه تز و این زنجیره تا ابد ادامه پیدا می کنه. فک کنم از
ولی به طور کلی داره خوش می گذره - تاریخ: 1395/12/29 ساعت: 21:06
.من یکی از اون آدمای سازگار با همه چی نیستم.کلی چیز لازمه تا احساس آرامش بکنم و کلا از این نظر خیلی داغونم.و مشکل اصلی اینه که وقتی با یه محیط سازگار میشم دیگه نمی تونم یه محیط دیگه رو هم بپذیرم.xa0 و به همین خاطره که انقدر اتراق چند روزه ی خاله ام اینا عذاب آوره. ما - ینی من ، صبا ، مامان ، بابا - ...
293 - تاریخ: 1395/12/27 ساعت: 14:03
من دارم روزای خوبی رو می گذرونم.که خب ، تقریبا مطمئنم به خاطر اینه که زمستون داره تموم میشه و به همراهش اون خوددرگیری زمستونی هم داره تموم میشه. دیروز آهنگایی که فقط در یه دوره ازشون خوشم میومد ، آهنگایی که ازشون اصلا خوشم نمیومد و آهنگایی که ازشون بیزار بودم و آهنگایی که به خاطر کاورشون دانلود کرد
و نیمه شب نسبتا بهاری - تاریخ: 1395/12/27 ساعت: 14:03
خب , من اینجا , روی تختم , خوابیدم و صبا هم اونور اتاق داره ریاضی می خونه (بله , به نظر منم قباحت داره آدم نصفه شب یکی از روزای تعطیلات بشینه درس بخونه ) و درست حدس زدین , من می خوام دوباره یک پست چرند و بلند دیگه به خوردتون بدم : من از سر شب داشتم ریشه یابی می کردم دقیقا چرا من انقدر با فامیلامون
ٌ290 - تاریخ: 1395/12/26 ساعت: 0:21
من اولش تو این شک داشتم ولی الان دیگه مطمئنم مدیرمون با گذاشتن کلاس آشپزی و چی و چی و چی قصد داره از ما همسرانی خوب در بیاره. خیلی عجیبه. عجیب تر از اون اینه همه هم انگار خوششون اومده و کاملا موافقن و انگار این خیلی چیز عادی ایه !! به قدری که به معلم فیزیکمون گفته که بیاد برامون راه و رسم زندگیم ب
291 - تاریخ: 1395/12/26 ساعت: 0:21
می دونی ، چیزی که در حین خوندن جز از کل منو دیوونه می کنه اینه که چرا مردم انقدر از هم متنفرن؟ و چرا من انقدر بقیه رو دوست دارم؟ منظورم اینه که من می دونم مردم جوگیر میشن ، می دونم تقلید می کنن ، فکر نمی کنن و همه ی اینا.ولی راستش اینا اکثر اوقات تو منم هست. نمی تونم به خاطر چیزی که تو خودمم هست از ...
292 - تاریخ: 1395/12/26 ساعت: 0:21
همه میگن بچه اولیا لوسن (شایدم ته تغاریا رو می گفتن , یادم نمیاد راستش) ولی بهم اعتماد کنین : نوه ی اولی که سال ها بعدش هیچکس به دنیا نمیاد از همه چی وحشتناک تره. برای پروفایل گروه خانواده دوتا عکس گذاشتیم , که هر دوتاش مسلما مهرساعن.عکس پروفایل مامان مهرساعه , عکس پروفایل بابا مهرساعه (که البته ای
280 - تاریخ: 1395/12/23 ساعت: 1:15
I told you to be patient I told you to be fine I told you to be balanced I told you to be kind ?Now all your love is wasted ?Then who the hell was I Now I'm breaking at the bridges And at the end of all your lines ?Who will love you?Who will fight?Who will fall far behind Skinny love - Birdy
281 - تاریخ: 1395/12/23 ساعت: 1:15
به نظرم دلم برای همه ی این پنجشنبه جمعه هایی که بعد از ظهر میشینم با صبا فیلم می بینم ، در حالی که پرده ی اتاقم کاملا کشیده شده ، مامان بابا خواب ـَن و همه چیز در آروم ترین وضعیت خودشه ، تنگ میشه.
