912 - تاریخ: 1401/12/22 ساعت: 16:56
امروز از آزمایشگاه زود اومدم خونه با عزم راسخ برای استراحت کردن و یک ساعت گذشته توی پینترست داشتم دستور پخت میدیدم. چند روز گذشته واقعا فرسوده شدم و الان حتی نمیتونم بفهمم دقیقا توی ذهنم داره چی میگذره. هفتهی اولم توی آزمایشگاه چندان خوب نبود و مدام اشتباه میکردم، ولی سوپروایزرم امروز پرسید که آیا خ...
Adolescence - تاریخ: 1401/12/22 ساعت: 16:56
کل آخر هفته استراحت کردم؛ تولد کامیلا رفتم، با زهرا توی کافهای که همیشه چشمم رو میگرفت، کلی حرف زدم، تا ظهر توی تختم موندم و توی گوشیم بودم، آشپزی کردم و با هم توی یوتیوب گشتیم و Friends دیدیم. براش آهنگهای تام رزنتال رو خوندم و یک لباس سفارش دادیم چون متوجه شدم من به معنای واقعی کلمه دارم سهتا لباس...
مارچ - تاریخ: 1401/12/15 ساعت: 12:58
من از صبح نود درصد توی تخت بودم و ده درصد بقیهاش هم داشتم Friends میدیدم و یک توتوریال آنلاین ناقابلی هم رفتم و به زور تا آخرش موندم. تنها توقعی که از خودم دارم اینه که پا شم برم حداقل یک خرید کنم که از گشنگی تلف نشم، ولی نهخیر، تخت خیلی کیف میده. هر بار بقیه میگن که یک جا نمیتونند بشینند و از یک کا...
تایتانیک - تاریخ: 1401/12/15 ساعت: 12:58
امشب تایتانیک رو دیدیم. وسط فیلم ازش میپرسم که اگه من توی وضعیت جک بودم، برمیگشت که نجاتم بده، و گفت آره. پرسید که من چی، و گفتم نمیدونم، و واقعا نمیدونم. کسی توی ذهنم نیست که مطمئن باشم براش برمیگردم. بیشتر از همه احتمال میدم که برای بچهام برگردم، ولی خب سخته فهمیدن این که به بچهام چه حسی دارم، وقت...
انگار که به ورژن خودم از بزرگسالی رسیده باشم. - تاریخ: 1401/12/11 ساعت: 21:01
قشنگ انگار خودم رو چشم زدم :)) اینقدر خسته و نیازمند آخر هفتهام که نمیدونی. بیشتر از یک ساعت توی یوتیوب بودم و حتی عذاب وجدان ندارم. دلم میخواست به حال خودم باشم. اینجور وقتهائه که انسان با خودش فکر میکنه من اگه اینجا توی خودم فرو برم، هیچکس نیست که بیرون بکشتم.  یک مفهوم احتمالا نسبتا معروفی هست که...
چهار روز به بهار - تاریخ: 1401/12/11 ساعت: 21:01
ساعت سهونیم شبه و من سه ساعت گذشته داشتم خونهام رو تمیز میکردم و الان پایی برام نمونده. ساعت واقعا نامتداولیه برای تمیزکاری، حتی برای من، ولی تازگیا یاد گرفتم که تمیزکاری باعث میشه یکشنبهها واقعا غمانگیز باشه، بنابراین خرید کردن رو به زور به جمعهشبها کشوندم، تمیزکاری هم با این اوصاف به شنبهشب که در ...
Morning sun - تاریخ: 1401/12/11 ساعت: 21:01
صبح با پریا گزارشم رو مرور کردیم و بعدش میخواستم ویرایشش کنم که دیدم برام کروسان گذاشته روی میزم با همین نوت. قلبم :(  یکی از خوبیهای بزرگسالی اینه که خودت رو شناختی و میفهمی وقتهایی که بدقلقی باید چی کار کنی. مثلا گاهی اوقات توی بدمینتون پشتسرهم اشتباهات احمقانهای میکنم (اگه کل متد بازی کردن من اشت...
مقادیری غر - تاریخ: 1401/12/2 ساعت: 15:07
چیزی که من در رسول خیلی تحسین میکنم، اینه که اصلا منتظر تایید بقیه نیست. ما دو روز اول هفته lecture داریم از دو مبحث مختلف، و جمعهها هم tutorial، توی tutorial باید سوالاتی که بهمون داده میشه از lecture جواب بدیم توی خونه، و بعد سر کلاس با هم بحث کنیم. رسول سر lectureها گوش میکنه، ولی به tutorial هیچ...
نیمهشب - تاریخ: 1401/12/2 ساعت: 15:07
یک صحنه از دبیرستان یادمه که از بوفه شیرکاکائو گرفته بودم و داشتم سمت کتابخونه میرفتم و با خودم فکر کردم که شاید یک زمانی بیشتر اوقات تنها باشم، و از فکرش واقعا بدم نیومد. فکرم از اینجا میاومد که توی دبیرستان من واقعا هر لحظهاش با فرزانه بودم. اگه فرزانه توی مدرسه بود و من هم توی مدرسه بودم و قهر نب...
اسفند - تاریخ: 1401/12/2 ساعت: 15:07
میدونی، به گذشته که فکر میکنم، دیگه شبیه یک زندگی دیگه به نظر نمیرسه. دیگه از پشت شیشه نمیبینمش، برای خودمه. داشتم فکر میکردم به اون موقع که سوم راهنمایی بودم و کلی التماس کرده بودم که برام "من پیش از تو" بگیرند و یادمه که سی تومن بود و یادمه که گرون بود و یادمه که بعد از خوندنش تا مدتها اعصابم خرد ...
