اتاق بههمریخته و بیستوسهسالگی
-
تاریخ: 1402/9/7 ساعت: 13:02
قبلا میگفتم که چیزی غرقم نمیکنه. احساسات، هرچقدر هم شدید، میگذرند و من تقریبا همیشه حالت ثابتی دارم. میدونم واقعا انگار خوشی زده زیردلم، ولی یک جایی دیگه دلم نمیخواست ازم محافظت بشه، حتی اگه بهاش این باشه که اینقدر خسته و ضعیف باشم. دلم میخواست هرازگاهی توی غم غرق باشم. نهچون دوستش دارم؛ فقط احساسات...
Umrika - Dustin O'Halloran
-
تاریخ: 1402/8/18 ساعت: 13:03
هی میگم که امروز مینویسم و بعد نمینویسم. روزهای نسبتا سختیه با مشکلات نهچندان شاعرانه و وقتی واقعا بهش فکر میکنم، نمیدونم اصلا از چی میخواستم که بنویسم. وسط همهچیز، دستپختم به شکل معجزهآسایی از پارسال خیلی بهتر شده و الان واقعا هر غذایی میخورم، اشک توی چشمانم حلقه میزنه از فکر این که من همچین چیزی د...
بیستوسه
-
تاریخ: 1402/7/27 ساعت: 23:30
فکر میکنم هر چیزی هم که بنویسم، تهش اینه که معنیای توی زندگی پیدا نمیکنم. نه با لحن افسرده؛ با لحن خنثی. زندگیم ایدهآله؛ نه به این معنی که در قلههای رفاه زندگی میکنم، که همهچی سرجای خودشه. نگران پول نیستم خیلی، نزدیک به طبیعت زندگی میکنم، کسی اذیتم نمیکنه، سرکارم خوبه، پارتنر خوبی دارم. هیچی نیست که...
And there may not be meaning, so find one and seize it
-
تاریخ: 1402/7/27 ساعت: 23:30
پریشب یک خواب عجیبی دیدم که توش مصرانه میخواستم خودکشی کنم. آخرش که اقدام کردم، عمیقا پشیمون و وحشتزده شدم. اصلا نمیدونی. زندگیای که قبلش کاملا خالی بود، حالا قشنگترین چیز ممکن به نظر میرسید. الان من اصلا و ابدا به خودکشی فکر نمیکنم، ولی وقتی از خواب بیدار شدم، فکر کردم شاید نشونهای از این بود که ق...
Flame
-
تاریخ: 1402/7/27 ساعت: 23:30
توی رابطهمون کم پیش میاد احساساتی و قلبی باشم و مخصوصا در مقایسه با قبل گاهی اوقات برام عجیبه. خیلی به بزرگ شدن باید مربوط باشه. نکتهی جالبش ولی اینه که هرچقدر توی حرفهام نیست، توی حرکات و زندگیم هست. توی تصمیمهام همیشه اولویته. موقع عصبانیت همیشه خودم رو کنترل میکنم. تقریبا همیشه حواسم بهش و رفتار ...
سیزن جدید
-
تاریخ: 1402/7/17 ساعت: 12:57
دو روز پیش برگشتم و از اون موقع فقط یللی تللی. یک خاصیت واقعا جالبم در بزرگسالی همینه که وقتی دلم یللی تللی بخواد، یللی تللی میکنم. اصلا بحث این که حالا بیا مفیدش کن و اینها نیست. هرچی هم فکر میکنم، به نظرم کار اشتباهی نمیاد. وقتی میل بهتر بودن توت هست، یک چیزی، ولی وقتی تنها چیزی که دوست داری، اینه...
