میل به صبحانه خوردن با دیگران
-
تاریخ: 1403/2/23 ساعت: 13:46
دیروز رفتیم دریای بالتیک. اولین بارم بود. چهار کیلومتر با پاهای برهنه راه رفتیم و آخرش به گریه خیلی نزدیک بودم. شبش Encanto دیدیم و از چیزی که یادم بود، قشنگتر بود حتی. از سفر کردن با دیگران میترسیدم، ولی در عین این که ارتباط عمیقی نداشتیم، واقعا سفر خوشایندی بود. هنوز نمیتونم صداقت و مهربونی رو با ...
اواسط بهار
-
تاریخ: 1403/2/23 ساعت: 13:46
فواد وقتی پیشمه، دو دقیقه نمیتونه ساکت بمونه. تا یک ثانیه سکوت میشه، میپرسه "خب دیگه چه خبر؟". بهش میگم بذار راجع به موضوعات واقعی حرف بزنیم و چرتوپرت نگیم، ولی نمیذاره که. پیش خودم فکر میکنم، و میبینم منم چیزی برای گفتن ندارم. هرچی برای گفتن هست، ته ته دلم میگذره. همراه کلی غم. هیچیش برای یک گفتوگو...
آپریل برفی
-
تاریخ: 1403/2/11 ساعت: 16:09
به بهانهی آروم و بیحاشیه بودن زندگی، نوشتن رو عقب میندازم و فکرها توی ذهنم میمونند و فراموششون میکنم. میدونی، خوب میشه اگه با کسی از فیلد خودم توی رابطه باشم. اینقدر دوست دارم برای یک نفر تعریف کنم که دارم توی آزمایشگاه چی کار میکنم. اینقدر دوست دارم کسی دقیقا پیشرفتم رو بفهمه. وقتی تزم رو تموم کردم...
I'm looking for a way out
-
تاریخ: 1403/1/20 ساعت: 16:34
امشب با فواد قرار بود برم قدم بزنم، ولی هوس رستوران ایرانی کردم و رفتیم که بریم، ولی وقتی رسیدیم، دیدیم که بسته است و یک رستوران رندوم قشنگ اطرافش رفتیم. یک آقای سیاهپوستی گارسون بود و تا نمای ما رو دید، شروع کرد انگلیسی حرف زدن و گرم و مهربون بود. فواد اینقدر خوشش اومده بود که گفت اسمش رو میپرسه وق...
شش ماه به بیستوچهار سالگی
-
تاریخ: 1403/1/20 ساعت: 16:34
دیشب دو ساعت خوابیدم. ساعت پنج صبح داشتم تفریحی دنبال آپارتمان میگشتم. بلند شدم و اتاقم رو بالاخره تمیز کردم و یک بار سنگینی از دوشم برداشته شد. لحاف و پتوم رو توی ماشین لباسشویی انداختم، ویدئوکال رفتیم و چایی میخوردم. آخرش خوابم گرفت و ساعت دوی ظهر در حالی که بیرون بارون میاومد و میخورد به پنجرهام،...
واقعا عجیبه که شب نمیمونه.
-
تاریخ: 1403/1/20 ساعت: 16:34
چند روز پیش به این نتیجه رسیدم که اسم دخترم رو بهار بذارم. هر بار اومدنش تا عمق دلم رو گرم و تمیز میکنه. امروز خیلی خوشحال بودم، دیروز هم خیلی خوشحال بودم، احتمالا فردا هم خیلی خوشحال باشم. اتفاق خاصی هم نمیفته، فقط شکوفهها رو میبینم و دلم باز میشه و تمام این زمستون و پاییز زخمهاش محوتر و محوتر میشه...
