دو ماه به بیستوسهسالگی - تاریخ: 1402/5/17 ساعت: 18:30
امروز صبح که بیدار شده بودم و مثل نود درصد صبحها توی خودم بودم، داشتم همینطوری رندوم توی تلگرامم میگشتم و پست یکی از دوستهام رو میخوندم و میگفت که بقیه رو راحت میبخشه و زیاد پیش نمیاد ناراحت بشه. حتی نه این که مهم نباشند، فقط حس بدی نداره. از صبح ذهنم پیشش مونده. من فکر میکنم بهنسبت در روابط انسانیم...
فکرهای وسط درس خوندن - تاریخ: 1402/5/8 ساعت: 18:54
من این روزها خیلی انسان بهرهوری شدم و بهازای نیمساعت درس خوندن، یک بار خودم و یک بار پرهام رو سکته میدم. دیروز فکر سوغاتی خریدن دیوانهام کرده بود. خیلی خیلی ذوق داشتم که برای هرکس چیزهای قشنگ بخرم. سر ناهار نشستم و حساب کردم و دیدم با احتساب همه، باید در حد دویست یورو خرج کنم که یکم زیاده. بعدش ولی ...
مثل آفتاب که میتابه به موج دریا - تاریخ: 1402/5/8 ساعت: 18:54
نه این که توقع داشته باشم دنیا دور من بچرخه، ولی من در هر رابطهی نزدیکی که یادم میاد، داشتم برای اثبات valid بودن احساساتم میجنگیدم و نمیبردم. لیاقت این رو دارم که فقط یک نفر، دقیقا فقط یک نفر باشه که حرفهام رو باور کنه. عصبانیتم و غمم از چیزهای کوچک. واقعا حالا که دارمش، دیگه برام مهم نیست بقیه چطو...
got the music in you baby, tell me why - تاریخ: 1402/5/2 ساعت: 13:21
امروز انوجا خیلی یهویی بهم پیام داد که خیلی خوشحاله که من دوستشام. قلبم رفت. آدم برای همین چیزها زنده است. که انسانهایی که باهاشون obsessedای، باهات obsessed باشند. که هی به خودت بگی که بعد از ناهار میری کتابخونه و درس میخونی و تمام انگیزهاش هم داشته باشی. ولی باهاشون بستنی بخوری و باهاشون مغازهی هن...
Go solo - تاریخ: 1402/5/2 ساعت: 13:21
امروز خیلی خسته بودم. هی تلاش کردم بخونم و خوندم، ولی هی بیشتر عذاب کشیدم. آخرش ساعت ششونیم گفتم طبیعی نیست من دیگه در این حد عذاب بکشم. وقت استراحته.  آخرین باری که اینطوری فشرده درس خوندم، برمیگرده به یکونیم دو سال پیش و برام بهشدت عجیبه که اینقدر تغییرات شدیدی داشتم توش بدون تلاش کردن. اون از بدو...
Wohin du gehst - تاریخ: 1402/5/2 ساعت: 13:21
دارم autophagy رو میخونم و رمقی ندارم. سخته و مثل splicing نسبتا موضوع ایزولهایه و من میتونم بدون دونستنش دووم بیارم. ولی خب، قبول میکنم که این جالب بود که فهمیدم autophagy در واقع ubiquitination در مقیاس بزرگتره. نه دقیقا، ولی تا حالا من اصلا به نقش یکسان این دوتا توی سلول فکر نکرده بودم. حتی سیستم...
تیر - تاریخ: 1402/4/3 ساعت: 15:53
حس میکنم همهچی روی هم جمع شده که من احساس ناکافی بودن کنم.  فکر میکنم قبلا چون انسان دراماتیکتری بودم، کلا روندش سریعتر بود و زودتر تموم میشد انگار. الان دارم زندگیم رو پیش میبرم، همهچی نسبتا سرجاشه، فقط کل مدت غمگینم. یکی دو سال پیش یک پستی نوشتم و گفته بودم که فکر میکنم بعدا خیلی انسان آرومتری خوا...
June - تاریخ: 1402/3/22 ساعت: 14:57
در حالت عادی دارم از صد درصد توانم استفاده میکنم. اگه حالم خوب باشه، مشکلی ندارم و سخت نیست. ولی اگه مثل این هفته سر چیزی ناراحت باشم، تعادلم به هم میخوره و بعدش دیگه خدا میدونه چطوری ممکنه حالم خوب بشه.  با استراحت کردن خودم اوکیام. ولی از قضاوت بقیه میترسم. یکی از دوستهام هست که توی طبقهای که من ک...
Philosophers guess, but they just don't know - تاریخ: 1402/3/16 ساعت: 15:43
امروز با همسایهام که یک دختر ایرانیه، رفتیم توی جنگل. کلی راه رفتیم و نمیدونی چقدر چقدر قشنگ بود. همهجا سبز. بعدش با هم رفتیم مرکز شهر و بستنی خوردیم. خیلی چسبید. دختر خوبیه و دوستش دارم و عصر فوقالعادهای بود، ولی وسطش چند لحظه فکر کردم که محشر میشد اگه اونجا با تو بودم.  من توی لذت بردن از زندگی وا...
اوایل تابستون - تاریخ: 1402/3/16 ساعت: 15:43
کتابی که پرهام برای تولدم بهم داده بود، دیشب تموم کردم. بعد شاید فکر کنی که مثلا توی کتابخونهام بود و نمیخوندمش تا مثلا یک هفته پیش که بالاخره شروع کردم. ولی نه، متاسفانه یا خوشبختانه خوندنش ماهها طول کشید. انگلیسی بود و هزاران واژه داشت که من نمیشناختم. من انسان کار پیوسته نیستم و مهمترین انگیزهام ...