که شاید یک روز برگردم و فکر کنم تموم شد
-
تاریخ: 1402/7/17 ساعت: 12:57
امروز حالم بهتره و دیگه دوست نداشتم فقط توی توییتر بگردم. بهخاطر همین گفتم بیام آرشیو یکی دو سال اخیر اینجا رو بخونم تا شاید یک ایدهای پیدا کنم. خیلی غمانگیز بود ولی. کلی به روزهای خاکستری اشاره کرده بودم و یادمه امیدوار بودم بگذرند، ولی هنوزم روزها همونقدر خاکستریه. توی خوشحالترین روزها هم یک درصد ...
یک نفس آرزوی تو
-
تاریخ: 1402/7/17 ساعت: 12:57
به نظرم یکی از چیزهای خوبی که از این سفر دراومد، امید به آینده بود. جدا از حجاب و این صحبتها، یک جاییش ما داشتیم نوهی خالهام که شهری جز تهران زندگی میکنه و خانوادهی سنتیتری داره، قانع میکردیم که چشموگوشبسته نره پزشکی بخونه و نره تجربی به امید پزشکی و یک لحظه به خودم اومدم و واقعا فضای خونه رو تحسین ...
از درودیوار
-
تاریخ: 1402/7/3 ساعت: 16:49
توی شهری که من زندگی میکنم، زمستون کلی اعتصاب رانندههای اتوبوس داشتیم. کل شهر هم برپایهی اتوبوس. واقعا دیوانهکننده بود گاهی. رانندهها حقوق بیشتر میخواستند و راهشون هم همین بود تا این که در نهایت هم فکر میکنم واقعا حل شد. البته من هیچوقت دنبالش نرفتم تا قطعی بدونم. توی این ماجرا برای من خیلی جالب بود...
نزدیک به بیستوسهسالگی
-
تاریخ: 1402/7/3 ساعت: 16:49
چند وقت پیش داشتم با کلم حرف میزدم و به این اشاره کرد که به ساعت خوابش گیر میدادم و تلاش میکردم درستش کنم، که واقعا برام جالب بود. خودم هم یادم میاد که یک زمانی تلاش میکردم همهچیز و همهکس رو درست کنم، ولی نمیتونم به خود الانم ربطش بدم. الان واقعا اکثر مواقع هیچ اهمیتی نمیتونم بدم. یعنی واقعا اوج تلا...
فرار از اضطراب
-
تاریخ: 1402/7/3 ساعت: 16:49
من همین الان داشتم فکر میکردم و متوجه شدم کلید کلی در روند همهی آزادیهای کسبشده توی خانوادهی ما همین بوده که بعد از کلی مذاکرهی منطقی و دعوا و بحث بینتیجه، مامانم شانسی دیده یک خانوادهی دیگه روششون اصلا همونه و به آنی متحول شده. عصبانی نمیشم، فقط برام جالبه. دیشب خیلی بهم خوش میگذشت و با این حال دوق...
میدون ولیعصر
-
تاریخ: 1402/6/26 ساعت: 13:51
پارسال که من ایران بودم، موقعی که از میدون ولیعصر رد میشدیم، دو متر از پرهام فاصله میگرفتم و شالم که حتما از قبل روی سرم انداخته بودم. یک بار با BRT یک ایستگاه رفتم از سر ترس. یک نگرانی همیشگی بود. پریروز از اونجا سه بار رد شدیم. سه بار گفتند "خانوم شالت رو بنداز" و هر سه بار توجهی نکردم. یک بار گفت...
شهریور
-
تاریخ: 1402/6/26 ساعت: 13:51
من خیلی انسان ترسویی هستم و خودم کاملا واقفم. سر فیلم ترسناک دیدنهامون این خیلی به چشمم میاد. اتاق فرار که رفته بودیم ولی به شکل حیرتانگیزی شجاع شده بودم و جلوتر از بقیه میرفتم. دلیلش هم این بود که اولهاش فکر کردم من واقعا فقط دو دقیقه با سکته فاصله دارم و اگه تلاش نکنم برای شجاع بودن، دووم نمیارم. ...