از سری ماجراهای بیستسالگی
-
تاریخ: 1402/12/14 ساعت: 15:41
دارم تلاش میکنم بیشتر عصبانی بشم. نمیتونم دلیلش رو دقیقا توضیح بدم، ولی حس میکنم انسانها گاهی اوقات شایستهی تحمل شدن نیستند یا این که عصبانی شدن شاید اون لحظه رو سختتر کنه، ولی در نهایت زندگی رو بهتر میکنه. هنوز به مرحلهی نشون دادن عصبانیت نرسیدم، ولی به این نتیجه رسیدم که اولین قدم در این جهت همینه...
Proper adult بودن و دیدن گذر زندگی
-
تاریخ: 1402/12/14 ساعت: 15:41
باید این هزارمین پست اینجاست. همم. میخواستم بگم جالبه، ولی واقعا نیست. امروز رفتیم دریاچه. تصوری که توی ذهنم بود، قدم زدن برای دو ساعت و بعد قایقسواری بود. ولی رفتیم و چون دو قطره بارون روی صورتمون نشست، مستقیم از اتوبوس پیاده شدیم و رفتیم یک کافه کنار دریاچه. جای قشنگی بود. بعدش که بارون بند اومد -...
Rose tea
-
تاریخ: 1402/12/14 ساعت: 15:41
امروز هی زیر امواج غم غرق میشدم. Quite literally. سر جلسهی آزمایشگاهمون یهو فکرم میرفت سمت دیشب و دلم میخواست گریه کنم. الان هم دوست دارم گریه کنم. قلبم پره و دوست ندارم بهزور خالیش کنم. کلی بغلش کردم و فکر میکنم خداحافظی مناسبی بود درکل. ترک شدن و ترک کردن جفتش ناخوشاینده، ولی این که یک نفر بره و ب...
Achilles Come Down
-
تاریخ: 1402/11/22 ساعت: 20:33
سوپروایزرم همیشهی خدا داره یک کاری میکنه. هر ثانیهی روز یک بهرهای داره. رسول هم همینطوره. تکهکلامش این بود که "بلند شو، وقت نداریم." من میدونم که وقت زیادی نداریم، ولی اصلا چیزی پیدا نمیکنم که براش عجله کنم. حسودیم میشه بهشون. دلم میخواست من هم مثل اونها با یک چیزی obsessed بودم و از زندگیم یک چیزی ...
Not lost, just wandering
-
تاریخ: 1402/11/22 ساعت: 20:33
یک جا نگاه کردم و دیدم رومنس اون جایگاهی که قبلا برام داشت، نداره. مهاجرت واقعا دیدم رو تغییر داد. برای یک نفر که مرتب پدر و مادرش رو میبینه، خواهرش رو میبینه، برادرزادهی دهسالهی تخسش رو هدایت میکنه، برادرزادهی سهماههی بینهایت قشنگ و خوشخندهاش رو بغل میکنه، و استعداد بیشتری در نگه داشتن دوستهاش داره...
In your head
-
تاریخ: 1402/11/22 ساعت: 20:33
احساس میکنم خیلی تغییر کردم. مهمترینش اینه که دنبال تماشا شدن نبستم. اون حس missionای که میخواستم، پیدا کردم و کاری رو میکنم که باید بکنم و نه کاری که فکر میکنم بقیه ازم توقع دارند. عاشق آزمایشگاهمام. انسانهای بالغی که چنان در جزئیات یک پروسه غرق شدند، انگار چیزی مهمتر از این توی دنیا نیست. داشتم ت...
لحظات پراکنده
-
تاریخ: 1402/10/27 ساعت: 1:32
با یکی از بچههای سالپایینیمون که ایرانیه، خیلی خوب کنار میام. وقتی داشت میاومد آلمان، دائما سوال میپرسید، من رو روانی کرد و قطعا first impression خوبی نداشتم ازش. حضوری ولی همینطوری چرتوپرت میگیم و میشنویم و خوش میگذره. توی مهمونی قبلی با هم میرقصیدیم و دیشب هم بهش گفتم وقت رقصه. گفت توبه کرده، ولی ...
