اینجا، وضعیتیه که میتونیم TEotFW خودمون رو رقم بزنیم. - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:55
خب، من با پگاه حرف زده بودم و مشخص کرده بودیم که ما معتاد شدیم به اینترنت. نه این که دقیقا خیلی وقت بگذرونیم، صرفا بیخبر بمونیم، ممکنه واقعا عصبی بشیم. راه حلمون برای این موضوع این بود که همیشه نزدیک
و من از این واقعا بدم میاد که مردم انقدر عادی دارند برخورد میکنند با نبود اینترنت - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:55
این گفته که «خوب شد که اینترنت, رو قطع کردند، چون داشتیم بیشازحد وابسته میشدیم و حالا میتونیم کنار هم وقت بگذرونیم ^_^» برای من شبیه به این میمونه که قحطی بیاد و یه نفر بگه «خوب شد که غذا نیست دیگه
ولی یه روز اینها تموم میشه، امیدوارم یه روز واست داستانهاش رو تعریف کنم و نفس راحت بکشم. - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:55
رشته من نود درصدش توی آزمایشگاه میگذره. توی آزمایشگاههامون، توی هر دانشکدهای و سر هر درسی، مدام این اسلوب جمله تکرار میشه که «توی بقیه آزمایشگاهها توی بقیه کشورها از .... استفاده میشه، ما چون بو
کل مدت هم ساکته و با خودش میخنده. - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:55
هی میخوام به فرزانه بگم که حس میکنم تو بهم اهمیت نمیدی و توجه نمیکنی، این جمله کاملا راحت و صریح رو هر موقع میخوام بیان کنم، میگم:«ببین، حس میکنم تو بیاهمیتی». هی فک میکنم که یه جای این جمله مشکل داره.
این اواخر دیگه خیلی راحت میگم «زیست» - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:55
به طرز عجیبی، اکثریت فک میکنند من دارم میکروبیولوژی میخونم. ینی یه بار سر کلاس ریاضی دویست نفره، یکی از همکلاسیام از استادمون پرسید که چک کنه و ببینه که آیا بیوتکنولوژیا هم باید سر همین کلاس باشند.
507 - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:55
یکی از عجیبترین نکات در مورد من اینه که از صدای خودم واقعا خوشم میاد :)) حالا دقیقا هیچ چیز خاصی نداره، و نه تنها همه این رو قبول دارند، که خودم هم قبول دارم، و با این حال بازم هر جا که وویس میدم، خودم حداقل دو سه بار گوش میکنم. آخرش دیگه واقعا به سختی جدا میشم. به هر حال، این قضیه باعث نشده من توی ...
508 - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:55
من راه خوابگاه تا دانشگاه رو تا الان، حداقل هزار بار رفتم و اومدم. اینطوریه که از خوابگاه، که انتهای کارگر شمالیه، میای تا دانشگاه، که حدودا آخر کارگر و اول کارگر جنوبیه. معمولا شلوغه، و معمولا من کل
459 - تاریخ: 1398/5/12 ساعت: 13:30
صبا داشت تعریف می کرد که یکی از دوستاش ریاضی فیزیکش ضعیفه، و صبا هم بهش پیشنهاد کرده که بیاد خونهمون و باهاش کار کنه. بعد دوستش فقط در همین ابعاد از من میدونسته که بیوتکنولوژی میخونم و دبیرستانم فر
که من احساسی رو به وجود بیارم، حتی وقتی نیستم - تاریخ: 1398/5/12 ساعت: 13:30
وقتی The Fault in Our Stars رو دیدم، کلاس دوم دبیرستان بودم فک کنم. در هر صورت کلا درکی نداشتم که چرا آگوست از فراموش شدن میترسه. الان ولی، کاملا درک میکنم. یکی از بزرگترین چیزایی که میخوام، اینه
همنام، همذات - تاریخ: 1398/5/12 ساعت: 13:30
