Listen with your heart, you will understand
-
تاریخ: 1399/3/22 ساعت: 12:36
دیشب که داشتم هاردم رو مرتب میکردم، به فرم انتخاب رشتهام رسیدم. اولویت اولش رشتهی الانم بود، اولویت آخرش هم پزشکی بیرجند. مامان و بابام راضی نمیشدند که من دیگه ته تهش پزشکی مشهد قبول میشم، و مجبو
557
-
تاریخ: 1399/3/22 ساعت: 12:36
بعضی اوقات واقعا میخوام به صبا بگم که تا وقتی که من هستم، نمیذارم که چیزی عذابش بده. این که هر چیزی هم بشه، همیشه من پشتشم. همیشه مواظبشم. ولی نه از خودم مطمئنم، نه از آینده. و امیدوارم که یک روز بتونم بالاخره این رو بهش بگم.
I won’t run away this time 'til you show me what this life is for
-
تاریخ: 1399/3/22 ساعت: 12:36
میدونی، تا حالا خیلی پیش نیومده که با کسی که وضعیتش مثل منه، راجع به نوشتن صحبت کنم. منظورم کسیه که بنویسه، و نوشتن جزء مهمی از زندگیش باشه، ولی مثلا نویسنده نباشه. نمیدونم بقیه چه حسی راجع به این
19.66
-
تاریخ: 1399/3/22 ساعت: 12:36
قبلا عصبانی نمیشدم. شاید فقط یادم نمیاد البته. ولی مثلا ماهها میگذشت و مثلا بعد از چند ماه هم فقط صبا میتونست آرامشم رو ازم بگیره.xa0ولی الان خیلی زود عصبانی میشم. امشب از شدت عصبانیت میخواستم گری
Tell her that I miss our little talks
-
تاریخ: 1399/3/22 ساعت: 12:36
فکر کنم دو شب پیش بود که خواب دیدم برای یک مسابقه یا یک چیز هیجانانگیز کلا، رفتم آمریکا (تازه با پگاه) و بعد از این که چیز هیجانانگیز تموم شده بود، سه روز به بلیط برگشتمون مونده بود، و من میخواستم
I know nothing more than you
-
تاریخ: 1398/12/24 ساعت: 23:00
میدونی عزیزم، دوست دارم بتونم چیزی بگم که آرومت کنه. که این روزها رو یکم قابلتحملتر کنه. نمیتونم بگم که درست میشه، نمیتونم بگم که بهش فک نکنی، نمیتونم واقعا چیزی توی این مایهها بگم. نه خودم تح
536
-
تاریخ: 1398/12/24 ساعت: 23:00
مامان من دقیقا برترین مادر دنیا نیست. حتی نزدیک به اون هم نیست. در حدی که قبلا گفتم، اگه قرار باشه، ذرهای شبیه حسی که من گاهی اوقات به مامانم داشتم، دخترم به من داشته باشه، دوست ندارم مادر باشم. اما
صبر.
-
تاریخ: 1398/12/24 ساعت: 23:00
این شکلی نیست که من نتونم صبر کنم برای چیزی. این شکلیه که من اصلا با مفهوم صبر در قدم اول آشنا نیستم. اولین روزهایی که با فرزانه بودم، یک بار توی اتاق دیتای زیرزمین، که نور روی زمینش میفتاد، ازش پرسید
List 10 things that make you really happy
-
تاریخ: 1398/12/24 ساعت: 23:00
یک مسئلهای پیش اومده، و بابتش ناراحتم، و استرس دارم. مینویسم که شاید بتونم یکم بهتر فکر کنم. ۱. زیستشناسی. نیاز به شناختن عمیق من نیست حقیقتا. من عمیقا شیفته اینم که بدونم توی سلول چی میگذره، هورم
و دوست دارم خوب باشم، یکم کمتر خشمگین.