می - تاریخ: 1402/2/28 ساعت: 20:13
توی آزمایشگاه جدیدم از همون روز اول خوشحال بودم. نمیدونم دقیقا چرا، ولی با انسانهاش خیلی راحتم. خجالتی و مهربون و آکواردند. دوست دارم فکر کنم که اونها هم من رو دوست دارند. آفیسم با بنیامینه که ریاضی خونده و برنامهنویسیش در سطوحیه که احتمالا در فهم و باور من نمیگنجه. باهام مهربونه و زیاد حرف میزنیم. ...
تجربی - تاریخ: 1402/2/28 ساعت: 20:13
امروز داشتم برای بنیامین میگفتم که وقتی بچه بودم دلم میخواست ریاضی بخونم و مامان و بابام نذاشتند. فکر کردم که من هی میخواستم ریاضی بخونم، هی تلاش کردم بهش برگردم و هی نمیشد و آخرش دست کشیدم، ولی الان انگار امیدش کمی به قلبم برگشته. آیا میشه که این دایره هم توی زندگیم کامل بشه؟ ببینیم. یکی از بهترین ...
May - تاریخ: 1402/2/15 ساعت: 22:53
اینجا مکالماتم با آدمها منحصر به یک بخشی از شخصیتمه و اتفاقا خیلی خوش میگذره. ولی اینقدر از بخشهای عمیقتر حرف نزدم که حتی الان اینجا هم برام سخته نوشتن ازشون. تقریبا مطمئنم که کسی رو ندارم که دقیقا درکشون کنه. یکم هم ناراحتم میکنه که دارم کمکم ارتباطم رو با اون بخش از دست میدم. یک دوست جدید پیدا کرد...
بهار - تاریخ: 1402/1/30 ساعت: 13:15
دیروز رفتم توی بارون دویدم و تا حالا این آلمانیترین کاری بوده که کردم. شب هم فکر کنم خواب دیدم مامانم یک کاریش شده و واقعا یادم نیست چی شده بود، ولی خیلی غصه خوردم. قبل از خواب هم داشتم غصه میخوردم، صبح هم در همون حال بیدار شدم و اومدم آزمایشگاه. توی آزمایشگاه هم حتی غصه خوردم :)) اینطوری نیست که حا...
قضاوت از قضاوت - تاریخ: 1402/1/30 ساعت: 13:15
روش حرف زدنم اینطوریه که توی جمع یک سوال میپرسم و به جواب بقیه گوش میدم و احتمالا بهخاطر پرهام هم همچین چیزی توم نهادینه شده، چون هی باید سوال میپرسیدم. خوشم میاد که همه توی جمع حرف بزنند و بحث کنیم راجع به موضوعات مختلف.  یک بار از بقیه پرسیدم که چه چیزی رو راجع به شخصیت هم تغییر میدن اگه بتونند. و...
یادداشتهای توی آزمایشگاه - تاریخ: 1402/1/30 ساعت: 13:15
خیلی احساس بیکفایتی میکنم امروز. آزمایش دیروزم کار نکرده و واقعا آزمایش سادهای بود. یعنی واقعا ناراحتکننده است. به خودم توی wet lab امید زیادی ندارم. میدونم که هر کاری کنم، تهش انسان حواسپرتیام. یعنی ته ته وجودمه، نمیتونم انگار کاریش کنم. میدونم که ویژگیهای خوب زیادی هم دارم کنارش، ولی خب در کنار ای...
اواسط مارچ - تاریخ: 1402/1/1 ساعت: 14:55
واقعا نمیدونم چطوری انرژی جمع کرده بودم که الان از قبل هم خستهترم. دیروز هم پریود شدم و الان با ترکیب استرس و خواب کم و درد و نیاز به دستشویی رفتن مداوم، واقعا روز بهاری زیبایی رو دارم میگذرونم. وشنوی خیلی بهم محبت میکنه؛ امروز از اون روزهایی بود که از بدو بیدار شدن داشتم غر میزدم. بهش میگم که آیا ف...
مامان - تاریخ: 1402/1/1 ساعت: 14:55
امشب شام خونهی یک نفر دعوت بودم و دور میز شام که با دوستهامون نشسته بودیم، این ایده رو دادم که هرکس یک چیزی بگه که کسی توی آلمان نمیدونه، یا کلا چیز شخصیایه. خودم از این گفتم که با یکی از برادرهام تقریبا اصلا حرف نمیزنم. کامیلا از سگش که وقتی خودش شیلی بوده، از دستش داده. زهرا از این که شعر مینویسه....
برای سالی که گذشت - تاریخ: 1402/1/1 ساعت: 14:55
کاش من یک روز شفا پیدا کنم و ساعت دو و ربع نصفهشب دوشنبه در حال پست نوشتن نباشم. امروز هزارتا کار داشتم. وقتهایی که کار اورژانسیای ندارم، حس میکنم دیگه وقتشه دو روز به عیشونوش بگذرونم، و بعدش تازه یادم میفته هزارتا کار غیراورژانسی دارم که البته تا اون موقع تبدیل به کارهای اورژانسی شدند. قراره برای ع...
روز دوم آزمایشگاه جدید - تاریخ: 1401/12/22 ساعت: 16:56
اگه انسان روی نموداری از مودها بالا و پایین بره، من الان توی یکی از پایینترین نقاطشم. ذهنم آشفتهست و مدام کارهای جدید به ذهنم میرسه که باید انجام بدم. باید دنبال آزمایشگاه برای تز ارشدم بگردم، هنوزم دارم تلاش میکنم که هر روز Alberts عزیزم رو بخونم، باید سمینار پروژهی اولم رو آماده کنم. رسول بهم دیرو...