روز آخر سال
-
تاریخ: 1402/10/13 ساعت: 17:47
معمولا هرچی که بتونم از زندگی میکَنم و حالا برام عجیبه این موقعیت که میتونم به یک نفر بگم دوستش دارم و میدونم که هر کاری که شروع کنم، reciprocate میشه و باید جلوی خودم رو بگیرم که کاری نکنم و چیزی نشون ندم، چون آیندهای نیست و مهمتر این که همون آیندهی نداشته گذشته رو هم خراب میکنه. هرچقدر هم کل این م...
lost in pace
-
تاریخ: 1402/10/9 ساعت: 9:06
امروز داشتم دنبال یک کانالی توی تلگرام میگشتم و تصادفی به یک پیام از یکی از دوستهام رسیدم که قبلا خیلی نزدیک بودیم. پیامش طولانی و پر از محبت بود و توی اون لحظات قطعا آرامشبخش. نمیتونم انکار کنم که من سهم خودم رو از محبت توی این زندگی دریافت کردم. فکر میکنم سهم خودم رو از محبت به انسانهای دیگه هم دا...
Strong like the sky
-
تاریخ: 1402/10/9 ساعت: 9:06
از پارسال این عادت رو پیدا کردم که هرازگاهی نصفهشبها آهنگ ایرانی میذارم و میرقصم. خیلی زندگی بامزه است. یک بار دختر هندیه بهم گفت که دوست داره توی اتاق تنهایی برقصه و منم فکر کردم -و شاید بهش هم گفتم- که مگه دیوانه است. خلاصه دیشب هم برنامه همین بود. صبح بلند شدم، کولهپشتیم رو برداشتم و اومدم برلین....
to be continued
-
تاریخ: 1402/10/9 ساعت: 9:06
چند بار بهم گفت که به کسی نزدیک نمیشه for its sake. یعنی به صمیمیت نیازی نداره، و انگار براش اینطوری بود که when it happens, it happens. من اون موقع خیلی بهش فکر نکرد. در واقع اول فکر کردم منم همینطور. بعد فکر کردم حالا شاید نه همیشه. این مدت پس ذهنم موند و این دو سه روز بهش بیشتر فکر کردم و الان ت...
زندگی هنوز عادی نشده.
-
تاریخ: 1402/9/27 ساعت: 21:57
دوست دارم بنویسم، ولی زندگی سریع و شدید میگذره و من همیشه overwhelmedام. احساسات دیگه قاطیش. ادعا کردم که باهوشم و زندگیم رو خوب هدایت میکنم، و چالشهای جدید و سختتر پیدا کردم. امشب تنهام و دارم چتهای قدیمی رو میخونم. در حد شش هفت سال پیش. جالبه که خیلی هم فرق نکردم. جالبه که زندگی چقدر حجیمه. چقدر ا...
آتش
-
تاریخ: 1402/9/7 ساعت: 13:02
دیشب برای اولین بار توی این شهر خونهی خودم نخوابیدم و واقعا جالبه. پیش انوجا بودم و اصرار داشت که بمونم و به نظر میاد که منم هیچ استقلال عملی در برابر این دختر ندارم. خیلی از خونهی بقیه موندن بدم میاومد. حس میکردم آدم باید در نهایت پنج دقیقه قبل از خواب با خودش تنها باشه. دیشب ولی بد نبود. صبح هم بل...
نزدیک زمستون
-
تاریخ: 1402/9/7 ساعت: 13:02
اصلا حوصلهی آشپزی رو توی خودم پیدا نمیکنم. پاستا و تن ماهی درست کرده بودم و سر ناهار شوخیطور گفتم I hate this, I hate this so much، و سرم رو بلند کردم و دیدم همه خیره شدند :)) صحنهی عجیبی بود. ضعیف و غمگینم و فعلا انوجا حواسش بهم هست. یعنی زندگی میگذره ولی بابت غذا هر شب عزا میگیرم دقیقا. خیلی به نظ...