تابستون بیستوسهسالگی - تاریخ: 1403/6/4 ساعت: 11:43
امروز صبح دیر بیدار شدم، رفتم آزمایشگاه، استرس و دلشوره داشتم و دلم نمیخواست کار کنم، ولی از قبل برنامه ریخته بودم. کارم زیاد طول کشید و خسته و گرسنه، و توی آزمایشگاه تنها بودم. فکر میکردم ولی که من اینطوری زندگی کردن رو انتخاب میکنم فعلا. نمیتونم دقیقا شرح بدم چرا، ولی فکر میکنم سرمایهگذاری روی زند...
دریاچهها - تاریخ: 1403/5/29 ساعت: 16:23
پا شدیم رفتیم شمال آلمان. به سرمون زد و E-bike اجاره کردیم و از یک شهر به شهر دیگه رفتیم تا به دریا رسیدیم. راهش طولانی بود و آفتاب شدید، و آخرش از دوچرخهسواری حالمون بههم میخورد، ولی خب، ماجراجوییهای جوانی. معمولا وقتی یک کاری با هم میکنیم، منتظر میمونه که من نظرم رو بگم، و مثلا خیلی اوقات غر میزنم...
از سفرهای روزانه به هانوفر - تاریخ: 1403/5/21 ساعت: 1:37
چند وقت پیش در حین تمیز کردن اتاقم به پوشهای رسیدم که از ایران آورده بودم. توش یک سری بلیط مترو و رسید رستوران و کافه بود. یهو یادم اومد که من اینها رو نگه میداشتم. بعدش گریه کردم یکم. هضمش برام سخت بود که یک زمان اینقدر محبت توی دلم بود که بلیط مترویی که با کس دیگهای گرفته بودم، نهتنها نگه داشتم، ک...
Perfect Days - تاریخ: 1403/5/21 ساعت: 1:37
یک روز رو هی دوباره و دوباره زندگی میکنم و در مرحلهای هستم که حتی کمی براش احترام قائلم. دوست دارم یک نفر دنبالم بیاد در طول روز و براش توضیح بدم چطور زندگی میکنم. که صبحها توی راه صبحانه میخورم، چون وقتی توی خونه صبحانه میخورم، اصلا نمیدونم باید با خودم چی کار کنم و حوصلهام سر میره. سوار اتوبوس میش...
خانواده - تاریخ: 1403/5/15 ساعت: 17:53
بعضی اوقات فکر میکنم شاید دارم از خواهر/برادری مفهومی عمیقتر از چیزی که هست میسازم، ولی معدود وقتهایی که با صبا حرف میزنم، همیشه فکر میکنم که عاشقشام. فکر میکنم که نهتنها از من پرحرفتر، که خیلی خیلی مهربونتر و عاقلتره. داشت بهم از یک یارویی میگفت که عمیقا دوستش داشته و در نهایت رفته بهش گفته. ازش پر...
از فکرهای رندوم - تاریخ: 1403/5/15 ساعت: 17:53
نمیدونم چون من اینجا هستم، مردم اینجا به نظرم بامزه هستند، یا واقعا آلمانیها انسانهای جالبیاند. چندتا کانال یوتیوب هستند که میم میسازند از کارهای آلمانیها و یکی از افرادی که من تازگیها پیدا کردم، این دختره است که ادای مادر آلمانیش رو درمیاره. امشب داشتم به بنیامین نشونش میدادم و همزمان فکر میکردم که...
ماجراهای تابستون - تاریخ: 1403/5/15 ساعت: 17:53
دیشب از دوچرخه افتادم و دستم زخم شد و سرم کوبیده شد به زمین. مثل همیشه که موقع زمین افتادن خجالت میکشم، این دفعه هم سریع بلند شدم و وانمود کردم اصلا هم درد نداشت. در حالی که حتی نیفتادم، توی سرعت بالا دقیقا پرت شدم. انوجا پیشم بود و از خودم بیشتر نگرانم بود. در نهایت اینقدر غر زد که امروز واکسن کزاز...