282 - تاریخ: 1395/12/23 ساعت: 1:15
… بعدش فک کردم خب چرا نتونم یه خوددرگیر شاد باشم؟
Sweeter than Fiction - تاریخ: 1395/12/23 ساعت: 1:15
من الان خوشحالم. امروز زمین خونده بودم و نرفتم امتحان بدم و در نتیجه مجبورم برم دوباره بخونم.برای کنفرانس تاریخ ، نرگس بیشعور نیومد در نتیجه قسمت من دو برابر شد.مزخرف ترین املای عمرمو دادم(می دونستین المجسطی اینطوری نوشته میشه؟یا مثلا صوان الحکمه اینطوری نوشته میشه؟).فردا امتحان فیزیک دارم و یک کلمه
284 - تاریخ: 1395/12/23 ساعت: 1:15
می دونی ، من خیلی از چیزایی که خیلی اوقات به ذهنم می رسه نمی نویسم.و می دونی ، این به خاطر ترسو بودن یا هر چی نیست.فقط به خاطر اینه که نمی خوام بیشعور باشم.فقط به خاطر اینه که بعضی اوقات ، وقتی می بینم همه با یه چیز موافقن ، فکر می کنم شاید اشکال از منه ، شاید بعدا به خاطر همه ی اینا از خودم متنفر ب...
285 - تاریخ: 1395/12/23 ساعت: 1:15
اگه منو از اول مهر به بعد می خوندید , احتمالا اینو بیشتر می فهمین : شاید باورتون نشه ولی من امروز متوجه شدم دینیمو دوس دارم , با تمام حرص هایی که خوردم براش , با تموم اون عذابایی که سرش تحمل کردم و ... تمام رنج و غمش که برای من زیادی بود جدا من جدا دوسش دارم و جدا یه بخش مهم از سومه و این خیلی احساس...
286 - تاریخ: 1395/12/23 ساعت: 1:15
خدایا , من دارم تمام تلاشمو می کنم که خوددار و خوش برخورد و به همه لبخند زن و مردم دار باشم.تو عم یه لطفی کن و تمام اینایی که تمام تماسای غیرضروری و مزخرفشونو تو اتوبوس میزارن , از بین ببر.و بدون که این فقط خواسته ی من نیست.
موقت 2 - تاریخ: 1395/12/23 ساعت: 1:15
انیمیشن موزیکال خوب ، کسی سراغ داره؟
228 - تاریخ: 1395/12/23 ساعت: 1:15
اوه خدایا , من از بعد از ظهر تا الان به شصت نفر خبر رسانی کردم که زیستمو صد زدم , این واقعه باید در تاریخ بشریت ثبت بشه ولی هیچکس عظمتشو نفهمید. چرا برای همه انقدر عادیه ؟؟ من حتی تو وایلدست دریمزمم نمی تونستم چنین کاری کنم. بله , دارین درست حدس می زنین ؛ باید به من افتخار کنین و نوید فرداهای روشن و...
و بله ، من دوباره به دوران بیعاریم و روزی ده پست برگشتم - تاریخ: 1395/12/23 ساعت: 1:15
می دونی ، آدمای زندگی من منطقی ، جدی و در عین حال شوخ طبعن و حاضرن سرشون بره ولی از من تعریف نکنن و احساساتشونو بروز ندن. اگه بخوام به کمک رمان ها اینو توضیح بدم باید بگم من توسط کلی گیلبرت بلایت محاصره شدم.و خدا می دونه که من چقدر از این وضعیت خوشم میاد.چون من به هیچ وجه تحمل آنی شرلی مانند ها رو x...