دلم میخواد بنویسم، از همه چیز.از این که دوس دارم رانندگی یاد بگیرم، از این که امروز سر مراسم بلهبرون حمید، یه تکه از گوشت مرغ رو داشتم میجویدم و هی میجویدم و هی میخواستم قورت بدم و نمیشد و صبا ک
درک متقابل. - تاریخ: 1398/5/12 ساعت: 13:30
کابوس تازهام اینه که مهرسا بزرگ شه، یه بلاگر معروف شه، و یه روز بیاد بنویسه که «وقتی ۵ سالم بود، عمهام بهم میگفت یکم آروم باشم، و انقدر زیاد حرف نزنم و از اون به بعد من دیگه نتونستم خودم رو دوست دا
463 - تاریخ: 1398/5/12 ساعت: 13:30
و عزیزم، توی تابستون نوزده سالگیم، وقتی که بالاخره توی اتاقم بودم (چقدر پسوند مالکیت میتونه زیبا باشه)، به چمدون صورتیم که پر از لباس بود، و من هم حتی تصمیم نداشتم که خالیش کنم چون دو ماه دیگه باز
464 - تاریخ: 1398/5/12 ساعت: 13:30
من فک کنم هیچ وقت به این موضوع این جا اشاره نکردم، یا اگه اشاره کردم سطحی بوده، ولی پاییز امسال، کلش به دیدن How I met your mother گذشت. به شکل دقیق تر این که من هر روز از اون شکنجه گاه روحی که بقیه ب
تابستون. - تاریخ: 1398/5/12 ساعت: 13:30
من بهت میگم که اولین کراش زندگیم پسرداییم بود. به شکل واقعا احمقانهای. بهت میگم که یکی از مهمترین دلایلی که بیوتکنولوژی رو به پزشکی ترجیح دادم، این بود که میخواستم اگه یه روز کسی از پسرم پرسید
Soldier keep on marching on, head down till the work is done - تاریخ: 1398/5/12 ساعت: 13:30
و عزیزم، واقعا به ندرت زندگیم انقدر شلوغ بوده. به ندرت انقدر به چیزای مختلف مجبور بودم فک کنم. نمیدونم نوشتن میتونه کمک کنه یا نه.xa0 میدونم که همهی اینا برای اینند که تمیز بشم، و میدونم که لازمند
You're a king and I'm a lionheart - تاریخ: 1398/5/12 ساعت: 13:30
تو روز بینهایت سختی رو گذروندی، ولی من به خاطر این که در نهایت مامان و صبا با هم قهر نیستند و به خاطر این که با مهرسا قایم موشک بازی کردم و رفتم دنبالش و دیدم خودم رو روی تخت انداخته و چشماش رو محکم
من هم باید تلاش کنم کمتر تو توییتر بچرخم. یا کمتر تو توییتر افراد معتقد به «کرم از خود درخته». - تاریخ: 1398/5/12 ساعت: 13:30
کلی غر زدم راجع به این که کلا چرا این ظلم همیشگی هست نسبت به زنان، افرادی که حالا به هر دلیلی طرفدار نظامند ولی لزوما ناپاک نیستند، و کلا، همه چی. ولی واقعا دیدم توی یه پست هیچوقت نمیگنجه. صرفا به ع
که هی سالها میگذره و هیچی به نظر بهتر نمیشه - تاریخ: 1398/2/4 ساعت: 7:38
با همهی علاقهی بیش از اندازه ام به بچهها، به این که مادر باشم و مخصوصا این که یه دختر داشته باشم و همهی چیزای مربوط بهش، اگه بدونم که حسی که بچهام به من داره، ذرهای شبیه حسیه که من به مامانم دارم، واقعا هیچ وقت حتی به مادر شدن فک نمیکنم.
یعنی انسان گاهی اوقات به خاطر رابطه داشتن با جنس موافقش هم خدا رو شکر میکنه - تاریخ: 1398/2/4 ساعت: 7:38
این واقعا برام عجیبه که اکثر مردها تو مهمونیها دقیقا دست به سیاه و سفید نمیزنند. یعنی به معنای واقعی کلمه. انگار که مثلاً افراد مونث کنیزی چیزیند. و نمیتونی گلایه کنی چون جواب کاملا مشخصه: «شما فمینیستا هم به چه چیزایی گیر میدید»
Tell Me If You Wanna Go Home - تاریخ: 1398/2/4 ساعت: 7:38
انقدر به گذشته و آینده فک کردم که دیگه حتی همون ده درصدی که معلوم متوجه حال بودم، نداشتم.از پاییز ۹۷ جز ترس و نفرت دائمی از خودم و زندگیم چی یادم میمونه؟ این که اولی فیلمی که تو خوابگاه دیدم Begin Ag