هفتهای که عدسپلوم هیچ مزهای نداشت و کشمشهاش سوخته بودند. - تاریخ: 1401/11/13 ساعت: 23:55
پریا خیلی سوپروایزر خوبیه. باهام مهربونه، بهم اعتماد میکنه، از بالا به پایین نگاه نمیکنه، هر ایدهای که میدم، منطقی بررسی میکنه و اگه خوب باشه استفاده میکنه، اگه نباشه میگه چرا نیست. گاهی اوقات کاملا آشفته است. من معمولا توی آزمایشگاه آشفته نمیشم، چون این تهش برای من یک روتیشنه، ولی برای پریا پروژهی ...
I follow rivers - تاریخ: 1401/11/13 ساعت: 23:55
من همیشه توی تصور خودم خیلی به کار دل نمیدم. یعنی یک زمانی یادمه که میرفتیم بیرون و وقتی شب برمیگشتیم، مینشست درس میخوند و من فکر میکردم اصلا و ابدا حاضر نبودم بعد از چند ساعت پیادهروی و فلان و بیسار، ساعت ده شب تازه شروع کنم به درس خوندن. ولی الان واقعا کارهای زیادی دارم میکنم؛ صبح ساعت هفت بلند می...
گوگلمیت - تاریخ: 1401/11/13 ساعت: 23:55
بعضی اوقات دلم چنان از غم پر میشه و انگار نمیتونم بنویسم ازش. اینجا رو باز میکنم و شروع میکنم ازش نوشتن، و انگار که لغزنده باشه، سر میخورم به جای دیگه. موقع صحبت کردن هم همین میشه. انگار دایرهی لغاتم در این زمینه چندان گسترده نیست. دوتا جمله میگم و دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه که بهش اضافه کنم. دلم خیلی...
هجده دی - تاریخ: 1401/11/1 ساعت: 20:53
من خیلی به اون معمای Sex Education فکر کردم. همین که چطور میتونی هرجایی تلاش کنی کار درست رو انجام بدی و در نهایت به همه صدمه بزنی. انگار دارم وضعیت خیلی خاصی رو توصیف میکنم، نمیدونم من دارم اشتباه زندگی میکنم یا چی که این وضعیت اینقدر در شکلهای مختلف برام پیش میاد.  واقعا برام مسئلهی جالبی بود، چون...
باغ گیاهشناسی - تاریخ: 1401/11/1 ساعت: 20:53
خیلی بامزه است، ولی من از یکی دو هفته پیش دچار یک انقلاب روحی شدم؛ با غذام سالاد میخورم و عصرها میرم قدم میزنم. میفهمم مکانیسم پایهاش چیه، ولی دقیقا شاید نتونم توضیح بدم. گاهی اوقات با خودم به یک تعادلی میرسم و وقتی به اون تعادل میرسم، حفظ کردنش راحته نسبتا. چرخهای از اعتماد به خودم و حفظ کردن اون ا...
ژانویه - تاریخ: 1401/11/1 ساعت: 20:53
این چند روز هی دنبال فرصت میگشتم که بنویسم و با شروع شدن روتیشنم، واقعا کل روزم پره. دقیقه به دقیقهاش. دوست ندارم اینقدر سرم شلوغ باشه که نفهمم دارم چی کار میکنم. اگه ننویسم هم قطعا نمیفهمم دارم چی کار میکنم. کار آزمایشگاه سختتر از چیزیه که فکر میکردم. اول از همه، باید آزمایشگاه و آدمهاش رو بشناسی، ...
- تاریخ: 1401/7/11 ساعت: 1:48
دارم تلاش میکنم کنترل کارها رو از دست بابام خارج کنم تا دست خودم باشه. الان به خودم امید بیشتری دارم. بیشتر میدونم چه خبره و پیگیرترم. امروز رفته بودیم ارز بگیریم و روی حرف خودم پافشاری میکردم اگه فکر میکردم درسته. بهش میگم که با وجود این که من اینقدر درگیر بودم و در جریانم، حرف یک مرد پنجاهسالهی رن...
اولین روز - تاریخ: 1401/7/11 ساعت: 1:48
بالاخره خونهی خودمم و دقیقا به همون خوبیه که فکر میکردم، فقط وان نداره که حالا فدای سرش. ذهنم هزار جا هست و مثلا ششصد جاش به مهاجرت مربوطه. اتاقمم هنوز خیلی کار داره برای انجام دادن، ولی ساعت یکه و منم فردا کلاسهام شروع میشه. سوال پیش میاد که خب اینجا دارم چه غلطی میکنم پس. نیاز به نوشتن داشتم. اینج...
امروز و فردا - تاریخ: 1401/7/11 ساعت: 1:48
امروز بلند شدم و با توکل بر خدا و یک نقشهی آفلاین توی گوگل که نمیدونستم اصلا موقعیت من توش آپدیت میشه یا نه و بدون سیمکارت و اینترنت از خوابگاه اومدم بیرون. واقعا یکم ترسناک بود. کلاس آلمانیم ولی محشر بود. در طول روز با حدودا بیست نفر حرف زدم و آشنا شدم. مهربون و گرم برخورد میکنند و از اول روز کمتر ...
833 - تاریخ: 1401/3/12 ساعت: 2:50
به صورت کلی خیلی بابت احساسات منفیام شرمندهام و احساس گناه دارم. فکر کنم واقعا همچین چیزهایی رو سرکوب میکنم توی خودم. نمیدونم چطوری منتقلش کنم، ولی این شکلی نیست که بابت تنفر از یک فرد رندوم بابت یک چیز بهحق عذاب وجدان بگیرم؛ بیشتر این شکلیه که مثلا اگه یک نفر که دوستش دارم یا ازش خوشم میاد، کاری کن...