زندگی رو تکهتکه تجربه کردن
-
تاریخ: 1402/6/26 ساعت: 13:51
من قبلا خیلی متمدنانه و فلان میگفتم درسته که من به اسلام اعتقاد ندارم ولی مسلمانان روی چشمم جا دارند و فلان. حالا نه با این شدت، ولی کلا خیلی مهربان و باز بودم. الان دیگه نمیتونم. واقعا آخرای صبرمه. حتی مامانم دیشب وسط جاده شالش رو درآورده بود که برای اون واقعا اولین باره. مامانم تنها لینک من به اسل...
خونهها
-
تاریخ: 1402/6/9 ساعت: 15:04
رسول travel anxiety داره و من تا مدتها مسخرهاش میکردم که همچین چیزهایی از خودت درنیار، ولی الان خودم تقریبا از استرس حالت تهوع دارم و واقعا کارما. نکتهی واقعا عجیب اینه که هیچکس به من کاری نداره. حتی بابام بهم گیر نداده که "پاسپورتت رو برداشتی؟ گوشیت رو برداشتی؟ چمدونت رو برداشتی؟ کفش پوشیدی؟" که وا...
۹۵۷
-
تاریخ: 1402/5/31 ساعت: 13:37
من واقعا حس میکنم یک ماه هم با کسی جز پرهام حرف نزنم، اوکی میمونه حالم و این خیلی ناراحتم میکنه. شجاعتش رو دارم، ولی اصلا انگیزهای ندارم با آدمها رابطهای برقرار کنم و این شبیه من نیست. انوجا میگه تاثیر امتحانه، و امیدوارم که باشه و احتمالش هم زیاده که باشه، چون استرس امتحان قشنگ من رو آروم آروم میخو...
نزدیک به سپتامبر
-
تاریخ: 1402/5/31 ساعت: 13:37
چند شب پیش با انوجا بیرون بودم و توی اتوبوس براش تعریف میکردم که چقدر دلم تنگه و اشک توی چشمهاش جمع شده بود :)) دلتنگیم در این حد مشخصه یعنی. دو ثانیه فکر کنم گریهام میگیره. دیشب صبا عکس دختر دخترخالهمون رو فرستاده و اینقدر بچه بزرگ و قشنگ شده که نمیتونم صبر کنم برای بغل کردنش. قبلا راجع به پرهام م...
خوابگاه
-
تاریخ: 1402/5/22 ساعت: 19:04
موقع ناهار توی سلف پادکست گوش میدم و امروز و دیروز داشتم به پادکست رادیو مرز راجع به خوابگاه گوش میدادم، بعد هی بیشتر دارم ناراحت میشم از فکرش. نمیدونم، شاید نظر بقیه متفاوت باشه، ولی من الان که دارم بهش فکر میکنم، مقدار زیادی سختی بیدلیل داشت. منم الان یک ساله که روی پای خودم زندگی میکنم و اینم سخ...
August
-
تاریخ: 1402/5/17 ساعت: 18:30
واکنش من به دلتنگی بیحس کردن خودم بوده. مشغول شدن با کارهای دیگه و نادیده گرفتن این که حالت دیگهای هم ممکنه. میگفتم حالا درسته پیش هم نیستیم، ولی ویدئوکال هم خوبه، یا اصلا من از مامان و بابام که دورم، رابطهام باهاشون عمیقتره. بعد این روزها به این فکر میکنم که یک ماه دیگه پیششونم و خشک میشم. واقعا خش...
Soon Soon
-
تاریخ: 1402/5/17 ساعت: 18:30
امروز هوا بالاخره آفتابیه و بارون نمیاد. منم خوشحالم. تیشرتهای جدید دارم و یک فلاسک (؟) جدید. درسهام خوب پیش میره فکر میکنم. دو هفتهی دیگه بالاخره امتحان میدم و راستش یکم خوشحالم که داره تموم میشه. نمیدونم میرسم تموم کنم یا نه، ولی خیلی چیزها یاد گرفتم توی همین مدت و از خودم بهنسبت راضیام. میتونستم ...