هر روز به پگاه پیام میدم که «پگاه، واقعا چه خبره توی این مملکت؟» - تاریخ: 1398/10/26 ساعت: 11:16
عزیزم، دیگه نمیفهمم واقعا. و میدونی، من الان به جنگ خیلی فکر نمیکنم، ازش هم نمیترسم، چون درکی ازش ندارم. چیزی که من الان ازش واقعا وحشت میکنم، اینه که من با این آدمها از یک ملیتم. نزدیکم هستند.xa0
530 - تاریخ: 1398/10/26 ساعت: 11:16
فردا امتحان ریاضیات مهندسی دارم، سطحم در تبدیل فوریه فقط کمی از یک جلبک تکسلولی بیشتره، و چیزی که تمام ذهنم رو مشغول کرده، اینه که چطور ممکنه یک نفر بیاد بگه «صداقت سپاه در پذیرش اشتباهش ارزشمنده»؟
531 - تاریخ: 1398/10/26 ساعت: 11:16
یک بار من خواستم توی دوران امتحاناتم دراما کویین نباشم. ببین چی شد. کاش به همون دوران سوختن همزمان لپتاپ و گوشیم برگردم.xa0
ریضمو. - تاریخ: 1398/10/26 ساعت: 11:16
بذار تعریف کنم که امتحان ریاضیات مهندسیم چطوری شد. این طوری بود که من روز قبلش به زحمت تونستم به شکل حدودی بفهمم چه خبره، و اگه شب هم بیدار میموندم، احتمالا میتونستم کامل بفهمم که چه خبره. ولی ساعت
533 - تاریخ: 1398/10/26 ساعت: 11:16
چون که دوست دارم بیشتر حرف بزنم. اینجا.
512 - تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 7:34
میدونی، گاهی اوقات هم واقعا دوست دارم صرفا پنج دقیقه از سی سالگیم رو ببینم.xa0 ببینم که تا اون موقع چه پیشرفتی در رقصیدن کردم، توی خونه زیبا و عجیب غریب معمولینمایی زندگی میکنیم یا نه، موهام به چه ا
یا به طور کلی یه چیزی بگو. - تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 7:34
بیاین برای من تعریف کنین که چه خبر. (پیشنهادهایی برای چگونگی فرار کردن از خواب، به انسانهای غمگینی که فردا هشت صبح کلاس ریاضیات مهندسی دارند). (و ارائه میکروبشون رو آماده نکردند).
و موضوع دقیقا حرفهای مسخره نیست، موضوع فردیه که باهاش میتونی دربارهشون حرف بزنی. - تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 7:34
میدونی عزیزم، وقتی دبیرستانی بودیم، فاطمه وقتی عصبی بود از دستم، بهم میگفت که یکم آرومتر حرف بزنم، و یا این که خیلی جیغ جیغ میکنم. از وقتی اومدم دانشگاه هیچکس همچین چیزی بهم نگفته. ممکنه بخشیش ب
19.19 سالگی - تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 7:34
امروز داشتم درس میخوندم، و این آهنگ پلی شد. مثل هر باری که تا حالا شنیدمش، فک کردم که این رو باید وقتی تنها توی اتوبوسی، یک اتوبوسی که وسط جنگلهای سبزه، و اون جنگلها مرطوبند، انگار که بارون اومده،
516 - تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 7:34
عزیزم، دارم تلاش میکنم به خودم باور داشته باشم. و کاری که به نظرم درسته انجام بدم. از جمله این کارها اینه که تصمیم گرفتم وقتی حوصله ندارم درس نخونم. خودم رو مجبور به کاری نکنم کلا. مثلا به این نتیجه
مثل این میمونه که بعد از یه روز طولانی، برسی خونه و ولو بشی و چایی بخوری. - تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 7:34
با دختری که توی اتاق روبهرویی فیزیک هستهای میخونه، توی آشپزخونه حرف میزدم و یه جاش گفت «آدم مگه چقدر زندهاس که چیزی رو که دوست نداره بخونه؟» و یه لحظه خوشحال شدم. مثل همون موقع که با زهرا نشستیم
Morning light - تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 7:34