Treehouse - تاریخ: 1403/5/4 ساعت: 13:06
رفتم در مورد این avoidant attachment style ویدئو دیدم و دیدم بیربط نیست و یکم شخصیتم به سمتش متمایل هست. البته مشکلی هم توش نمیبینم و به نظرم اتفاقا سیستم منطقیایه. این از این. ولی چیزی که ازش مونده توی ذهنم و کمی معذب میکنه، اینه که یک جایی میگفت که این افراد از احساساتشون آگاهی ندارند و سر همین تو...
I want to feel the ground under my feet - تاریخ: 1403/5/4 ساعت: 13:06
گاهی اوقات شنبهها، وقتی توی مرکز شهر میچرخم، احساس بیهدفی توی زندگی کلافهام میکنه. فکر میکنم که چی برام مهمه و به نتیجهای نمیرسم. هر مسیر فکریای هم در پیش بگیرم، یکی قبلا زیر سوالش برده. فکر میکنم که مهم همینه که لذت ببرم، بعد فکر میکنم این تفکر غیرنقادانه چیه که من دارم. بعد فکر میکنم که اوکی، سخت ...
فکرهای جدید - تاریخ: 1403/4/23 ساعت: 14:52
از سوپروایزرم یک خرده اینجا گفتم؛ توصیف کردنش برای من سخته، چون نسبتا خیلی وقته میشناسمش و وقتی به کسی نزدیکی، صفات چندان کاربردی نیستند. ولی آدم باهوش و دقیقیه و قطعا دانشمند درجهیکی. یک خرده هم ترسناکه برای انسانهای دیگه. من رو اینقدر دعوا کرده که عادی شده، ولی بقیه همچنان میترسند و براشون هم عجیب...
Inside Out 2 - تاریخ: 1403/4/19 ساعت: 19:03
دیشب با چندتا از بچههامون رفتم Inside Out 2 رو دیدم. واقعا پشیمونم که تنها نرفتم. اگه تنها بودم، جلوی گریهام رو نمیگرفتم. بعدش هم اصلا همونجا مینشستم و به گریهام ادامه میدادم. نمیتونم دقیقا توصیفش کنم، ولی خیلی غمانگیزه بزرگسالی. در عین زیباییش، خیلی غمانگیزه که هیچ چارهای جز تحمل همهی این لحظات و ا...
مراحل جدید از بزرگسالی - تاریخ: 1403/4/19 ساعت: 19:03
قرار شد با مامان و بابا و صبا برم استانبول و احساس عجیبی راجع بهش دارم. نمیدونم. فید اینستام در کنار توییتهای بامزه، پر از عکس کشورهای مختلف و یک سری عکس خونه است. بعضی اوقات، تقریبا ناخودآگاه، از روی یک پستی سریع رد میشم، حتی با این که تشخیص دادم که محتوای جالبی داره. نمیدونم دقیقا چرا، حدسم اینه ک...
وایمار - تاریخ: 1403/4/9 ساعت: 15:29
مامان و بابام یهویی به سرشون زده و تا من رو به خونهی بخت نفرستند، دست از سرم برنمیدارند. فکر میکنم تازه متوجه شدند که من به بیستوچهارسالگی نزدیکام. بامزه است دیدنشون. بهشون از دیتهایی که رفتم و کراشهام میگم، و بعد با هم غیبتشون رو میکنیم. خوشحالم که این مدلیاند. یعنی میدونم اگه بحث جدی باشه، دیوانها...