-
تاریخ: 1398/12/24 ساعت: 23:00
یک بار هم گفتم که دوست ندارم به هیچ وجه شبیه مامانم باشم. بذار یکی از دلایلش رو بگم؛ این که هیچوقت جایی نبود که بتونی بهش پناه ببری. یعنی من خیلی از افراد رو دیدم، که وقتی ناراحتند، با مادرشون حرف می
540
-
تاریخ: 1398/12/24 ساعت: 23:00
میدونی عزیزم، مشکلم اینه که خیلی از همهی اینها، در واقع تقصیر من بود. توی این مدت، خیلی خیلی وقتها، کاملا بیتوجه بودم. یک بار در وصف یک نفر، به فرزانه گفتم که «خودخواه نیست، ولی خودمحوره.» انگار
You've seen it all before, And you've knocked on all the doors, But tomorrow is a funny looking one
-
تاریخ: 1398/12/24 ساعت: 23:00
داشتم میگفتم که توی زندگی هر فردی، یک سری وقتهای خوبی هست که خیلی تلاش میکنه و میخونه و از خودش راضیه و وقتهای خیلی خیلی بیشتری هست که یک مشکلی وجود داره، و تلاش خیلی زیادی نمیکنه، یا حتی اصلا
Our love is a river long, the best right in a million wrongs
-
تاریخ: 1398/12/24 ساعت: 23:00
فکر کنم میتونم از این شروع کنم که خونهام، شب با صبا در حین ویدئویی که از یوتیوب گذاشته بود، میخوندم و این خیلی شبیه خونه بود. با هم راجع به صورتهای فلکی حرف زدیم و مامان رو مسخره کردیم و خندیدیم.
اسفندها
-
تاریخ: 1398/12/24 ساعت: 23:00
با صبا کلا زیاد حرف نمیزنم در حالت معمول، ولی به هر حال نصف حرفهامون به مهرسا برمیگرده. امروز که داشتم از پلهها پایین میومدم، یاد هزاران دفعهای افتادم که مهرسا رو -از وقتی که یکی دو ماهش بود، تا
Oh, we just died curious
-
تاریخ: 1398/12/24 ساعت: 23:00
یک صحنه از زنان کوچک بود که من رو عمیقا ترسوند. این شکلی بود که مگ، که با مرد مورد علاقهاش که معلم بود و فقیر بود، ازدواج کرده بود و بعد از مدتها، یک چیزی که قیمتش بالا بود، خریده بود و پشیمون شده ب
در ستایش اصالت.
-
تاریخ: 1398/10/26 ساعت: 11:16
یکی از همکلاسیام اسمش امیرحسینه. با وجود این که به جز من صرفا نه نفر دیگه توی کلاسمون بودند، من تا دو هفته اول متوجهش نشده بودم. وقتی هم متوجهش شدم که از استاد زیست ترم یکمون بهترین سوال کل تاریخ آموز
مشهد، خونه.
-
تاریخ: 1398/10/26 ساعت: 11:16
باید برم مهمونی فاطمه. یه چیزی برای فرزانه گرفتم که دل تو دلم نیست بهش بدم. نه این که چیز خیلی خیلی خاصی باشه، صرفا به سختی جلوی خودم رو گفتم که از دیروز بهش نگم که «یه چیزی برات گرفتم». برای من حقیقت
صرفا هی مکثش بیشتر میشه.
-
تاریخ: 1398/10/26 ساعت: 11:16
دیالوگ هر از چندگاهی من و بابام: - بابا، حالا جنگ میشه؟ - نه
526
-
تاریخ: 1398/10/26 ساعت: 11:16
عزیزم، آرزوی قلبی مادرت توی نوزده سالگی این بود که یک بار مثل انسانهای کوشا و بادرایت، و برای تنها سه هفته، خیلی خیلی خیلی زیاد درس بخونه و دوره امتحانات زیبایی رو بگذرونه، و کمتر دراما کویین باشه. بذار ببینیم بالاخره توی ترم سه این آرزو رو برآورده میکنه، یا باز هم فقط حداقل یک سال از زندگیش کم میکن...
ظهر به فرزانه گفتم که به معنای واقعی کلمه، با واژه «حزب باد» آشنا شدم.
-
تاریخ: 1398/10/26 ساعت: 11:16
توی زندگی من چند نفر هستند که طرفدار نظامند، و واسشون ناراحتکننده بوده ماجراهای اخیر. و برام مهمند اون چند نفر. به هر حال من خوشم نمیاد که خودم رو اینجا سانسور کنم، و دلیلی هم نمیبینم به هر حال. فک