توی بهار، وقتی فرزانه اومده بود، شب قبل از این که بیاد، یک آهنگی از Lauv کشف کردم به اسم Sad Forever. وقتی فرزانه اومد، حدودا هزار بار آهنگش رو گوش دادیم و موزیکویدیوش رو نگاه کردیم. بعدش که رفت، کل
سر کلاس تاریخ تحلیلی اسلامی - تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 7:34
شیش ساعته دارم فک میکنم چطور ممکنه یه نفر بگه «من به خاطر حجاب شهید شدم». ینی بهش فک کن، چطور ممکنه یه فرد زنده چنین چیزی بگه؟
520 - تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 7:34
میدونی، امروز داشتم فک میکردم اگه میدونستم که قراره نسبتا زیاد عمر کنم، ممکن بود واقعا یک سالش رو با این مبادله کنم که یک حدس نسبی داشته باشم که چرا یه نفر سر یه کلاس عمومی کاملا چرند باید جلو، دقیقا جلوی استاد، بشینه و تند تند تماااام حرفهای کاملا چرندش رو یادداشت کنه.xa0
Love, won't you listen to my heart? - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 14:34
به صورت عمیقی میترسم. xa0 احتمالش هست که بتونم به زودی توی یه مجلهای بنویسم. مقالههای تازه مربوط به بیوتک پزشکی رو ترجمه کنم. بابتش واقعا هیجان دارم عزیزم. احتمالش هم هست که بتونم تدریس کنم و حقوق بگ
بعدش تعریف میکنند که چقدرررر طب سنتی معجزه میکنه و اصلا خودشون سرطان داشتند و درمان شدند - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 14:34
واقعا هر وقت یه نفر میگه «قدیما مردم خیلی سالمتر بودند و آمار مرگ و میر خیلی کمتر بود» میل عمیقی پیدا میکنم که آرزو کنم که کاش یه تب طاعونی چیزی بیاد، یا دو سهتا بچه رو بر اثر بیماری از دست بده،
خب، حداقل سلام کردن رو مثه من از 18 سالگی، یا مثه 96ایامون از 20 سالگی یاد نگرفته. - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 14:34
داشتم با مهرسا تلفنی حرف میزدم، و یه جاش ازم پرسید که "تو وقتی میری مدرسه، به دوستات چی میگی؟" من هم در راستای روحیات لطیفی از یک کودک شش ساله توقع داشتم، گفتم که "میرم به دوستام سلام میکنم، ازشون میپرسم حالشون چطوره، بهشون میگم که چقدر دوسشون دارم، تو به دوستات چی میگی؟" و گفت که "من میگم سلام، از ...
احسان هیچوقت امید نداد به من. میگفت زودتر درست رو به یه جایی برسون و فقط برو. - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:55
وقتی بچه بودم، بینهایت دوست داشتم زلزله رو تجربه کنم، دقیقا یکی از آرزوهام بود. هر چقدر هم که دوس داشتم، سرم نمیومد. یه بار یه زلزله پنج ریشتری اومد، حدود پنج سال پیش تو مشهد، که حدس بزنین من کجا بود
شگفتی. - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:55
واقعا دل توی دلم نیست که بزرگ بشم، و برم هر جایی جز اینجا، و بچهدار بشم و یه روز که بچهام دوازده سالهاش بود و میخواستم کاملا تحت تاثیر قرارش بدم از زندگی پرفرازونشیبم، تعریف کنم که «یه زمانی، وقت
500 - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:55
میدونی، موضوع همینه که گفتم، دلم نمیخواد با عنوان «همجنسگرا» شناخته بشم، همون طوری که نمیام بگم که مثلا فلانی استریته، معلم ادبیاته، فلانه، بیساره. دوست ندارم کنار اسمم رنگینکمان باشه. انسان چیزهای مهمتر از گرایشش داره به نظرم. و برچسب زدن واقعا پدیده جالبی نیست.xa0 صرفا میخواستم با این فرد باشم که ...