سرگردونی - تاریخ: 1403/4/9 ساعت: 15:29
برای تولد آیتو banana bread برده بودم آزمایشگاه. دلیل واقعیش این بود که یک سری موز بهشدت نابودشده داشتم و نمیدونستم باهاشون چی کار کنم. ولی آیتو خوشحال بود، و منم خوشحال بودم که خوشحاله. از این که حواسم به بقیه باشه، عمیقا خوشم میاد. از کیک درست کردن برای بقیه، و آماده کردن چیزهای کوچک هیجانانگیز خو...
در ستایش بزرگسالی - تاریخ: 1403/3/31 ساعت: 15:48
دیروز بدمینتون بازی کردیم، امروز والیبال ساحلی، و دویدم. هرجایی بتونم، با دوچرخه میرم. از کودکی تا اوایل جوانی، ورزش هیچوقت بخشی از زندگی من نبود. یک دورههایی باشگاه میرفتم و اوکی بود، ولی چیزی نبود که من دنبالش باشم. از وقتی که اومدم اینجا، هی برام پررنگتر شد و چیزهایی که دوست داشتم، پیدا کردم و اد...
در ستایش هرازگاهی یک مدت به آینه نگاه کردن و به یاد آوردن - تاریخ: 1403/3/31 ساعت: 15:48
دوست دارم برای خودم یک دانشجو داشته باشم. دوست دارم حواسم به یک نفر باشه و آموزشش بدم. تقریبا مطمئنم که توش خوب خواهم بود. هنوز خودم کوچک و ناتوان و گمشدهام، ولی در مقایسه با انسانهای دیگر، حداقل تازهکار نیستم و میتونم معلم باشم برای مدت محدودی. و این جنبهی تازهای ازم برای خودمه حتی. من همیشه از زیر...
روزهای خوب - تاریخ: 1403/3/28 ساعت: 14:46
ژوئن با باربیکیو میگذره. صبح باربیکیو، عصر باربیکیو. واقعا زیباست. آفتاب که هست، همه خوشحالاند. واقعا واکنش مردم اینجا به خورشید الهامبخشه. هر مشکلی رو فراموش میکنند. دو دقیقه کار میکنند، ده دقیقه از پنجره به بیرون نگاه میکنند. دیروز با جمع ایرانیمون کباب خوردیم. برام خیلی عجیبه که اینقدر دوستشون دا...
la noia - تاریخ: 1403/3/16 ساعت: 19:39
دوست دارم برگردم ایران، ولی فکر میکنم فقط فکرش آرومم میکنه، و نه واقعا ایران بودن. حتی بحث شرایط ایران نیست؛ درنهایت فکر میکنم خونه بودن واقعا تمام راهحل نیست. از غر زدن خسته شدم. ولی واقعا جز غم چیزهای اندکی توی خودم دارم. نمیدونم چطوری به بنیامین بگم وقتی در مورد گرمایش جهانی حرف میزنه، من نمیتونم...
اواسط می - تاریخ: 1403/3/4 ساعت: 16:14
خسته شدم از غم. هیچجوره نمیره. میدونی، جدا بودن از زندگی نمیترسونتم. فکر نمیکنم واقعا جدا هم باشم البته. رشتههای متفاوتی وصلم میکنند. توی آزمایشگاه با تاراس، سوپروایزرم، بهم خوش میگذره. سربهسرم میذاره و سربهسرش میذارم و شنیدن تعریفهای سه ماه یک بارش و افزایش فراوانیشون خوشحالم میکنه. احساس میکنم به ...
بیستوسهسالگی - تاریخ: 1403/3/4 ساعت: 16:14
دوست دارم یک روز مرخصی بگیرم و فقط بشینم گریه کنم. بهم میگه گریههات از وقتی شروع شد که رئیسجمهورت کشته شد. خندهام میگیره. هزارتا حدس میزنه، هیچکدومش باعث این وضع نیست. میدونی، هرچقدر میگذره، غم رفتنش توی قلبم به لایههای عمیقتری نفوذ میکنه. بین همهی آدمهایی که میشناسم، فقط به اون میتونستم بگم چهمه، و...